بسترها شکل نگرفته اند/ درباره خلاقیت در داستان
علی چنگیزی
به نظر من همین که چیزی به نام ادبیات هنوز در مملکت ما هِلک و هِلکی
میکند و گوش شیطان کر اصلاً وجود دارد یعنی خلاقیت هم –ولو رقیق- وجود
دارد، حالا اینکه چرا چندان پرداخته نشده یا به بلوغ نرسیده بحث دیگری
است. اما به نظر من که خلاقیته و استعداده را داریم. این را هم بگویم که
در زمینهای مثل داستان کوتاه انقدر پیشرفت داشتهایم که بعضی از
کارهایمان –که اخیراً هم منتشر شدهاند- قابلیت جهانی شدن را هم دارند و
حتا بهتر از خیلی ازداستانهای کوتاهی هستند که ترجمه میشوند، خب از قدیم
و ندیم هم گفتهاند و راست هم گفتهاند که مرغ همسایه غازه. علی ای حال از
این نظر به گمانم کار نویسندههای داستانهای کوتاه فوقالعاده چشمگیر و
خلاقانه بوده و هست. در زمینه استعداد هم باید بگویم که نویسندههای مستعد
کم نداشتهایم و کم هم نداریم، بزنم به تخته به نظر من که جنسمان
همهجوره جور است. راجع به ترکیه و ادبیاتش -که مدام ادبیاتش را با ما مقایسه میکنند- هم باید
بگویم ترکیه اگر نویسندهای مثل «اورهان پاموک» دارد نه به این دلیل است
که ایشان فقط استعداد خارقالعادهای دارد –اگر چه نویسنده بسیار خوبی
است- به این دلیل است که بستر دیده شدن کسی مثل پاموک فراهم شده است. بستر
سیاسی، اجتماعی و اقتصادی و حتا مراودههای فرهنگی. «پاموک» راوی
«استانبول» است و خلق الله در مقام اول «استانبول» و ترکیه را دیدهاند و
بعد سراغ راویاش و قصههایش رفتهاند. به دیگر سخن ترکیه با دنیا
ارتباطات بیشتری دارد، گردشگران بسیاری به این کشور سفر میکنند و
تبادلات فرهنگی عمیقتری با جهان دارد. این سفرها موجبات این را فراهم
میکند که ایشان –یا دست کم بخشی از این گردشگران- به ادبیات این کشور هم
علاقهمند شوند. نه فقط به ادبیات به سینمایش و حتا به غذاهای محلیاش و
... اما مملکت خودمان فرق میکند. کمتر گردشگر دارد، کمتر ارتباطات نزدیکی
با کشورهای صاحب ادبیات دارد یا اگر ارتباطی دارد ارتباطی یکسویه است از
نوع ترجمه آثار ایشان به زبان فارسی که شُکر خدا شِکر است. این ارتباط
ناقص موجب شده تصوری که خارج از این مرزها از ایران دارند با تصوراتی که
خودمان داریم و ازش مینویسیم تومانی هفتصنار تفاوت داشته باشد. اگر این
حشر و نشر بیشتر بود خب میشد انتظار داشت که کنجکاوی سخمهشان بزند که
این مردم چه جور فکر میکنند و غیره.
