پرسه در کویر، نگاهی به رمان پرسه زیر درختان تاغ/وبلاگ ایلنان


کوتاه زمانی بعد از انتشار شوهر آهو خانم، جدی‌ترین رمان ِعلی محمد افغانی، نجف دریابندری نقد معروفی در تایید آن نوشت که با همان نقد، این رمان بیشتر شناخته شد. همان زمان که فضای عمومی ادبیات خلاقه تحت تاثیر رمان شوهرآهوخانم بود کسانی از در ِمخالفت با آن درآمدند. مخالفین اعتقاد داشتند که بزرگ‌ترین مشکل رمان این است که همه با یک لحن حرف می‌زنند و بعدها همین موضوع به ضرب المثل عالم ادبیات تبدیل شد .
گفتن ندارد که در رمان ِمدرن باید –با تاکید بسیار– هر شخصیت با زبان منحصر به خود حرف بزند. در واقع کلماتی که هر شخصیت در دهان می‌چرخاند معطوف به ذهن اوست و به همین دلیل بار اصلی شخصیت پردازی در رمان بر دوش کلماتی‌است که از دهان شخصیت‌ها بیرون می‌آید و باز هم واضح است که بخش مهمی از توان نویسنده صرف همین موضوع می‌شود، این که بهترین واژه‌ها و دقیق‌ترین جمله‌ها را برای بیرون‌آمدن از دهان شخصیت‌ها انتخاب کند. غیر از این هم نمی تواند باشد. شخصیت روستایی درناکجاآبادی وسط کویر نمی تواند همان طور حرف بزند که مهندس شهری مرمت آثار باستانی حرف می‌زند. کجا معلوم می‌شود که شخصیت‌ها مثل هم حرف نمی‌زنند؟ آیا تکیه کلام‌ تمام لحن اختصاصی هر شخصیت را می‌سازد؟
ادامه نوشته


کودکی‌هایم اتاقی ساده بود

عشق‌هایم اشتیاقی ساده بود

                                           قیصر امین پور

غم آخر

امروز یکی از همکارها مادرش فوت کرده بود و به اتفاق رفیتم اتاق ایشان برای عرض تسلیت و غم آخرت باشد و از این حرف‌ها. یک دار و دسته کامل بودیم و واسه همین هم توی اتاق ایشان جا نمی‌شدیم. پس ایستاده و نشسته، صم بکم، بر و بر یارو را تماشا کردیم. یکی گفت: «داغ مادر سخته.» یکی گفت: «من رو هم تو غمت شریک بدون.» هرکی یک چیزی گفت. بعد دوباره همه ساکت شدیم. یکی گفت: «صلوات» فرستادیم. بعد دوباره سکوت. دور و بر را پاییدم و تا یک صندلی خالی شد پریدم روش. تسخیر در اداره یعنی همین. عین اوربیتال‌ها، جاهای خالی باید پر شود نه؟ بعد کمی آن‌ها که نزدیک یارو نشسته بودند باهاش حرف زدند که مامان چه جور مرد و چی بود و چی شد. یارو هم انگار گفت: «آروم مرد.» 

یکی پرسید: «کجا خاکش کردی؟»

«همین تهران.»

بعد بحث رفت سر قبر داغداره که ننه‌اش مرده بود گفت: «قبرها آقا سه طبقه شدند آ گرون ها.» یکی گفت: «منم شنیدم. هنوزم تو بهشت زهرا خاک می‌کنند؟»...

ادامه نوشته

دربارۀ رمان «بازمانده روز» نوشته «ایشی‌گورو»

نجف دریابندری

این داستان ساده و سرراست نیست؛ در واقع بافت پیچیده‌ای از چند لایه داستان است که هر کدام در تراز و زمان خاص خودشان جریان دارند، و خواننده داستان باید به آن‌ها توجه داشته باشد. لایۀ بالایی یا بیرونی سرگذشت مردی است به نام استیونز، که بیش از سی سال در خانۀ یکی از اشراف انگلستان به نام لرد دارینگتن پیش‌خدمت بوده است و اکنون که بساط آن خانه برچیده شده است دارد خاطراتش را به صورت یادداشت‌هایی که از یک سفر شش روزه به صفحات غرب انگلستان بازمانده است برای ما نقل می‌کند. خاطرات استیونز دو نوع است: اول آنچه به خود او مربوط می‌شود که داستان عشق ناکامی است که نه تنها به سرانجامی نرسیده، بلکه هرگز بر زبان هم نیامده است؛ دوم رویدادهای مهمی است که در سرای دارلینگتن (خانۀ لرد) زیر چشم نویسندۀ خاطرات می‌گذشته ولی نویسنده زیاد از آن‌ها سر در نمی‌آورده است؛ این رویدادهای تاریخی مربوطند به تلاش محافل اشرافی و محافظه‌کار انگلستان در سال‌های پس از جنگ جهانی اول برای کمک به نازی‌های آلمان و سپس آشتی دادن دولت انگلیس با آلمان هیتلری پیش از شروع جنگ جهانی دوم؛ و شکست این محافل پس از وقوع جنگ و پی‌آمدهای آن؛ از جمله برچیده شدن بساط امپراتوری و از میان رفتن طبقه‌ای که استیونز تمام عمرش را در خدمت آن گذرانده و معنای زندگی‌اش را در کیفیت اعلای این خدمت می‌دیده است. این لایۀ ضخیم دیگری است که زیر لایۀ بیرونی داستان خوابیده و به واسطۀ لایه‌های نازک‌تری با آن جوش خورده است.

ادامه نوشته

شروع دوباره جلسات نقد «باشگاه دانشجویان دانشگاه تهران»


انگار بعد از مدتی وقفه دوباره جلسات نقد و بررسی «باشگاه دانشجویان دانشگاه تهران» از سر گرفته میشود. سعید سبزیان – مترجم- بهم گفته که برنامه‌اش را دارد می‌چیند تا دوباره جلسه‌ها آغاز شود. نقد‌هایی که توی این جلسات می‌شود به عکس نقدهای روزنامه‌ای و باسمه‌یی –که خودم هم چند ده تایی‌اش را نوشته‌ام و توش مثلا نوشته می‌شود: داستان اول خوب است اما داستان دوم چنگی به دل من نزد و... خودم اوستای این کار و باسمه‌یی کاری‌ام به خدا البته همراه با جماعت منتقد دیگر- نقدی آکادمیک و علمی است. خود سبزیان به دلیل تحصیلاتش در این کار وارد است. جلسات خوبی خواهد شد. من سابق بر این که با «سبزیان» جی‌جی‌باجی و دوست نبودم یکی دو تا از جلساتش را رفتم و خوب بود. یک موردش نقد مجموعه داستان خانم «میترا داور» بود و یکیش هم کتاب رفیق نویسنده و مترجمم «حسین نوش آذر».

