جناب «نادر وحید» را در جایزه ادبی اصفهان دیدم. رمانش برگزیده شده بود چه پسر آقا و باسوادی هم بود. همان موقع هم، با وجودی که من نمی‌شناختمش، معلوم بود کششی به سینما دارد و بعد فهمیدم که فیلمنامه‌نویس است و فیلم‌نامۀ «قتل آنلاین» را -اگر اشتباه نکنم- او نوشته. الان هم که یک سریال بر اساس فیلم‌نامه او دارد پخش می‌شود که فکر کنم اسمش «ملکوت» باشد. «ملکوت» از همین‌هاست که ماه رمضان پخش می‌کنند و یک زمانی اکثراً خنده دار بودند و حالا اکثراً گریه دارند و راجع به آخرت و چوب تو آستین کردن و مرگ و میر و از این حرف‌ها. یعنی بعید می‌دانم یک صحنه از سریال‌های ایرانی توی قبرستان نباشد؛ ما که ندیدیم. این کشش بیمارگون به قبرستان من نمی‌دانم از کجا آمده اما متاسفانه وجود دارد. حتا زیاد دور نرویم توی فک و فامیل خودمان هم کسی هست که کشش عجیبی به قبرستان دارد. یعنی حضرتش هر شهری که تشریف می‌برند قربانش بروم اول‌سر سری به قبرستانش می‌زنند و این عادت هم هیچ‌جوره از سرشان نمی‌افتد و من فکر کنم تمام قبر و گورها را تو ایران دیده. از قبرستان شهر ری بگیر بیا تا «بهشت زهرا»، «خلدبرین» و نمی‌دانم چی‌چی‌آباد و «مسگر آباد» و  «ظهیرالدوله» و قبرستان معروف اصفهان «تخت فولاد» و... همه جا خلاصه. چند وقت پیش درآمد بهم ‌گفت: «خیلی دلم می‌خواد برم پرل‌لاشر رو هم ببینم.» گفتم: «مرده شورش ببرد.» که بخب در دایره لغات ایشان ی‌مسا هم نبود و فکر کنم خیلی هم خوشش آمد چون نیغش باز شد. گفتم الان یک چیزی بهش بگم که بی‌ادبی نباشد؛ گفتم و بی‌ادبی هم شد. در هر حال این کشش بیمارگون به مرگ و میر انگار تو همۀ ماها هست. این صغری کبری‌ها را برای این چیدم که بگویم از «نادر وحید» بیشتر از این انتظار داشتم و راستش سریالی که نوشته انقدر بد و موضوعش انقدر تکراری است و عجالتا خود سریال هم انقدر بد ساخت هست که نمی‌شود دیدش. همیشه نویسنده‌ها –درست یا غلط- این ادعا را داشته‌اند که اگر داستان یک فیلم را به دست آن‌ها بدهند یا از روی کارهای آن‌ها بسازند محشر می‌شود و ال می‌شود و بل می‌شود. شواهد نشان می‌دهد که انگار اینجور نیست. به هر حال این سریال ضعیف «ملکوت» که «محمدرضا شریفی نیا» هم بازیش می‌کند با آن اسم «علاوه‌تر»ی که دارد و آدم را یاد شب اول قبر می‌اندازد چیزی نیست که یک آدم سرسلامت بتواند تا تهش را نگاه کند، یا دست کم من توانایی این را ندارم که شب از مردن و مرگ و میر بشنوم به جای اینکه از زندگی بشنوم و خوش بودن. به نظرم نرمالش این است که سیما بیشتر از زندگی بگوید که وقت برای مردن و «سال‌مرگی» زیاد است و بالاخره «مرگ در می‌زند.» این موضوع به نظرم همان‌قدر آنرمال است که جریان قوم و خویش ما؛ که یک آدم نرمال نمی‌تواند و نباید بردارد برود تا پاریس قبر ببیند آن هم قبر مرحوم مغفور «صادق هدایت» که قربانش بروم تخم لق این مرگ و میر و «مرگ بازی» را توی ادبیات مدرن ما کاشت که کاشت.  به هر حال کاش از این فرهنگ مرگ و میر یک جایی دست برمی‌داشتم که شاعر گفته: «چرا مرده پرست و خصم جانیم» هر چند شاعرها مخصوصا از نوع قدیمیش- عین خودهامان «چرند و پرند» هم زیاد می‌گویند.