اما، حالا که یک جوالدوز به دیگران زدیم یک سوزن هم به خودمان بزنیم که: در داستانهای فارسی یک موضوع هست که به نظر من به کلی در ترجمه به زبان دیگر نابود میشود و ما و بعضی از ماها روش پافشاری بیمورد میکنیم آن هم مساله زبان است و لحن. خیلی تو کار زبانبازی و بازیهای زبانی هستیم و قصهگویی را فراموش و حتا فدای این زبانبازی نابجا کردهایم و میکنیم و هنرش هم میخوانیم. همین نقدها را روی کارهای تازه درآمده سیاحت کن نصف نقد راجع به زبان نویسنده است که چیست و چقدر ملس است و از شکر شیرینتر و... نوبت به قصه که میرسد زه مینیم و سکوت میکنیم. در نتیجه وقتی کاری اینچنین –بیقصه و بیغصه- به زبان دیگر ترجمه میشود ماحصلی جز ملال برای خوانندهاش ندارد. ضعفی که ما داریم قصهگویی است و میخواهیم با زبانبازی جبرانش کنیم که خب معلوم است نتیجهاش در ترجمه –یا درخوانش- چه میشود: ملال
به نظر من همین که چیزی به نام ادبیات هنوز در مملکت ما هِلک و هِلکی
میکند و گوش شیطان کر اصلاً وجود دارد یعنی خلاقیت هم –ولو رقیق- وجود
دارد، حالا اینکه چرا چندان پرداخته نشده یا به بلوغ نرسیده بحث دیگری
است. اما به نظر من که خلاقیته و استعداده را داریم. این را هم بگویم که
در زمینهای مثل داستان کوتاه انقدر پیشرفت داشتهایم که بعضی از
کارهایمان –که اخیراً هم منتشر شدهاند- قابلیت جهانی شدن را هم دارند و
حتا بهتر از خیلی ازداستانهای کوتاهی هستند که ترجمه میشوند، خب از قدیم
و ندیم هم گفتهاند و راست هم گفتهاند که مرغ همسایه غازه. علی ای حال از
این نظر به گمانم کار نویسندههای داستانهای کوتاه فوقالعاده چشمگیر و
خلاقانه بوده و هست. در زمینه استعداد هم باید بگویم که نویسندههای مستعد
کم نداشتهایم و کم هم نداریم، بزنم به تخته به نظر من که جنسمان
همهجوره جور است. راجع به ترکیه و ادبیاتش -که مدام ادبیاتش را با ما مقایسه میکنند- هم باید
بگویم ترکیه اگر نویسندهای مثل «اورهان پاموک» دارد نه به این دلیل است
که ایشان فقط استعداد خارقالعادهای دارد –اگر چه نویسنده بسیار خوبی
است- به این دلیل است که بستر دیده شدن کسی مثل پاموک فراهم شده است. بستر
سیاسی، اجتماعی و اقتصادی و حتا مراودههای فرهنگی. «پاموک» راوی
«استانبول» است و خلق الله در مقام اول «استانبول» و ترکیه را دیدهاند و
بعد سراغ راویاش و قصههایش رفتهاند. به دیگر سخن ترکیه با دنیا
ارتباطات بیشتری دارد، گردشگران بسیاری به این کشور سفر میکنند و
تبادلات فرهنگی عمیقتری با جهان دارد. این سفرها موجبات این را فراهم
میکند که ایشان –یا دست کم بخشی از این گردشگران- به ادبیات این کشور هم
علاقهمند شوند. نه فقط به ادبیات به سینمایش و حتا به غذاهای محلیاش و
... اما مملکت خودمان فرق میکند. کمتر گردشگر دارد، کمتر ارتباطات نزدیکی
با کشورهای صاحب ادبیات دارد یا اگر ارتباطی دارد ارتباطی یکسویه است از
نوع ترجمه آثار ایشان به زبان فارسی که شُکر خدا شِکر است. این ارتباط
ناقص موجب شده تصوری که خارج از این مرزها از ایران دارند با تصوراتی که
خودمان داریم و ازش مینویسیم تومانی هفتصنار تفاوت داشته باشد. اگر این
حشر و نشر بیشتر بود خب میشد انتظار داشت که کنجکاوی سخمهشان بزند که
این مردم چه جور فکر میکنند و غیره.اما، حالا که یک جوالدوز به دیگران زدیم یک سوزن هم به خودمان بزنیم که: در داستانهای فارسی یک موضوع هست که به نظر من به کلی در ترجمه به زبان دیگر نابود میشود و ما و بعضی از ماها روش پافشاری بیمورد میکنیم آن هم مساله زبان است و لحن. خیلی تو کار زبانبازی و بازیهای زبانی هستیم و قصهگویی را فراموش و حتا فدای این زبانبازی نابجا کردهایم و میکنیم و هنرش هم میخوانیم. همین نقدها را روی کارهای تازه درآمده سیاحت کن نصف نقد راجع به زبان نویسنده است که چیست و چقدر ملس است و از شکر شیرینتر و... نوبت به قصه که میرسد زه مینیم و سکوت میکنیم. در نتیجه وقتی کاری اینچنین –بیقصه و بیغصه- به زبان دیگر ترجمه میشود ماحصلی جز ملال برای خوانندهاش ندارد. ضعفی که ما داریم قصهگویی است و میخواهیم با زبانبازی جبرانش کنیم که خب معلوم است نتیجهاش در ترجمه –یا درخوانش- چه میشود: ملال
+ نوشته شده در ساعت توسط علی چنگیزی