بشنو از نی چون حکایت می کند
همینجور الکی امروز یاد مرحوم بسطامی
افتادم.
یاد کارگاهی که تو کرمان داشت. آدم افتادهای بود. آخرین بار که دیدمش سر
«هزار و
یکشب» بود و منتظر تاکسی ایستاده بود. صدای گرمی داشت. آن روزها مودم
گرفته بود که
بروم مثلا موسیقی سنتی یاد بگیرم. از لجبازی یکی از سختترینهاش را هم
انتخاب
کردم، سختترین و البته به نظرم بهترینش: «نی». اما ساز خوبی است این
«نی». صدای
«نی» خیلی شبیه صدای آدم است. فکر کنم سه یا چارسالی هم رفتم. هربار هم به
آن کانونه
که تو کرمان و فکر کنم نزدیک «چارراه خورشید» بود میرفتم یک «نی» دستم
بود که
دورش را محض محکمکاری روزنامه پیچانده بودم که مثلا روش خش نیفتد. هنوز
آن نی را
دارم. زدمش به دیوار. استادم هم جوانکی بود تقریبا هم سن و سالم و
فوقالعاده
مستعد و شاگرد «کیانینژاد» و «موسوی» که خودشان از نوازندگان معروف «نی»
هستند.
در هر حال این استاد ما دوستییی با «بسطامی» داشت و یک نوار خصوصی هم
باهاش پر
کرده بود که نمیدانم هنوز داردش یا نه. این زده بود و آن یکی خوانده بود.
خیلی هم
آواز قشنگی خوانده بود مرحوم بسطامی. در کل من صداش را دوست داشتم.و دارم
به قول یارو
گفتنی «چپ کوک» بود. بگذریم از اینکه شخص بنده به موقع فهمیدم اگر درخت
خرمالوی
خشک وسط حیاط ما تو کرمان بتواند «نی»زن شود من هم میتوانم بشوم و دست
از سرش
برداشتم و فهمیدم اینطور کشکی کار کردن دردی از دنیا و آخرت کسی دوا
نمیکند که
هیچ چارتا هم لعنت به جد و آبادمان حوالۀ پشت سرمان میکنند که مردهشور
چه سازی
میزند. خلاصه «نی»زدن من صنارم نمیارزید. با صد و یک افسوس به دل: حیف
که
خداوند عالم آن دو تا شاخ گاو را به خره نداده. اما به هر حال همین کلاس
رفتن موجب
شد کمی از دستگاههای موسیقی و آواز ایرانی چیزی حالیم بشود که هنوز هم
میشود.
بامزۀ این است که همان روزها که من دیگر کلاس نمیرفتم و فقط با استاد
«نی»م دوست
بودم و رابطهمان حسنه و خودمانی شده بود، زد و استاد «نی» که اسمش «محسن»
بود
دانشگاه سوره تهران قبول شد و آمد تهران و علی –که جناب خودم باشم- ماند و
حوضش.
در هر حال بعد از سالها همین چند وقت پیش سر خیابانمان تو تهران –یعنی
همین جا
بابا- دیدمش. اووه چند سال دور زدیم و یزد رفتیم و ساری رفتیم و... او هم
امریکا و
انگلیس و صدجای دیگر و حالا درست سر خیابانمان دیدمش. تو کارش حرفهیی
شده بود. خانهشان
چند کوچه بالاتر از ما بود. به هر حال امروز یاد مرحوم بسطامی افتادم.
روزی که در آن فاجعه زلزله بم فوت شد و زیر آوار ماند، وقتی تو کرمان همه
تو بهت
بودند و گیج ، آن روز من و پدرم پیاده داشتیم میدان آزادی را به طرف
چارراه طهماسبآباد میرفتیم.
از کنار «کاست فروشی» نبش «بیست و چار آذر» رد شدیم، «فسانه» بسطامی را
گذاشته
بود، «ای فسانه خسانند آنان...خس به صد سال طوفان ننالد، گل ز یک تند باد
است بیمار» عکسش را هم زده بودند روی شیشه با یک نوار سیاه. شلوغ بود.
ایستادیم آنجا و مثل خیلیها به ترانه و آوازش گوش دادیم. شاید برای همین
باشد هنور که «فسانه» را گوش میدهم هنوز که هنوز است نارحت میشوم.