پرسه در کویر، نگاهی به رمان پرسه زیر درختان تاغ/وبلاگ ایلنان
گفتن ندارد که در رمان ِمدرن باید –با تاکید بسیار– هر شخصیت با زبان منحصر به خود حرف بزند. در واقع کلماتی که هر شخصیت در دهان میچرخاند معطوف به ذهن اوست و به همین دلیل بار اصلی شخصیت پردازی در رمان بر دوش کلماتیاست که از دهان شخصیتها بیرون میآید و باز هم واضح است که بخش مهمی از توان نویسنده صرف همین موضوع میشود، این که بهترین واژهها و دقیقترین جملهها را برای بیرونآمدن از دهان شخصیتها انتخاب کند. غیر از این هم نمی تواند باشد. شخصیت روستایی درناکجاآبادی وسط کویر نمی تواند همان طور حرف بزند که مهندس شهری مرمت آثار باستانی حرف میزند. کجا معلوم میشود که شخصیتها مثل هم حرف نمیزنند؟ آیا تکیه کلام تمام لحن اختصاصی هر شخصیت را میسازد؟
آنقدر خیانت و نفرت و پوچی
جناب «نادر وحید» را در جایزه ادبی اصفهان دیدم. رمانش برگزیده شده بود. چه پسر آقا و باسوادی هم بود. همان موقع هم، با وجودی که من نمیشناختمش، معلوم بود کششی
به سینما دارد و بعد فهمیدم که فیلمنامهنویس است و فیلمنامۀ «قتل آنلاین» را -اگر
اشتباه نکنم- او نوشته. الان هم که یک سریال بر اساس فیلمنامه او دارد پخش میشود
که فکر کنم اسمش «ملکوت» باشد. «ملکوت» از همینهاست که ماه رمضان پخش میکنند و
یک زمانی اکثراً خنده دار بودند و حالا اکثراً گریه دارند و راجع به آخرت و چوب تو
آستین کردن و مرگ و میر و از این حرفها. یعنی بعید میدانم یک صحنه از سریالهای
ایرانی توی قبرستان نباشد؛ ما که ندیدیم. این کشش بیمارگون به قبرستان من نمیدانم
از کجا آمده اما متاسفانه وجود دارد. حتا زیاد دور نرویم توی فک و فامیل خودمان
سالها بود که کتابفروشیهای کرمان به روش زیر
سنتی یعنی عین بقالیها اداره میشد و جای یک کتابفروشی مدرن خالی بود. هرچند توی
همین تهران هم کتابفروشی مدرن کم داریم. توقعی نمیشود از کتابفروشیهای جلوی
دانشگاه داشت که انگار سلیقهشان بد است در کل، اما کتابفروشیهای خیابان کریمخان
و شهرکتابها توی تهران کتابفروشیهای مدرنی هستند. فهمیدهاند برای فروش کالایی
مثل کتاب به فضایی آرام و مدرن احتیاج است نه فضای ملال آوری که آدم را یاد
کتابخانههای خاک گرفته مدارس میاندازد. این کتابفروشیهای مدرن محلی برای عرضه
محصولات فرهنگی هستند. توی کرمان -قبلا که آنجا بودم- بهترین کتابفروشیش «کتاب
خانه» بود که...
«ارواح مرطوب جنگلي» عنوان اولين مجموعه داستان محسن حكيممعاني نويسنده و منتقد ادبي است؛ مجموعهاي با سيزده داستان كوتاه كه چندي پيش از سوي «نشر ققنوس» منتشر شده است به زحمت ميتوان داستانهاي مجموعهداستان محسن حكيممعاني را از نظر سبك در يك قالب گنجاند. اين موضوع في نفسه نه خوب است و نه بد و بستگي كامل به نظر خواننده دارد اما جدا از اين خواننده ميتواند حدسهايي هم بزند از اين قبيل كه انگار نويسنده در اولين مجموعهاش سعي داشته است طبع آزمايي كند و به همين دليل در مجموعه داستانش از داستانهاي واقعگرا وجود دارد تا داستانهاي فراواقعگرا و حتي پسامدرن...
«بهار 63» اولین
رمان «مجتبا پورمحسن» است. «مجتبا پورمحسن» را بیشتر به عنوان شاعر و روزنامهنگار
میشناسیم تا داستاننویس. پیش از این چند ترجمه و یکی دو دفتر شعر از او منتشر
شده است. «بهار 63» تکگویی درونی شخصیتی است به نام «فرزین» که به گفتۀ خودش «خیانت
میکند»؛ به خودش، به دیگران، به افکارش. جخ به دنبال توجیه خیانتی است که به
معشوقههایش میکند. «بهار 63» بیشتر شبیه اعترافات «فرزین» است، اعتراف برای
اینکه بار زندگی و هستی خودش را کم کند یا آنچنان که خود فرزین میگوید برای توجیه
خود و به دست آوردن دلیل برای خیانتهایی که او به سه زن زندگیاش میکند. رمان
«بهار 63» رمانی است که روایتش و مضمون جذابی که نویسنده برای نقل داستانش چاق
کرده است خواننده را جذب میکند و به دنبال خود میکشاند و به اصطلاح رمان خوشخوانی
است.