توهم بدون ماده روان‌گردان یا نویسنده‌ای با پک و پوز سوخته

داشتم امروز با «عباس عبدی»، نویسنده و منتقد ادبی، صحبت می‌کردم بحث رفت سر «پرسه زیر درختان تاغ»، (من نمی‌خواستم عبدی انداخت تو آن کوچه) «جناب عبدی» بهم گفت: «رمانه کشش نداره و دلیلش نوع روایتشه»، فکر کنم تا صفحه هفتاد هم بیشتر دوام نیاورده بود بی‌چاره. رو هم رفته فکر کنم تعداد صفحاتی که «علی خدایی» و «عباس عبدی» دوام آورده‌اند و خوانده‌ا‌ند زیر صد صفحه باشد. خیلی وقت‌ها آن توهم کوفتی که بالا نوشتم بلای جان نویسنده –یعنی من- می‌شود. بدک نیست که از یک منظر دیگر هم جریان را ببیند آ فکر نکند برداشته است شق القمر کرده است و شاخ یا یک چیز دیگرغول را شکانده است.  در کل نظر «عبدی» همیشه برام محترم بوده و یکی از بهترین منتقدهای الان است. (پک و پوز سوخته من تماشایی است) بعد سریع چون اوضاع «انتقادی» بود صفحه عوض کردم و  راجع به وبلاگش حرف زدیم. من می‌گفتم: «توی وبلاگ نویسی کوتاه نویسی و رک نویسی بهترین کاره.» عبدی وبلاگ نیستانی را دوست داشت که بلند نویس است و همیشه درمورد کارهاش تو وبلاگش یک جور نظرسنجی راه می‌اندازد و می‌خواست «جدی» باشد و به یک نوعی آرشیو مطالبی که این‌ور و آن‌ور می‌نویسد یا نمی‌نویسد یا همچین چیزی. در کل من عمراً مطلب بلند را –چه مال نیستانی باشد چه هر کس دیگر- تا ته نمی‌خوانم.

جذبۀ هنری


گفت: «شاید کمی ناامیدتون کنم. یه پیانیست می‌تونه براتون آهنگ بزنه، یه نقاش می‌تونه براتون نقاشی بکشه و یه شعبده‌باز می‌تونه براتون تردستی کنه اما یه نویسنده نمی‌تونه کار چندانی انجام بده.»

معرفی مجموعه داستان «دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل»


یک: هاروکی موراکامی نویسنده کم حرف و دوندۀ ژاپنی نویسنده خوش اقبالی است و پیشانیش بلند. جخ کارهایش اکثراً مورد استقبال خواننده‌های فارسی زبان قرار می‌گیرد.

دو: تازه‌ترین کتابی که از موراکامی ترجمه و منتشر شده مجموعه داستان «دیدن دختر صددرصد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل» است. مجموعه‌ای با هفت  داستان کوتاه.
سه: بید نابینا، زن خفته – سال اسپاگتی- میمون شیناگاوا- قلوه‌سنگی که هر روز جابجا می‌شود – دیدن دختر صددرصد دلخواه در  صبح زیبای ماه آوریل – اسفرود بی‌دم – مرد یخی داستان‌های این مجموعه هستند.
چهار: داستان‌های «بید نابینا، زن خفته» و «میمون شیناگاوا»  و «قلوه سنگی که هر روز جابجا میشود» از داستان‌های محشر این مجموعه هستند. مدت‌ها بود داستان‌هایی به این خوبی نخوانده بودم. ساده، روان، پر از حسرت.
پنج: روای قصۀ «بید نابینا، زن خفته» جوانکی بیست و چند ساله است که پسرعموی نمیه کرش را به بیمارستان شهر می‌برد. در این سفر کوتاه راوی گذشته‌اش و خاطراتی را که از این شهر داشته مرور می‌کند. انصافاً داستان خوبی است.

ادامه نوشته

در این قضاوت مشکوک

دوستی می‌گفت: «چرا تو همیشه نقدهای روی پرسه زیر درختان تاغ رو توی «جامعه کهنه» می‌گذاری؟» گفتم: «خب وبلاگ خودمه.» اما راستش بیش و کم حق با جناب ایشان بود. یعنی حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم  کمی خودخواهانه است این کار. شاید پارسال یا سال‌های قبلش که وبلاگم یک حال خصوصی داشت و بازدید کننده چندانی هم نداشت این حرف درست بود که «وبلاگ خودمه.» اما حالا، نع. به علاوه اینکه در کل زیاد نقد نوشتن روی یک کار خواننده را پس میزند. کلاً زیاد که بشود دل همه را به هم میزند.

فراغتی و کتابی و گوشه چمنی


انگار این روزها کتاب خیلی کم منتشر می‌شود نه؟ تقریبا سابق بر این‌ها هر هفته کتاب تازه‌ای درمی‌آمد و انقدر خوب بود که آدم مورمورش بشود که بخرد و بخواند. اما مدت‌هاست انگار کار خوب و حسابی درنیامده  یا اصلا کار درنیامده یا حس من این است، نمی‌دانم. اینجور که شنیدم مثلا یک نشر معتبر  -که جزو سه نشر معتبر ادبیات ایران است- از عید تا حالا فقط دو عنوان کتاب منتشر کرده یا بهتر است بگوییم دو عنوان کتابش مجوز نشر گرفته و منتشر شده اگر نه بعید می‌دانم امسال نویسنده‌ها و مترجم‌ها همگی، دست به اعتصاب ننوشتن زده باشند آ نه ترجمه‌ای کرده باشند نه چیزی نوشته باشند. جخ بد نیست این را هم بگویم که به عکس سایر مشاغل که توی تابستان رونقی می‌گیرند و مثل طوافی‌ها نان‌شان توی روغن است و آ ترش و شیرین و کل و کثیف را در هم و سوا به خیک و ناف مردم می‌بندند فصل تابستان فصل رکود کتاب و کتابخوانی است، شاید یک دلیلش این باشد و ناشرها کارهای خوبشان را گذاشته ند برای فصل پاییز.

کشتن عمر


بعضی از خودکشی ها هیچ وقت ثبت نمیشوند. مثل کشتن عمر، پشت میز یک اداره.

نبوغ جمعی/ شعری از چارلز بوکوفسکی


آن‌قدر خیانت و نفرت و پوچی
در تودۀ مردم میانه‌حال انباشته است که می‌تواند
هر
ارتشی را یک‌روزه مسلح کند
و زبده‌ترین قاتلان آنان‌اند که علیه کشتن موعظه می‌کنند
و
آن‌ها که از همه بیشتر نفرت می‌‌ورزند موعظه عشق می‌کنند
و بالاخره بهترین جنگاوران آن‌هایند که دعوت به صلح می‌کنند
آن‌ها که دعوت به خدا می‌کنند، خود به خدا نیاز دارند
آنان که دعوت به آرامش می‌کنند، خود از آن عاری‌اند
آنان که دعوت به آرامش می‌کنند، عشق را نمی‌شناسند
ادامه نوشته

درباره «زیر آفتاب خوش خیال عصر» نوشته جیران گاهان

 


یک: «زیر آفتاب خوش خیال عصر» اولین رمان «جیران گاهان» است که «نشر چشمه» منتشرش کرده.
دو: مضمون اصلی رمان «عشق» است و البته ناکامی در آن. عشق بین «مونا» دخترک «کلیمی» و شهریار که مسلمان است. البته این عشق ناجور، دیری نمی‌پاید و در ادامه ناکام می‌ماند و شکست می‌خورد. با ازدواج این دو همه چیز به هم می‌ریزد. وصال به جدایی تبدیل می‌شود و «مونا» هم از خانواده کلیمیش طرد می‌شود. چرا که با یک «گوییم» ازدواج کرده است و دینش را هم عوض کرده است و مسلمان شده است و مرتکب «آاون» شده است که «مونا دختر ابراهام یهودی مسلمان شده»
سه: «تفاوت» دو فرهنگ «کلیمی» و «مسلمان»، بدون جانبداری خاصی، در رمان به خوبی نمایش داده شده. تفاوتی که گاهی با سوء تفاهم‌های بامزه‌ای هم همراه می‌شود. نمونه‌اش سوال‌های بی‌ربطی است که پدر شهریار از «مونا»، عروسش، می‌پرسد.


