دربارۀ رمان «بازمانده روز» نوشته «ایشیگورو»
نجف دریابندری
این داستان ساده و سرراست نیست؛ در واقع بافت
پیچیدهای از چند لایه داستان است که هر کدام در تراز و زمان خاص خودشان جریان
دارند، و خواننده داستان باید به آنها توجه داشته باشد. لایۀ بالایی یا بیرونی
سرگذشت مردی است به نام استیونز، که بیش از سی سال در خانۀ یکی از اشراف انگلستان
به نام لرد دارینگتن پیشخدمت بوده است و اکنون که بساط آن خانه برچیده شده است
دارد خاطراتش را به صورت یادداشتهایی که از یک سفر شش روزه به صفحات غرب انگلستان
بازمانده است برای ما نقل میکند. خاطرات استیونز دو نوع است: اول آنچه به خود او مربوط
میشود که داستان عشق ناکامی است که نه تنها به سرانجامی نرسیده، بلکه هرگز بر
زبان هم نیامده است؛ دوم رویدادهای مهمی است که در سرای دارلینگتن (خانۀ لرد) زیر
چشم نویسندۀ خاطرات میگذشته ولی نویسنده زیاد از آنها سر در نمیآورده است؛ این
رویدادهای تاریخی مربوطند به تلاش محافل اشرافی و محافظهکار انگلستان در سالهای
پس از جنگ جهانی اول برای کمک به نازیهای آلمان و سپس آشتی دادن دولت انگلیس با
آلمان هیتلری پیش از شروع جنگ جهانی دوم؛ و شکست این محافل پس از وقوع جنگ و پیآمدهای
آن؛ از جمله برچیده شدن بساط امپراتوری و از میان رفتن طبقهای که استیونز تمام
عمرش را در خدمت آن گذرانده و معنای زندگیاش را در کیفیت اعلای این خدمت میدیده
است. این لایۀ ضخیم دیگری است که زیر لایۀ بیرونی داستان خوابیده و به واسطۀ لایههای
نازکتری با آن جوش خورده است.
لحن غالب داستان لحن رسمی و مضحک پیشخدمتی است
که یک عمر ناچار بوده است در دایرۀ زبان خشک و بیجانی که بیرون رفتن از آن در حد
او نیست حرف بزند. میتوان گفت که سراسر این داستان سلسلۀ بیپایانی از کلیشههای
فرسودۀ زبان نوکرماب و اداری انگلیسی است؛ اما استیونز میتواند با همین زبان بیجان
نه تنها سرگذشت خود را به رشته تحریر بکشد بلکه تصویرهای ظریف و زیبایی هم از چهره
و کلام آدمهای داستان و صحنههای زندگی آنها و کشمکشهای تاریخی، و از مناظر
بزرگ طبیعت انگلستان ترسیم کند. راز این کار را باید در حس شوخی نویسنده جست و جو
کرد. در واقع نویسنده همهجا پشت سر راوی داستان ایستاده است و او را مانند عروسک
خیمه شب بازی به حرف زدن وامیدارد. حرفها را ظاهرا عروسک میزند ولی صدا از گلوی
عروسکباز بیرون میآید. بینندگان خیمه شببازی همیشه بنا را بر این میگذارند که
عروسک دارد حرف میزند و عروسک باز فقط دارد بازیاش را در میآورد. اگر گمان کنیم
که زبان طبیعی عروسکباز همان چیزی است که از زبان عروسک شنیده میشود روشن است که
هنر عروسکباز را در نیافتهایم. برای درک و دریافت زبان این رمان هم باید نظیر
همین نکته را در نظر داشته باشیم؛ این کلیشههای مستعمل و مکرر زبان نویسنده
داستان نیست؛ اینها زبان راوی داستان است، که جز به این زبان نمیتواند حرف بزند،
زیرا که زندگی او هم چیزی جز تکرار یک مشت کلیشۀ فرسوده نیست، زندانی است که
استیونز آن را عین زندگی تصور میکند و شرط بزرگی خود را در آن میبیند که بتواند
از ان حدود بیرون نرود.
پینوشت: این متن از مقدمهای که «دریابندری» بر رمان نوشته برداشت شده است