درباره ارواح مرطوب جنگلی/روزنامه فرهیختگان
قصهگوی واقعگرا
«ارواح مرطوب جنگلي» عنوان اولين مجموعه داستان محسن حكيممعاني نويسنده و منتقد ادبي است؛ مجموعهاي با سيزده داستان كوتاه كه چندي پيش از سوي «نشر ققنوس» منتشر شده است به زحمت ميتوان داستانهاي مجموعهداستان محسن حكيممعاني را از نظر سبك در يك قالب گنجاند. اين موضوع في نفسه نه خوب است و نه بد و بستگي كامل به نظر خواننده دارد اما جدا از اين خواننده ميتواند حدسهايي هم بزند از اين قبيل كه انگار نويسنده در اولين مجموعهاش سعي داشته است طبع آزمايي كند و به همين دليل در مجموعه داستانش از داستانهاي واقعگرا وجود دارد تا داستانهاي فراواقعگرا و حتي پسامدرن. هرچند به گمان من داستانهاي واقعگراي محسن حكيممعاني كه دغدغه انسان در آنها پررنگتر است، در اين مجموعهاش، خواندنیتر و خوشساختتر هستند و به قول گفتني توماني هفتصنار با بقيه داستانهاي او توفير دارند. حكيممعاني در داستانهاي واقعگرايش بيش و كم نشان داده است نويسندهاي قصهگو است و همين امر موجب شده است كه اين داستانها از نگاه من خواننده بهتر از آب درآمده باشند تا داستانهايي گرفتار فضاي غيرواقعي و گرفتار فلسفه ناجورپسامدرن و روانشناسي يا هر فلسفه و جريان ديگري كه به نظرم بايد – آنچنان كه در واقعيت هم هست- دنبالهرو ادبيات باشند نه ادبيات دنبالهرو آنها. به همين دليل داستان اول كتاب خواندنيترين و بهترين داستان كتاب است جوري كه شخصا دوست نداشتم داستان به اين زوديها تمام شود يا اينجايي كه هست رها شود. داستان «هميشه سرباز»، يعني اولين داستان كتاب، روايت پسري است كه بهطور حرفهاي و البته غيرقانوني، سرباز است. يعني تاكنون بهجاي چند نفر به سربازي رفته است و يكي از اينها، كه او الان دارد به جايش خدمت ميكند، مرتكب قتل و جنايتي ميشود و او به جايش متهم به قتل شده و بازجويي ميشود. داستان به نظرم طرح فوقالعادهاي دارد، ايده جالب و تقريبا بكري دارد و راوي داستان هم كه خود همين سرباز هميشه در حال خدمت است، اطلاعاتش را آنقدر قطرهچكاني و دقيق به خواننده منتقل ميكند كه خواننده را راغب مينمايد قضيه معماگون اين «هميشه سرباز» را پي بگيرد. در مقابل اين داستان خوب داستان «ارواح مرطوب جنگلي» چيز خاصي ندارد. فضايي فراواقعگرا دارد و در كل – شايد به دليل از رنگ و لعابافتادن داستانهاي فراواقعگرا در دنيايي كه به مدد تصوير واقعيتي وجود ندارد كه فراواقعيتي باشد يا اگر واقعيتي وجود دارد نميشود به آن اعتماد كرد- داستان چيزي به خواننده نميدهد تا همراهش شود مشكلي كه داستان نهچندان دلچسب «مرگ مولف و مولفه و تاليف» هم به نحوي ديگر گرفتارش است و خب از اسم داستان هم معلوم است داستان از چه جنسي است و گرفتار چه فلسفهاي. همانطور كه گفته شد آنجا كه حكيممعاني داستان گفته موفق بوده است. گو اينكه اين داستانهاي حكيممعاني خواننده را ياد بعضي از داستانهاي همينگوي هم مياندازد و شخصا از خواندن اين داستانها هم در مجموعه داستان حكيممعاني لذت بردم. داستاني مثل «قلعه» از اين دست است كه حتما حكيممعاني در نوشتنش گوشهچشمي به داستانهاي همينگوي داشته است يا تاثير غيرمستقيم و ناخودآگاهي از آن گرفته است. ماجراي داستان يك اتفاق ساده است؛ زن و شوهري در سفري توريستي با تور به يك قلعه تاريخي ميروند و آنجا زن لاشه خشكشده حيواني را ميبيند و به هم ميريزد و عق ميزند و جر و منجر مختصري هم بين او و شوهرش درميگيرد. انگار اين زن و شوهري كه به سفر توريستي آمدهاند محض آشتيكردن و رفع كدورت احتمالي بينشان به سفر آمدهاند و حالا با ديدن يك لاشه رابطهشان، كه كمكي از همان ابتدا سرد است، سردتر ميشود. داستان «خروسهاي گمشدۀ بابا حبيب» هم از داستانهاي خوب و قابل اعتناي مجموعه «ارواح مرطوب جنگلي» است. «خروسهاي گمشده بابا حبيب» داستاني «شگفت» است؛ در يك زمان مرگ و ميري در آبادي رخ ميدهد و مردم آبادي گمانشان اين است كه دليل اين مرگ و مير خروس جني بابا حبيب است كه چشمهاي سرخي دارد و... دست آخر هم بابا حبيب و خروسش گم و گور ميشوند و ديگر خبري از آنها به دست نميآيد. عنصر معماگوني كه در اين داستان هم مثل داستان «هميشه سرباز» وجود دارد موجب شده است خواننده پيجوي اتفاقات داستان شود، تا سر از كار «بابا حبيب» يا «خروسش» درآورد.
همین مطلب در روزنامه فرهیختگان...اینجا