ادامه نوشته

چرا مرده پرست و...


جناب «نادر وحید» را در جایزه ادبی اصفهان دیدم.  رمانش برگزیده شده بود. چه پسر آقا و باسوادی هم بود. همان موقع هم، با وجودی که من نمی‌شناختمش، معلوم بود کششی به سینما دارد و بعد فهمیدم که فیلمنامه‌نویس است و فیلم‌نامۀ «قتل آنلاین» را -اگر اشتباه نکنم- او نوشته. الان هم که یک سریال بر اساس فیلم‌نامه او دارد پخش می‌شود که فکر کنم اسمش «ملکوت» باشد. «ملکوت» از همین‌هاست که ماه رمضان پخش می‌کنند و یک زمانی اکثراً خنده دار بودند و حالا اکثراً گریه دارند و راجع به آخرت و چوب تو آستین کردن و مرگ و میر و از این حرف‌ها. یعنی بعید می‌دانم یک صحنه از سریال‌های ایرانی توی قبرستان نباشد؛ ما که ندیدیم. این کشش بیمارگون به قبرستان من نمی‌دانم از کجا آمده اما متاسفانه وجود دارد. حتا زیاد دور نرویم توی فک و فامیل خودمان هم کسی هست که کشش عجیبی به قبرستان دارد. یعنی حضرتش هر شهری که تشریف می‌برند قربانش بروم اول‌سر سری به قبرستانش می‌زنند و این عادت هم هیچ‌جوره از سرشان نمی‌افتد و من فکر کنم تمام قبر و گورها را تو ایران دیده...

ادامه نوشته

کتابفروشی شهر فرهنگ

سال‌ها بود که کتابفروشی‌های کرمان به روش زیر سنتی یعنی عین بقالی‌ها اداره می‌شد و جای یک کتابفروشی مدرن خالی بود. هرچند توی همین تهران هم کتابفروشی مدرن کم داریم. توقعی نمی‌شود از کتابفروشی‌های جلوی دانشگاه داشت که انگار سلیقه‌شان بد است در کل، اما کتابفروشی‌های خیابان کریم‌خان و شهرکتاب‌ها توی تهران کتابفروشی‌های مدرنی هستند. فهمیده‌اند برای فروش کالایی مثل کتاب به فضایی آرام و مدرن احتیاج است نه فضای ملال آوری که آدم را یاد کتابخانه‌های خاک گرفته مدارس می‌اندازد. این کتابفروشی‌های مدرن محلی برای عرضه محصولات فرهنگی هستند. توی کرمان -قبلا که آنجا بودم- بهترین کتابفروشیش «کتاب خانه» بود که...

ادامه نوشته

آره راست می گی/چارلز بوکوفسکی

چیزهایی هست خیلی بدتر از تنهایی

اما سال‌ها طول می‌کشد تا این را بفهمی

وقتی هم که آخر سر می‌فهمی‌اش

دیگر خیلی دیر شده

و هیچ چیز بدتر از

خیلی دیر نیست

سوختن در آب، غرق شدن در اتش/چارلز بوکوفسکی/ ترجمه پیمان خاکسار/ چشمه

جای خالی انسان

چه جور لباس می‌پوشیدیم؟ چه می‌خوردیم؟ چه جور زندگی می‌کردیم؟ عادات و رفتار مان، طرز برخوردمان با هم چگونه بوده است؟  این‌ها پرسش‌هایی است که جایش در ادبیات کهن ما خالی است. انقدر خالی است که هیچ وقت خدا از خواندن آثار کهن –هر مدلش- لذت نبرده‌ام. ادبیاتی که یکی درمیان درباره عرفان‌بازی و یا عادات شاهان و... است.  ادبیات ما از مردم، از زندگی مردم، غفلت کرده است و این چیزی نیست که بشود ندیده‌اش گرفت. همین فراموش کردن انسان ضعف این ادبیات است چیزی که به نظرم با رشد ادبیات مدرن -رمان و داستان کوتاه- تا حدودی برطرف شده.

اولین مقاله ISI م

 

اولین مقالۀ ISI م در یک ژورنال معتبر بین المللی با عنوان Electrochemicalsience  چاپ شده که دربارۀ نانو تکنولوژی و از این بحث‌هاست که جای توضیحش اینجا نیست. البته این توضیح را هم بدهم که نویسنده چهارم هستم و به عنوان همکار قضیه. اینجا تشکر می‌کنم از محمد سالاری رفیق دوران کارشناسی و کارشناسی ارشدم. عنوان مقاله:

Electrocatalytic and simultaneous determination of Phenylhydrazine and Hydrazine using carbon paste electrode modified with carbon Nanotubes and Ferrocenedicarboxylic acid

توضیح اینکه IMPACT FACTOR این ژورنال 2.175 است و از این لحاظ یکی از معتبرترین مجله‌های علمی دنیاست.

مجمع الجزایر گولاگ

 

اتفاقی توی کمد جایی که مهمانشان هستم دیدمش. افتاده بود یک گوشه بیچاره. شب برش داشتم تا ورقش بزنم اما دیگر نتوانستم کنارش بگذارم. مجمع الجزایر گولاگ نوشته سولژنیتسین از آن کتابهاست که سالها به یاد آدم میماند. نه به این دلیل که از جنایات آدمخواری مثل استالین پرده برداشته و نقلش کرده نه. بلکه به این دلیل که انسانی است. فوق العاده به این کتاب علاقه پیدا کردم. دل تو دلم نیست که برگردم و ادامه ماجرایش را بخوانم. این کتاب خاطرات نویسنده مشهورش است از دورانی که بی دلیل اسیر زندان مخوف استالین شده بود. فوق العاده تکان دهندهُ اما گفتم که انسانی است. تو تهران چاپ جدیدش را پیدا میکنم و باز میخوانمش. اینی که اینجا هست چاپ بیست سال پیش انتشارات سروش است. کتاب قطوری هم هست. اگر دیدینش از دستش ندهید. بی نهایت هنرمندانه است و فوق العاده است به معنای واقعی آن. ای کاش انقدر واژه ها دستمالی نشده بودند و برای اینکه بگویم این کتاب چقدر رویم اثر گذاشت ان واژه را به کار میبردم.

چنزو چیزه؟

 

الان که کرمانم و صدای ویز و ویزش را تو بیابان شنیدم یادم افتاد که حشره یی هم بود که بچه که بودم همکلاسی هایم تفت داده اش را نوش جان میکردند. شبیه سوسک بود و بهش چنزو میگفتند. مشت مشتش تو جیبشان بود و بالا می انداختند. خودم متاسفانه هیچ وقت جرئتش را نداشتم که این حشره تفت داده شده را که یکی دو تاش ته جیب حضرات یافت میشد نوش جان کنم. سرچ مختصری بکنید زیر و بالایش را میتوانید در آورید. البته بیشتر اینها که چنزو را میخوردند از مناطق اطراف کرمان بودند و مدرسه ما هم بیش و کم بیشتر بچه های دور و بر کرمان توش درس میخواندند. امروز هم رفتیم ماهان که به نظرم قشنگترین باغ ایرانی است. یعنی جایی که فک و فامیل فرمانفرما توش ساکن بوده ند جای بدی نمیتواند باشد. به هر حال باغ قشنگی است و بیشتر از آن سکوتش به آدم آرامش میدهد. اما مرده شورش زود دل آدم برای شلوغی تهران تنگ میشود. همین دو روز اینجا آدم بماند برای شش سال بعد بس است.

