سفر به کرمان
کرمانم. این شد که نتوانستم وبلاگم را به روز کنم. در بدو امر که وارد پایانه فرودگاه شدم رفیق دوران راهنمایی و دبیرستان را دیدم. مبصر کلاسمان هم بود. از بر و بچهها پرسیدم بلکه تو این ناهار بازار عین بعضیها در بیایم بگویم مدرسه ما صد تا متخصص داده و... محض رو کم کنی البته، اما دیدم نه خبری نیست و آمار که آمد دیدم اصلا بیخبر باشم بهتر است. یکی از یکی چیزتر. خود جناب ایشان هم مثل خودم چیزی نشده بودند. اما زن گرفته بودند و دو تا بچه هم کارسازی کرده بودند و اوقات بیکاری را مشغول به حرفه شریف مسافرکشی بودند. گفتم: «تو انگار جلوتری نه؟» بعد هم که تاکسی گرفتیم به مقصد آزادی. خیلی از اصطلاحات این شهر یادم رفته بود که تو همان تاکسی یادآوری شد. مثلاً وقتی میخواهند بگویند «پیاده میشم.» میگویند: «پایین میشم.» یا وقتی میخواهند بگویند: «اه» به معنای چه چیز چرتی میگویند: «اغ». روی الف فتحه است ها. یا راننده تاکسی وقت سوارشدن ما به تاکسی گفت: «هوا خنک شده هِی.» که خیلی مزه داد. خیلی وقت بود این هِی بیمعنی آخر جمله را نشنیده بودم. عین همان «ولک» خوزستانیها است. یا «هی پسر» که بعضی جاها میگویند یا «داداش» که تهرانیها میگویند و همهشان قشنگند به نظر من. بعد هم به عادات روزهایی که اینجا دانشجو بودم، عین تمام جوانهای اینجا که جای چندانی برای تفریح نداشتند و ندارند، از «میدان آزادی» تا «باغ ملی» پیاده رفتم. خیلی مزه داد. خیلی.