برای آخرین بار/ درباره ماجرای نقد «و حالا عصر است»
اول اینکه برای اولین بار بود که قرار بود مثلا
بنده جلوی همه چیزی بگویم درباره یک کتاب. در کل که حرف زدن برایم سخت هست اما
اینکه جلوی یک عده باشد خب سختتر هم شده بود و من شش هفت صفحهیی فکر کنم راجع به این
کتاب نوشته بودم که تهش ده دقیقهیی درآمد و گمان کنم هیچکدام از خانمها و آقایان هیچچیزی
هم نفهمیدند. توضیح اینکه سعی کردم از این جملات کلیشهیی که این داستان خوب است و
آن داستان بد است و راوی این یکی اول شخص است و آن یکی دوم شخص است فرار کنم و از
یک منظر درست و درمان به قضیه نگاه کنم اما انگار یخش نگرفت در کل باید تو این
جلسات پابند سنت مرسوم باشی.
در واقع
نگاهی که به این مجموعه داستان داشتم و در آن شش صفحه کذایی نوشته بودم نگاهی بود از
منظر آرای خدابیامرز «فوکو». «جنون»، «عشق ممنوعه» و «جنگ»
را درونمایه اصلی داستانهای «و حالا عصر است» دانستم و دربارۀ «جنون» به خصوص در
مورد داستان «آهه» توضیح دادم و تو ده دقیقه دسته گله را به آب دادم. در کل خوشم
نیامد از حرف زدن و وقتی مخاطب هم خوشش نیامد دیگر کامل شد. آخرین
بار است که بلانسبت همچو سخنسراییهایی میکنم. همان آدم تو خلوت بنویسد و خواننده هم تو
خلوت بخواند بهتر است.
پینوشت: در ابتدا آقای حکیممعانی که قبل از این جلسه دوست عزیزم نبود و بعد از این جلسه دوست عزیزم شد صحبت کرد و حرف های دقیق و خوبی هم زد و اشکالاتی را هم که به زاویه دید نویسنده گرفت به نظرم منطقی بود. آدم سخت گیری است این حکیممعانی. در کل بهترین چیز این جلسه همین رفاقت با حکیممعانی بود.
- یک نکته: در کل هیچکس
از انتقاد خوشش نمیآید اما پذیرشش به نحوی هنر است که باید کمکم کسب کنیم. اگر
بخواهم سوزنی به خودم بزنم باید بگویم من هم آدم انتقاد پذیری نیستم و این ایراد
بهم وارد بوده و هست. دارم تمرین میکنم که بهتر بشوم.
- جناب گودرزی که یک جورهایی معلمم است و
براش احترام زیادی قائلم و فکر نکنم منتقد درست و درمانتری از او داشته باشیم آخر
جلسه که بنده حقیر با چشمها تا به تا و البته پک و پوز سوخته ازش پرسیدم: «گاف که ندادم» گفت که:
«نه اما کم حرف زدی.» مرد درستیه و من ندیدم یک نفر اینجور به داستان علاقه داشته
باشد. نوشتهام که با جناب گودرزی در جایزه ادبی اصفهان هم اتاق بودیم.
برنامهاش را الان مینویسم: صبح: داستان، ظهر: داستان، سرناهار: داستان، تو
اتوبوس: داستان، تو کوه: داستان، اینجا داستان آنجا داستان و... من نمیدانم چه
جور یک نفر میتواند انقدر داستان خوانده باشد و بخواند. تازه توی اتاق هم داستان.
واسه همین من این آدم را دوست دارم. فقط عیب کار منتقدهای حرفهیی این است که وقت
نوشتن داستان هم منتقد خودشان هستند و چیزی جلوی خلاقیتشان را میگیرد که شخص خودشان
هستند. متاسفانه این ترس و ایراد در اکثر موارد وارد است.
- حکیممعانی کتاب خودش را بهم هدیه داد. تا اینجا که خواندم داستان «همیشه
سرباز» و «قلعه» را دوست داشتم. داستانهای پستمدرن کتاب و سورئال
کتاب را چندان نپسندیدم. یک دلیلش هم این است که در کل از پستمدرن بدم میآید و
سورئال را هم اصلا قبول ندارم چرا که همه چیز یک جورهایی سورئال هم هست. آن هم در
این عصر که هیچچیز واقعیت ندارد و همه چیز به مدد تصویر رنگ و بوی غیر واقعی
دارد. گو اینکه به قبول داشتن من و امثال من هم نیست. داستان خوب سورئال هم داریم
مثل رمان معروف خوان رولفو. هرچند درنهایت همان هم تو دل من نرفت. به نظرم حکیم معانی در نوشتن و پردازش داستانهای رئال موفقتر است و این داستانهاش هم خواندنی تر هستند حالا چرا رفته سراغ ادبیات پست مدرن و اینها، خب سلیقه ست.