سفر به کرمان


کرمانم. این شد که نتوانستم وبلاگم را به روز کنم. در بدو امر که وارد پایانه فرودگاه شدم رفیق دوران راهنمایی و دبیرستان را دیدم. مبصر کلاسمان هم بود. از بر و بچه‌ها پرسیدم بلکه تو این  ناهار بازار عین بعضی‌ها در بیایم بگویم مدرسه ما صد تا متخصص داده و... محض رو کم کنی البته، اما دیدم نه خبری نیست و آمار که آمد دیدم اصلا بی‌خبر باشم بهتر است. یکی از یکی چیزتر. خود جناب ایشان هم مثل خودم چیزی نشده بودند. اما زن گرفته بودند و دو تا بچه هم کارسازی کرده‌ بودند و اوقات بیکاری را مشغول به حرفه شریف مسافرکشی بودند. گفتم: «تو انگار جلوتری نه؟» بعد هم که تاکسی گرفتیم به مقصد آزادی. خیلی از اصطلاحات این شهر یادم رفته بود که تو همان تاکسی یادآوری شد.  مثلاً وقتی می‌خواهند بگویند «پیاده می‌شم.» می‌گویند: «پایین می‌شم.» یا وقتی می‌خواهند بگویند: «اه» به معنای چه چیز چرتی می‌گویند: «اغ». روی الف فتحه است ها. یا راننده تاکسی وقت سوارشدن ما به تاکسی گفت: «هوا خنک شده هِی.» که خیلی مزه داد. خیلی وقت بود این هِی بی‌معنی آخر جمله را نشنیده بودم. عین همان «ولک» خوزستانی‌ها است. یا «هی پسر» که بعضی جاها می‌گویند یا «داداش» که تهرانی‌ها می‌گویند و همه‌شان قشنگند به نظر من. بعد هم به عادات روزهایی که اینجا دانشجو بودم، عین تمام جوان‌های اینجا که جای چندانی برای تفریح نداشتند و ندارند، از «میدان آزادی» تا «باغ ملی» پیاده رفتم. خیلی مزه داد. خیلی.

بهترین‌هایی که من خوانده‌ام

حالا که بازار پیشنهاد کتاب داغ است این را هم از من داشته باشید

مجموعه داستان ایرانی: برو ولگردی کن رفیق. هنوز که هنوز است به نظر من بهترین مجموعه داستان سال گذشته و حتا امسال برو ولگردی کن رفیق نوشته مهدی ربی است. دو داستان فوق‌العاده دارد. مخصوصا داستان «برو ولگردی کن رفیق» محشر است. بعد از آن مجموعه داستان «پرترۀ مرد ناتمام» را دوست دارم.
رمان ایرانی
: رمان ایرانی که به دلم بچسبد کمتر خوانده‌ام. حالا تعصب است یا چیز دیگر نمی‌دانم. اما از رمان‌هایی که به تازگی خوانده‌ام به نظرم «زیر آفتاب خوش خیال عصر» رمان خوبی است. نوشته «جیران گاهان». رمان صمیمی و ساده است. از خواندنش لذت بردم.

مجموعه داستان خارجی: نخوانده‌ام.
رمان خارجی
: حتماً و حتماً رمان «دلقک و هیولا» نوشته «اکروید»؛ یک نویسنده پست‌مدرن فوق العاده. پست مدرن به معنای واقعی آن نه این ادا و اصول مثلا نسبی که یک موضوع را در باسمه‌یی‌ترین شکلش از چند وجه می‌بیند. این ادا است. کاری که «اکروید» کرده، هم در حوزه زبان است، هم بینامتنیتی دارد با کارهای «دیکنز» و گریزی است به احوالات لندن در قرن نونزدهم. حتما از خواندن این رمان لذت می‌برید.

اندیشه: توتالیتر نوشته هانا آرنت.

شعر ایرانی: خنده در برف سروده عباس صفاری
شعر ترجمه: شاعری با یک پرنده آبی 
سروده چارلز بوکوفسکی (در کل بوکوفسکی بخوانید)


درباره ارواح مرطوب جنگلی/روزنامه فرهیختگان

 

قصه‌گوی واقع‌گرا

«ارواح مرطوب جنگلي» عنوان اولين مجموعه داستان محسن حكيم‌معاني نويسنده و منتقد ادبي است؛ مجموعه‌اي با سيزده داستان كوتاه كه چندي پيش از سوي «نشر ققنوس» منتشر شده است به زحمت مي‌توان داستان‌هاي مجموعه‌داستان محسن حكيم‌معاني را از نظر سبك در يك قالب گنجاند. اين موضوع في نفسه نه خوب است و نه بد و بستگي كامل به نظر خواننده دارد اما جدا از اين خواننده مي‌تواند حدس‌هايي هم بزند از اين قبيل كه انگار نويسنده در اولين مجموعه‌اش سعي داشته است طبع آزمايي كند و به همين دليل در مجموعه داستانش از داستان‌هاي واقع‌گرا وجود دارد تا داستان‌هاي فراواقع‌گرا و حتي پسامدرن...

ادامه نوشته

دربارۀ رمان «بهار 63» نوشتۀ «مجتبی پورمحسن»

علی چنگیزی

«بهار 63» اولین رمان «مجتبا پورمحسن» است. «مجتبا پورمحسن» را بیشتر به عنوان شاعر و روزنامه‌نگار می‌شناسیم تا داستان‌نویس. پیش از این چند ترجمه و یکی دو دفتر شعر از او منتشر شده است. «بهار 63» تکگویی درونی شخصیتی است به نام «فرزین» که به گفتۀ خودش «خیانت می‌کند»؛ به خودش، به دیگران، به افکارش. جخ به دنبال توجیه خیانتی است که به معشوقه‌هایش می‌کند. «بهار 63» بیشتر شبیه اعترافات «فرزین» است، اعتراف برای اینکه بار زندگی و هستی خودش را کم کند یا آنچنان که خود فرزین می‌گوید برای توجیه خود و به دست آوردن دلیل برای خیانت‌هایی که او به سه زن زندگی‌اش می‌کند. رمان «بهار 63» رمانی است که روایتش و مضمون جذابی که نویسنده برای نقل داستانش چاق کرده است خواننده را جذب می‌کند و به دنبال خود می‌‌کشاند و به اصطلاح رمان خوشخوانی است.

ادامه نوشته

کسی میداند؟

کسی می‌داند چرا روزنامه شرق هنوز وبسایت ندارد؟ دیروز با دوستم حرف می‌زدم که تو همین روزنامه کار می‌کند می‌گفت: «پول بده روزنامه رو بخر که مطالب خوبی در حوزه ادبیات داره.» گردن ما از مو باریک‌تر اما به نظرم این وبسایت نداشتن روزنامه شرق خیلی دیگر کِرنجال‌بازی است و ناخن خشکی. دست کم می‌شود، نه همه مطالب، بلکه بخشی از مطالب، یا تیترهای مهمش را توی وبسایتش گذاشت نه؟

کسی می‌داند چرا جایزه هوشنگ گلشیری هنوز دوسالانه است؟ بعد از آن طرف قضیه  گوش شیطان کر فوران انتشار کتاب داشته‌ایم.