شهر کتاب دوره
آموزش مبانی رماننویسی زیر نظر محمدحسن شهسواری
گفت، «در هالیوود کار میکردم وقتی فاکنر
بوکوفسکی: زیبایی به معنای رایج آن اصلاً وجود ندارد، به
خصوص در چهره انسان... به آن باید گفت قیافهپردازی. کل قضیه به یک ترتیب ریاضی و
خیالی از ریخت مربوط میشود. نظیر آنکه بگوییم: اگر دماغت خیلی بیرون نزده باشد
نیم رخت از دو طرف مد روز میشود؛ اگر لالههای گوشت خیلی دراز نباشند؛ اگر مویت
خیلی بلند نباشد... اینها توهمی است برای همسانسازی و هم شکل کردن. مردم فکر میکنند
که بعضی از چهرهها زیبا هستند در صورتی که اگر درست توجه کنیم، در ارزیابی نهایی
خلاف آن ثابت می شود. مثل پیدا کردن معادل برای صفر در ریاضی. «زیبایی واقعی» بیشک
با شخصیت انسان بروز میکند و ربطی به ریخت ابروهای فرد ندارد.
همینجور الکی امروز یاد مرحوم بسطامی افتادم.
یاد کارگاهی که تو کرمان داشت. آدم افتادهای بود. آخرین بار که دیدمش سر «هزار و
یکشب» بود و منتظر تاکسی ایستاده بود. صدای گرمی داشت. آن روزها مودم گرفته بود که
بروم مثلا موسیقی سنتی یاد بگیرم. از لجبازی یکی از سختترینهاش را هم انتخاب
کردم، سختترین و البته به نظرم بهترینش: «نی». اما ساز خوبی است این «نی». صدای
«نی» خیلی شبیه صدای آدم است. فکر کنم سه یا چارسالی هم رفتم. هربار هم به آن کانونه
که تو کرمان و فکر کنم نزدیک «چارراه خورشید» بود میرفتم یک «نی» دستم بود که
دورش را محض محکمکاری روزنامه پیچانده بودم که مثلا روش خش نیفتد. هنوز آن نی را
دارم. زدمش به دیوار. استادم هم جوانکی بود تقریبا هم سن و سالم و فوقالعاده
مستعد و شاگرد «کیانینژاد» و «موسوی» که خودشان از نوازندگان معروف «نی» هستند...
زیاد تلویزیون نگاه نمیکنم اما این سریال
«زیر هشت» را نگاه میکنم و به نظرم سریال بدی نیست با بازی «امیر جعفری». بازی
«امیر جعفری» به نظرم خیلی خوب است طبیعی و کمی خشن. قصه سریال هم قصه پرکشش و خوبی است، سرقت و
نارو زدن و زندان و ... هرچند دیالوگهای افتضاحی دارد. مخصوصا شخصیت و دیالوگهای
کارکتری که «پسیانی» بازیش میکند بینهایت تهوعآور و اضافه است. من ندیدم یک راننده کامیونِ قاتلِ مفنگی
همچو فلسفهبافیهای چپ وراستی به خیک مردم ببندد، که حضرتش میبندند. در کل این
کارکتر، یعنی آقای «عیوضی» به نظرم اضافه است درست به اندازه کارکتر غیر واقعی
«حاجی کارخانه» که از سر خیرخواهی تمام زمینهایش را داد به مردم. الهی بمیرم، زود
شرش را از سریال کم کردند چون خیلی دیگر داشت رمانتیک میشد و زیر دل میزد.
به نظر من همین که چیزی به نام ادبیات هنوز در مملکت ما هِلک و هِلکی
میکند و گوش شیطان کر اصلاً وجود دارد یعنی خلاقیت هم –ولو رقیق- وجود
دارد، حالا اینکه چرا چندان پرداخته نشده یا به بلوغ نرسیده بحث دیگری
است. اما به نظر من که خلاقیته و استعداده را داریم. این را هم بگویم که
در زمینهای مثل داستان کوتاه انقدر پیشرفت داشتهایم که بعضی از
کارهایمان –که اخیراً هم منتشر شدهاند- قابلیت جهانی شدن را هم دارند و
حتا بهتر از خیلی ازداستانهای کوتاهی هستند که ترجمه میشوند، خب از قدیم
و ندیم هم گفتهاند و راست هم گفتهاند که مرغ همسایه غازه... (ادامه مطلب)