سه شنبه خوب
بعد از مدتها قرار شد دوباره دور هم جمع شویم و قرامان افتاد روز سهشنبه یعنی دیروز. عجب روزی هم بود. من که برای اولین بار بود میرفتم طرفهای خیابان «فرشته» و «دکتر حسابی» که باغ هنر ایرانی و کافه شمرون آنجاست. خلاصه جمعمان جمع بود، «شاهرخ گیوا» هم آمده بود، «امیرحسین یزدانبد» همیشه پر انرژی کمکی دیرتر آمد. «حامد اسماعیلیون» نفر اول بود که رسیده بود کافه و رفته بود راحت زیر سایه نشسته که نه، لم داده بود. «پدرام رضاییزاده» هم آمد که رفیقیم با هم از جایزه ادبی اصفهان آخر سر هم «پیمان اسماعیلی» سر و کله اش پیدا شد. چیزی که «پیمان» را جدی میکند داستان است و خب معلوم است که سر میزی هم که پیمان باشد و یزدانبد و حامد اسماعیلیون و گیوای همیشه ساکت، جز داستان راجع به چیز دیگری هم نمیشود حرف زد. یعنی تا دربیایی بگویی مثلا سیگار از «ونهگات جونیور» مثال میزنند و بگویی زنبور تا «آپداک میروند» و... به هر حال جز آشنا درآمدن و هممدرسهیی یودن حامد و پیمان، در کرمانشاه باقیش را راجع به داستان حرف زدیم. این هم مدرسهیی بودن این دو نفر هم بامزه بود. یک بیست دقیقهیی همگی داشتیم این دو نفر را تماشا میکردیم که: «فلانی یادته؟» «بهمانی یادته؟» جخ ماها هم انگشت به دهان. بعد هم معلوم شد در آن مدرسه کذایی که فکر کنم اسمش بعثت بود حامد اسماعیلیون مسئول دکهیی چیزی بوده اما پیمان قربانش بروم ساندویچ کل کثیف جلوی مدرسه را میخورده این شده که هیچوقت به هم برنخورده بودند اما دوست مشترک تا دلتان بخواهد داشتند. عجالات از هردوتاشان بعید نیست. اگر تشر بهشان نرفته بودیم تا آخر وقت راجع به مدرسه «بعثت» حرف میزدند. البته مدرسه عجیبی هم بوده. دوجین آدم حسابی ازش بیرون آمده هرچی فکر کردم یادم نیامد از مدرسه خودم تو کرمان هم آدم حسابی بیرون آمده یا نه. هرچند اگر آدم حسابی هم بوده باشند خب با ما کاری نداشتند و ندارند.