مبانی رمان نویسی زیر نظر شهسواری

شهر کتاب دوره آموزش مبانی رمان‌نویسی زیر نظر محمدحسن شهسواری برگزار می‌کند. این کارگاه هفت جلسه‌ای است و روزهای پنج‌شنبه هم برگزار می‌شود که در وصف آمدنش منوچهری گفته‌: به پنج‌شنبه که روز خمار می‌زدگی است / چو  تلخ باده خوری راحتت فزاید خود/ جخ هفت هم که در جریانید عدد سعدی است آن هم بی رمل و اسطرلاب و ... از قضا  به نیت شروع مدارس و حس نوستالوژیکش این کلاس‌ از اول مهرماه که مدرسه‌ها وامی‌شه برگزار می‌شود. قربانش بروم توی شهر کتاب مرکزی واقع در خیابان شهید بهشتی، خیابان بخارست، نبش کوچه سه؛ فقط هم با شش اسکناس از نوع ده‌هزاری. فکر می‌کنم که کم و بیش ظرفیت این کلاس هم پر شده یا دارد می‌شود. این یعنی همان بشتابید خودمان. «شهسواری» معلم خوبی است این را هرکسی که به کارگاهش رفته می‌داند و  از کتاب‌هایی که بر و بچه‌های کارگاهش منتشر کرده‌اند هم مشخص است. گو اینکه  خودش هنوز به نظرم بهترین داستانهاش را ننوشته.

جشنواره تابستانی نشر ثالث


نشر ثالث از پانزدهم مرداد تا سی و یکم مرداد جشنواره تابستانی راه انداخته و کتاب‌هایش را در محل کتابفروشی نشر ثالث واقع در خیابان کریمخان با تخفیف عرضه می‌کند. ده درصد تخفیف برای بخش موسیقی و صنایع دستی  و بیست درصد تخفیف برای کتابهای نشر ثالث. در ضمن کتابفروشی نشر ثالث  در ماه رمضان تا ساعت ده شب باز است.

گفت و گویی کوتاه با جان فانته در بعداز ظهر/ شعری از بوکوفسکی


بوکوفسکیگفت، «در هالیوود کار می‌کردم وقتی فاکنر
در هالیوود کار می‌کرد و از او بدتر کسی نبود:
چنان مست می‌شد
که غروب‌ها روی پایش بند نبود
و من باید
روز از پس روز از پس روز
کمکش می‌کردم
با تاکسی برود
اما وقتی از هالیوود رفت
من ماندم و اگرچه
می نمی زدم مثل او، و صد حیف
کاش دل و جرئت داشتم، پی‌اش می‌رفتم و خود را
خلاص می کردم از آن لعنت آباد.»
بهش گفتم: «تو هم به خوبی فاکنر می‌نویسی رفیق.»
«جدی؟»
روی تخت بیمارستان، لبخندزنان
از من چنین پرسید.

شاعری با یک پرنده آبی/ چارلز بوکوفسکی/ مجتبی ویسی/ نشر ثالث

درباره زیبایی/ چارلز بوکوفسکی

بوکوفسکی: زیبایی به معنای رایج آن اصلاً وجود ندارد، به خصوص در چهره انسان... به آن باید گفت قیافه‌پردازی. کل قضیه به یک ترتیب ریاضی و خیالی از ریخت مربوط می‌شود. نظیر آنکه بگوییم: اگر دماغت خیلی بیرون نزده باشد نیم رخت از دو طرف مد روز می‌شود؛ اگر لاله‌های گوشت خیلی دراز نباشند؛ اگر مویت خیلی بلند نباشد... این‌ها توهمی است برای همسان‌سازی و هم شکل کردن. مردم فکر می‌کنند که بعضی از چهره‌ها زیبا هستند در صورتی که اگر درست توجه کنیم، در ارزیابی نهایی خلاف آن ثابت می شود. مثل پیدا کردن معادل برای صفر در ریاضی. «زیبایی واقعی» بی‌شک با شخصیت انسان بروز می‌کند و ربطی به ریخت ابروهای فرد ندارد.  در موارد بسیاری به من گفته‌اند که چهره زنی زیباست ولی مرده شورش ببرند... مثل آن بوده که به یک ظرف سوپ نگاه کرده باشم.

شاعری با یک پرنده آبی/ چارلز بوکوفسکی/ ترجمه مجتبی ویسی/نشر ثالث

دربارۀ مجموعه داستان «به یک چیز خوب فکر کن»


پریسا چنگیزی

به یک چیز خوب فکر کن، عنوان مجموعه داستانی است نوشتۀ «شهلا شهابیان.» کتاب از دوازده داستان کوتاه تشکیل شده است که مضمون اغلب داستانها زنان و مشکلات عاطفی و اجتماعی آنها است. قهرمان اکثر داستانها زنانی هستند که به نوعی با مشکلات اجتماعی، عاطفی و خانوادگی دست و پنجه نرم می‌کنند. اکثر مشکلات آنها بدون دخالت خودشان پدید آمده است. قهرمانها درگیر مسایل و سختی‌هایی هستند که خود در پیدایش آنها نقشی نداشته‌اند. آمده‌اند که زندگی کنند اما همه چیز دست در دست هم می‌دهد که هیچ‌گاه هیچ‌چیز مطابق میل آنها نباشد...

ادامه نوشته

پنجاه درجه بالای صفر

سه‌شنبه قرارداد کتاب دوم را هم امضا کردم. اسمش با کش و واکش‌ها و با  وجود اشتباه بامزه یی که توی خود متن قرارداد شده، شد: پنجاه درجه بالای صفر. که آن داغی فضای بیابان را نشان دهد. اسم رمانم توی قرارداد چیز دیگری نوشته شده اما منهای این اشتباه لپی، قرارداد خوبی ست. این نشر چشمه حرفه‌یی کار می‌کند و از قراردادهای بر و بچه‌های دیگر که خبرندارم –جز حامد اسماعیلیون رفیق داستان‌نویسم- اما به نظرم قرارداد منصفانه است.  اینجا از «مهدی یزدانی‌خرم» تشکر می‌کنم برای دل دادن‌هایش و برای لطفش بابت این کتاب دومیه. از «محمد حسینی» هم برای راهنماییش روی همین کارم تشکر می‌کنم که موجب شد سی‌درصد کارم تغییر کند و به نظر خودم بهتر شود، همچنین ازش ممنونم برای راهنمایی و ویراستاری «پرسه زیر درختان تاغ» که به طور کلی اگر جاییش خوب شده از سخت‌گیری‌های او است و اگر جایی گاف داده‌ام که داده‌ام حاصل بزن درویی من است و کم تجربگی خودم. در هر حال همیشه خاطره خوبی از نشر ثالث و «حسینی» و بر و بچه‌هایش خواهم داشت. شام غریبان درست نکنم حالا حالاها  با هم کار داریم.   

تنها بودن/ شعری از علیرضا روشن


تو می‌روی

من در به روی خودم می‌بندم

برای آخرین بار/ درباره ماجرای نقد «و حالا عصر است»


اول اینکه برای اولین بار بود که قرار بود مثلا بنده جلوی همه چیزی بگویم درباره یک کتاب. در کل که حرف زدن برایم سخت هست اما اینکه جلوی یک عده باشد خب سخت‌تر هم شده  بود و من شش هفت صفحه‌یی فکر کنم راجع به این کتاب نوشته بودم که تهش ده دقیقه‌یی درآمد و گمان کنم هیچ‌کدام از خانم‌ها و آقایان هیچ‌چیزی هم نفهمیدند. توضیح اینکه سعی کردم از این جملات کلیشه‌یی که این داستان خوب است و آن داستان بد است و راوی این یکی اول شخص است و آن یکی دوم شخص است فرار کنم و از یک منظر درست و درمان به قضیه نگاه کنم اما انگار یخش نگرفت در کل باید تو این جلسات پابند سنت مرسوم باشی.
در واقع نگاهی که به این مجموعه داستان داشتم و در آن شش صفحه کذایی نوشته بودم نگاهی بود از منظر آرای خدابیامرز «فوکو»...
ادامه نوشته

چند روز نیستم

تا حالا خستگی جوری از پا درتان آورده که... من خسته شدم. چند روزی نیستم. فقط چند روز.

