دندان قروچه

شب های بدجوری دندان قروچه می روم به نحوی که صبح فکم خسته است. وقت گرفتم بروم دکتر که نایت گارد برایم بنویسد و قوه هم نمی خورم. شاید تاثیر آن هم باشد یا تشدیدش کرده باشد.

۴۹

روز تولدم را رفتم پیش برکه،پردیس. برکه زیاد نتوانسته با مدرسه جفت و جور شود و گریه می‌کند. از مدرسه اودرمش خانه و عصر هم بردمش کلاس زبان. خیلی خوش گذشت.

عمه پری

عمه ام که تقریبا هفتاد سال داشت، فوت کرد. این را بعد از حدود یک ماه به ما اطلاع دادند چون عمه ام شیراز زندگی می کرد و از ما دور بود. عمه پری مدتی هم گرفتار بیماری نسیان بود و تنها آدمهای قدیمی را می شناخت مثل پدرم. در یک روز ده بار به پدرم زنگ می زد و حال و احوال می کرد. پدرم که باهاش حرف می زد مدام از سر دلسوزی نچ نچ می کرد و سرش را تکان می داد. گویا چند روزی گم می شود و بعد از چند روز پیدایش می کنند، ده روز پیش با ماشین تصادف کرده بوده و... عمه ام ازدواج نکرده بود و تنها زندگی می کرد. آدم ساده ای بود؛ مرگش اما ساده نبود.