    با خستگی بساز که ما را ز روزگار            زخم آمده است حاصل و مرهم نیامده است

محبوب ترین کتاب های داستانی جمعی از منتقدان در گفت و گو با رادیو ایرانصدا

 

۱. «علیرضا محمودی ایران مهر» (نویسنده و منتقد):
الف. رمان «آنجا که برفها آب نمی شوند» نوشته ی «کامران محمدی» (نشر چشمه)
ب. مجموعه آثار «توبیاس وولف» ترجمه ی «منیر شاخساری» (نشر چشمه)
۲. «پدرام رضایی زاده» (نویسنده و منتقد):
الف. رمان «شب ممکن» نوشته ی «محمدحسن شهسواری» (نشر چشمه)
ب. رمان «کشش ها» نوشته ی «دیدیه ون کولارت» ترجمه ی «حسین سلیمانی نژاد» (نشر چشمه)
۳. «مریم منصوری» (منتقد):
الف. رمان «شب ممکن» نوشته ی «محمدحسن شهسواری» (نشر چشمه) و مجموعه داستان های به هم پیوسته ی «شاخ» نوشته ی «پیمان هوشمندزاده» (نشر چشمه)
ب. رمان «جایی برای پیرمردها نیست» نوشته ی «کورمَک مَک کارتی» ترجمه ی «امیر احمدی آریان» (نشر چشمه) و مجموعه داستان «خوابِ خوبِ بهشت» نوشته ی «سام شپارد» ترجمه ی «امیرمهدی حقیقت» (نشر ماهی)
۴. «محسن حکیم معانی» (نویسنده و منتقد):
الف. رمان «پرسه زیر درختان تاغ» نوشته ی «علی چنگیزی» (نشر ثالث) و مجموعه داستان «اَبرِ صورتی» نوشته ی «علیرضا محمودی ایران مهر» (نشر چشمه)
ب. رمان «دختری از پرو» نوشته ی «ماریو بارگاس یوسا» ترجمه ی «خجسته کیهان» (نشر پارسه)
۵. «علیرضا غلامی» (منتقد):
الف. «نامه های ژنو از محمدعلی جمالزاده به ایرج افشار» (انتشارات سخن)
ب. رمان «نماد گمشده» نوشته ی «دَن براون» ترجمه ی «حسین شهرابی» (نشر افق)
۶. «حسین جاوید» (منتقد):
الف. رمان «عروس بید» نوشته ی «یوسف علیخانی» (نشر آموت)
ب. رمان «موش ها و آدم ها» نوشته ی «جان اشتاین بک» (نشر ماهی)

اصل ماجرا...اینجا و اینجا  و اینجا  بخوانید و یا بشنوید.

ای کاش تیر نگاه یار مشقی بود

«گاه‌گاهی زندگی شوخی نیست» دومین کتاب کاریکلماتور  «سهراب گل‌هاشم» است که نشر افراز به تازگی منتشر کرده. «سهراب گل‌هاشم» برداشتی کاریکاتوری از زندگی اطرافش دارد که گاه‌گاهی با طنز ظریفی همراه شده، که همین موضوع بعضاً جمله‌هاش را تودلبرو و گوش شیطان کر ملس کرده، اگر مثل جناب خودم کشته مرده کاریکلماتور هستید و وقت اعصاب خردی چند جمله یی میخواهید که عین قرص آسپرین آرامتان کند یا خدا نکرده رامتان کند بخوانیدش؛ یعنی اول احتمالا باید بخریدش بعد. غیرت کنید و بخواندیش. چند جمله از این کتاب:

 وقتی از چشمم افتاد، در قلبم فرو رفت

بزبزقندی اولین بز دیابتی تاریخ است

با سوار شدن به تاکسی کلی پیاده شدم.

 ای کاش تیر نگاه یار مشقی بود

بعضي از كشور ها وسايل ارتباط جمعي دارند و بعضيها وسايل اغفال جمعي

گاه‌گاهی زندگی شوخی نیست/ سهراب گل‌هاشم/ نشر افراز

ادبیات و آشنایی‌زدایی از زبان از منظر فرمالیست‌ها/روزنامه فرهیختگان


پریسا چنگیزی

 فرمالیسم مکتبی ادبی است که در سال 1915 همزمان با تشکیل اپویاز (انجمن مطالعه زبان شاعرانه) و انجمن زبان‌شناسی مسکو، پدیدآمد. متفکران اصلی این مکتب آیخنباوم، تینیانوف، یاکوبسن، شکلوفسکی و توماشفسکی بودند که تحت تأثیر فوتوریست‌ها به انتقاد از فرهنگ بورژوازی، سوژه‌گرایی، نمادگرایی و واقع‌گرایی پرداختند. فعالیت فرمالیست‌ها تا سال 1930 ادامه داشت اما بعد از آن به دلیل سیطرۀ استبداد استالینیسم، متوقف و به کشورهای دیگر منتقل شد؛ از آن جمله می‌توان به حلقۀ پراگ اشاره کرد که یاکوبسن از چهره‌های اصلی آن شد. فرمالیست‌ها به کاربرد زبان در ادبیات توجه‌ای ویژه نشان دادند و معتقد بودند که ادبیات جنبه‌های زیبایی شناختی زبان را آشکار می‌سازد...
ادامه نوشته

طهران قدیم نوشته جعفر شهری

دارم کتاب طهران قدیم نوشته جعفر شهری را می‌خوانم. فعلا که جلد اول کتاب را خوانده‌ام و مجموعه‌ای که من دارم پنج جلدی است و چاپ انتشارات معیین. کتاب فوق‌العاده‌یی است. در جلد اولش از دروازه‌های سیزده‌گانه تهران قدیم و عصر ناصرالدین‌شاهی هست تا خیابان‌‌ها و کسبۀ معروف آن  زمان و اخلاق و رفتار تهرانی‌ها و نقل زندگی قمر و عبدالله آشی و شیخ حسن دیوانه و کله پزیها و آجیل فروشی ها و نقل بعض ناهنجاریهای رفتاری مردم آن زمان  که بعضیهاش تا این زمان هم ادامه دارد و... عجالتا خودم از بخش خیابان‌هاش خوشم آمد خیابان‌های ابتدایی تهران اینها بوده ند: خیابان چراغ گاز یا چراغ برق که الان اسمش خیابان امیرکبیر است که کارخانه چراغ گاز و بعدها کارخانه برق آنجا ساخته شده. خیابان لاله‌زار هم که معرف حضور هست، خیابان باغ‌شاه یا خیابان سپه که خیابان امام فعلی است، خیابان ناصریه،  خیابان امیریه -عین الدوله که خیابان امیریه ولی‌عصر فعلی است، و محلی بوده برای  خر سواری و یابو سواری و کارهای دیگر از نوع چیز یعنی جیز که خب گفتن ندارد و...  خیابان علاءالدوله که خیابان فردوسی فعلی است، خیابان دروازه شمیران و...  خیابان امیریه خیابان پر آب و درختی بوده که اشراف نشین محسوب میشده و محل خربازی و یابو سواری و نمایش آخرین مدل خرهای موجود در مملکت بوده، و  مایه دارها بهترین الاغهای بندری و خوبترین کره های ورامینی و زیباترین خرهای دولابی را همراه با کلیۀ جهازات  بیرون میآوردند و آنجا نمایش میدادند و پزش را میدادند. همان شهرک به بالا، جردن به پایین حالا. جالب اینکه خرسواری در این خیابان یک معنی میداده و یابوسواری یک معنی دیگر... علاوه برآن داشتن چپق در دست یا سیگار در دست هم معانی متفاوت میداده. چپق به دستان طبعی شیرخشتی داشته ند و خرسوار بوده ند؛ سیگار به دستان به اناث کشش داشته ند که خب یابوهه را هم سوار میشدند. انگار تا همین اواخر لفظ سیگارکشی متداول خانه دارها و خانمهای بدنام بوده. (طهران قدیم، ص 375)

سیگار کشیدن افتخار نیست


سیگار کشیدن افتخار نیست. این را خواستم بگویم چون بعضی‌ها جورناجوری فکر می‌کنند کشیدن و تفریحی کشیدن سیگار کاری است کارستان. زشت نیست برایشان. به نظر من که عادت بی‌نهایت زشت و زننده‌یی است به خصوص برای آنکه مثلاً روشنفکر است. اگر قرار است روشنفکر باشی و غرغر بکنی و به زمین و زمان هم فحش بدهی اما این کار زشت را تقبح نکنی به نظرم یک جای مغز توی روشنفکر گرفت و گیری دارد. در کل کشش به دود و دخانیات عیبی است که متاسفانه از آن حالت زشت بودن درآمده است. در هر مهمانی و هر تفریحی دود هم انگار هست. این روزها حرف ماده مخدر دیگری هم هست که گندش به زودی بالا می‌آید. «شیشه» که از ترکیبات «مت آمفتامین» است و.. مثلا باحال‌ها مصرفش می‌کنند و توی دخترها هم انگار -عین سیگار- مد شده، متاسفانه. حیف است کسی که خودش را روشنفکر می‌داند مقابله نکند با این دود و دودبازی مسخره‌ای که راه افتاده تو مجامع. هر جا می‌روی یارو پاکت سیگارش را درمی‌آورد آنچنان دودی می‌گیرد که انگار دارد قلۀ اورست را فتح می‌کنند. مسخره است.انقدر مسخره است که احمقانه هم هست.

بشنو از نی چون حکایت می کند

بسطامیهمین‌جور الکی امروز یاد مرحوم بسطامی افتادم. یاد کارگاهی که تو کرمان داشت. آدم افتاده‌ای بود. آخرین بار که دیدمش سر «هزار و یکشب» بود و منتظر تاکسی ایستاده بود. صدای گرمی داشت. آن روزها مودم گرفته بود که بروم مثلا موسیقی سنتی یاد بگیرم. از لج‌بازی یکی از سخت‌ترین‌هاش را هم انتخاب کردم، سخت‌ترین و البته به نظرم بهترینش: «نی». اما ساز خوبی است این «نی». صدای «نی» خیلی شبیه صدای آدم است. فکر کنم سه یا چارسالی هم رفتم. هربار هم به آن کانونه که تو کرمان و فکر کنم نزدیک «چارراه خورشید» بود می‌رفتم یک «نی» دستم بود که دورش را محض محکم‌کاری روزنامه پیچانده بودم که مثلا روش خش نیفتد. هنوز آن نی را دارم. زدمش به دیوار. استادم هم جوانکی بود تقریبا هم سن و سالم و فوق‌العاده مستعد و شاگرد «کیانی‌نژاد» و «موسوی» که خودشان از نوازندگان معروف «نی» هستند...

ادامه نوشته

سه شنبه خوب

بعد از مدت‌ها قرار شد دوباره دور هم جمع شویم و قرامان افتاد روز سه‌شنبه یعنی دیروز. عجب روزی هم بود. من که برای اولین بار بود می‌رفتم طرف‌های خیابان «فرشته» و «دکتر حسابی» که باغ هنر ایرانی و کافه شمرون آنجاست. خلاصه جمع‌مان جمع بود، «شاهرخ گیوا» هم آمده بود، «امیرحسین یزدانبد» همیشه پر انرژی کمکی دیرتر آمد. «حامد اسماعیلیون» نفر اول بود که رسیده بود کافه و رفته بود راحت زیر سایه نشسته که نه، لم داده بود.  «پدرام رضایی‌زاده» هم آمد که رفیقیم با هم از جایزه ادبی اصفهان آخر سر هم «پیمان اسماعیلی» سر و کله اش پیدا شد. چیزی که «پیمان» را جدی می‌کند داستان است و خب معلوم است که سر میزی هم که پیمان باشد و یزدانبد و حامد اسماعیلیون و گیوای همیشه ساکت، جز داستان راجع به چیز دیگری هم نمی‌شود حرف زد. یعنی تا دربیایی بگویی مثلا سیگار از «ونه‌گات جونیور» مثال می‌زنند و بگویی زنبور تا «آپداک می‌روند» و...  به هر حال جز آشنا درآمدن و هم‌مدرسه‌یی یودن حامد و پیمان، در کرمانشاه باقیش را راجع به داستان حرف زدیم. این هم مدرسه‌یی بودن این دو نفر هم بامزه بود. یک بیست دقیقه‌یی همگی داشتیم این دو نفر را تماشا می‌کردیم که: «فلانی یادته؟» «بهمانی یادته؟» جخ ماها هم انگشت به دهان. بعد هم معلوم شد در آن مدرسه کذایی که فکر کنم اسمش بعثت بود حامد اسماعیلیون مسئول دکه‌یی چیزی بوده اما پیمان قربانش بروم ساندویچ کل کثیف جلوی مدرسه را می‌خورده این شده که هیچ‌وقت به هم برنخورده بودند اما دوست مشترک تا دلتان بخواهد داشتند. عجالات از هردوتاشان بعید نیست. اگر تشر بهشان نرفته بودیم تا آخر وقت راجع به مدرسه «بعثت» حرف می‌زدند. البته مدرسه عجیبی هم بوده. دوجین آدم حسابی ازش بیرون آمده هرچی فکر کردم یادم نیامد از مدرسه خودم تو کرمان هم آدم حسابی بیرون آمده یا نه. هرچند اگر آدم حسابی هم بوده باشند خب با ما کاری نداشتند و ندارند.

با نوشتن میشود چیزی را عوض کرد؟

روزی فکر می‌کردم که با نوشتن می‌شود چیزی را عوض کرد، ولی حالا می‌فهمم که یک کار هنری حتا بر خود صاحب اثر تاثیری نمی‌گذارد، چه برسد به جامعه. به همین دلیل فکر می‌کنم مسئله کاربرد اجتماعی هنر مقوله‌ای دراز مدت است که نمی‌تواند، اگر با نوشته‌های سیاسی خلط نشود، انگیزۀ تداوم کار باشد.

از داستان فوق‌العادۀ «نقاش باغانی» نوشتۀ «هوشنگ گلشیری» / نیمۀ تاریک ماه صفحۀ 488

مروری بر «پرسه زیر درختان تاغ» نوشتۀ علی چنگیزی/ فصلنامه سینما و ادبیات


میان شن‌های داغ گم می‌شویم

محسن حکیم معانی

«پرسه زیر درختان تاغ» «علی چنگیزی» به سبب نوع فضاسازی و جغرافیای وقوع داستان بی‌شک در زمرۀ رمان‌های اقلیمی قابل دسته‌بندی است؛ و می‌توان به حق آن را جزء رمان‌های خوب اقلیمی این چندساله اخیر هم به شمار آورد. نه فقط به دلیل اینکه مکان فیزیکی وقایع در اقلیم کویر داخلی ایران رخ می‌دهد، بلکه شرایط امکان داستان نیز مجبورمان می‌کند بپذیریم که رمان «چنگیزی» اثری اقلیمی است. به گمانم بسیاری از داستان‌هایی که تحت عنوان کلی داستان بومی و اقلیمی در این سال‌ها معرفی شده‌اند واجد شرایطی نبوده‌اند که بتوانیم بی‌هیچ تردید این دسته‌بندی را در موردشان بپذیریم. داستانی را که با فرض تغییر مکان جغرافیایی‌اش (شهر، کشور، روستا و...) در روایت فضاسازی کلی‌اش تفاوت چندانی به چشم نیاید نمی‌توان اقلیمی نامید. اما «پرسه زیر درختان تاغ» را منهای حذف یا تغییر فرضی مکان رمان، عناصر و علائم و حتا شیوۀ روایت تا حد بسیاری غیرقابل حفظ می‌شوند و ناگزیر باید همه را عوض کرد...

شعری از علیرضا روشن


باد هم نمی‌خواهد تو بروی

ببین
نمی‌‌گذارد در باز شود

دو نظر درباره یک نقد

 

امروز داشتم نقدی را که روی کار خانم گوهری نوشته شده بود می خواندم، که توی سایت مرور درج شده. نقد هم بدک نبود در هر حال مجموعه «و حالا عصر است» را من دوست داشتم هرچند جا برای غرغر هم دارد. اما کامنتی که پای این نقد نوشته شده بود خیلی بامزه بود درجریانید که  من  اهل کامنت گذاری نیستم اما اول از هر چیز کامنت‌های یک متن را می‌خوانم؛ متن کامنت این بود: نقد خوبی بود  و نگران نباشید وقتی آب زلال شود حبابها می‌ترکند و گوهرهای ناب در عمق می‌مانند. عده‌ای سعی می‌کنند تا مجموعه‌هایی این چنین در محاق بمانند تا برای خود و دوستانشان شاخ نشوند. یعنی شاخ تو شاخ نشوند !!! به هر حال قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری.[جدا از نظر کامنت که چندان باهاش موافق نیستم، نویسنده این کامنت بازی زبانی خوبی با شاخ و گوهر کرده که به نظرم جالب بود.]
کامنت دوم هم این بود:
این مجموعه خوب است. اما نه اینطور که شما درباره‌اش می‌گوئید. مجموعه‌های خوب این طوری هم در این یکی دو سال زیاد چاپ شده ولی دلیل این که مجموعه داستان خانم گوهری خوب دیده نشده اینه که نشر ثالث خیلی خوب اطلاع رسانی نمی‌کنه. کتاب برای جایی نمی‌فرسته و خلاصه کمی فیس و باد داره. دلیلش اینه و نه چیزی که شما در اخر یادداشتتان اشاره کردی و خواستی تقصیر را بیاندازی گردن سایت‌ها و منتقدان...

پ ن: چرا ادبیات انقدر حاشیه داره؟

نقد مجموعه داستان «و حالا عصر است»


مجموعه داستان «و حالا عصر است» نوشتۀ «طیبه گوهری» دوشنبه هفته آینده، یعنی یازدهم مرداد ماه، ساعت پنج عصر با حضور «محسن حکیم معانی»، «علی چنگیزی» و «محمدرضا گودرزی» در محل کانون ادبیات نقد می‌شود. «و حالا عصر است» اولین مجموعه داستان «طیبه گوهری» است که سال گذشته از سوی نشر ثالث منتشرشده است.  

زیر هشت و فاصله ها


زیر هشتزیاد تلویزیون نگاه نمی‌کنم اما این سریال «زیر هشت» را نگاه می‌کنم و به نظرم سریال بدی نیست با بازی «امیر جعفری». بازی «امیر جعفری» به نظرم خیلی خوب است طبیعی و کمی خشن. قصه سریال هم قصه پرکشش و خوبی است، سرقت و نارو زدن و زندان و ... هرچند دیالوگ‌های افتضاحی دارد. مخصوصا شخصیت و دیالوگ‌های کارکتری که «پسیانی» بازیش میکند بی‌نهایت تهوع‌آور و اضافه است. من ندیدم یک راننده کامیونِ قاتلِ مفنگی همچو فلسفه‌بافی‌های چپ وراستی به خیک مردم ببندد، که حضرتش می‌بندند. در کل این کارکتر، یعنی آقای «عیوضی» به نظرم اضافه است درست به اندازه کارکتر غیر واقعی «حاجی کارخانه» که از سر خیرخواهی تمام زمینهایش را داد به مردم. الهی بمیرم، زود شرش را از سریال کم کردند چون خیلی دیگر داشت رمانتیک می‌شد و زیر دل می‌زد.  اما نقشی را که «امیر جعفری» بازی می‌کند عالی است. با آن هیبت نتربوق و سبیل و تشکیلات؛ کمی هم کل و کثیف و خشن. در کل از این خوشم می‌آید که کارکتری که «امیر جعفری» نقشش را بازی می‌کند سعی دارد خودش قانون را اجرا کند. البته قانونی که باز خودش به آن اعتقاد دارد. اما به جای این سریال «زیر هشت» آن یکی کانال برای اینکه خب یک وقت خلق‌الله زیاد هم از سیما تعریف نکنند و با چشم‌های کومکوری‌شان چشم‌شان نزنند «یه وخت»؛  سریال پنجاه قسمتی «فاصله‌ها» را پخش می‌کند که مهمل کامل است. افتضاح در افتضاح. من نمی‌دانم آن بنده خدایی که قصه این را نوشته چی فکر می‌کرده اصلا توی ایران زندگی می‌کرده یا مال مملکت دیگری بوده؟ به هر حال این «فاصله‌ها» هم یک حسن‌هایی دارد، برای رفع چشم‌زخم خوب است، حال همان اسفند دونه‌دونه، اسفند سی‌وسه‌دونه را برای تلویزیون دارد که همان «یه وخت» چشم نخوری انشالله خودمان است. این «فاصله‌ها» کمپلس و هیبریدی است از شور و شعار که مجموعش معجونی می‌شود غوغایی برای رفع چشم‌زخم از تلویزیون.

بسترها شکل نگرفته اند/ درباره خلاقیت در داستان


علی چنگیزی

به نظر من همین که چیزی به نام ادبیات هنوز در مملکت ما هِلک و هِلکی می‌کند و گوش شیطان کر اصلاً وجود دارد یعنی خلاقیت هم –ولو رقیق- وجود دارد، حالا اینکه چرا چندان پرداخته نشده یا به بلوغ نرسیده بحث دیگری است. اما به نظر من که خلاقیته و استعداده را داریم. این را هم بگویم که در زمینه‌ای مثل داستان کوتاه انقدر پیشرفت داشته‌ایم که بعضی از کارهایمان –که اخیراً هم منتشر شده‌اند- قابلیت جهانی شدن را هم دارند و حتا بهتر از خیلی ازداستان‌های کوتاهی هستند که ترجمه می‌شوند، خب از قدیم و ندیم هم گفته‌اند و راست هم گفته‌اند که مرغ همسایه غازه... (ادامه مطلب)
ادامه نوشته