پرسه در کویر، نگاهی به رمان پرسه زیر درختان تاغ/وبلاگ ایلنان
کوتاه زمانی بعد از انتشار شوهر آهو خانم، جدیترین رمان ِعلی محمد افغانی، نجف دریابندری نقد معروفی در تایید آن نوشت که با همان نقد، این رمان بیشتر شناخته شد. همان زمان که فضای عمومی ادبیات خلاقه تحت تاثیر رمان شوهرآهوخانم بود کسانی از در ِمخالفت با آن درآمدند. مخالفین اعتقاد داشتند که بزرگترین مشکل رمان این است که همه با یک لحن حرف میزنند و بعدها همین موضوع به ضرب المثل عالم ادبیات تبدیل شد .
گفتن ندارد که در رمان ِمدرن باید –با تاکید بسیار– هر شخصیت با زبان منحصر به خود حرف بزند. در واقع کلماتی که هر شخصیت در دهان میچرخاند معطوف به ذهن اوست و به همین دلیل بار اصلی شخصیت پردازی در رمان بر دوش کلماتیاست که از دهان شخصیتها بیرون میآید و باز هم واضح است که بخش مهمی از توان نویسنده صرف همین موضوع میشود، این که بهترین واژهها و دقیقترین جملهها را برای بیرونآمدن از دهان شخصیتها انتخاب کند. غیر از این هم نمی تواند باشد. شخصیت روستایی درناکجاآبادی وسط کویر نمی تواند همان طور حرف بزند که مهندس شهری مرمت آثار باستانی حرف میزند. کجا معلوم میشود که شخصیتها مثل هم حرف نمیزنند؟ آیا تکیه کلام تمام لحن اختصاصی هر شخصیت را میسازد؟ یعنی با تکیه کلام گذاشتن در دهان شخصیتها میتوان به زبان اختصاصی آنها دست یافت؟ پیداست که چنین نیست. زبان اختصاصی هر شخصیت از مجموع توصیفها، جملات خبری، واگویهها و جملات ذهنی شکل میگیرد و در این میان تکیه کلامها نقش مهمی ندارند. البته در سوی دیگر، همین تکیه کلامها به آسانی میتوانند کار را خراب کنند:
… دستم را میگذارم روی کاسهی زانویم که عمود بر تخت قرار دارد، قشنگ هم زاویهاش نود درجه است(غلام)
… از کنارشان قشنگ رد میشویم و من سر برمیگردانم(استوار غفوری)
… قشنگ عرق از مساماتم جاری شده(سالار)
… قشنگ کف پایم چاک خورده(پرویز)
…سفر ه را میدهم دستش. میگیرد و قشنگ پهنش میکند(ماه منیر)
در رمان ِ”پرسه زیر درختان تاغ” نوشتهی علی چنگیزی آنچه به چشم میآید تنها واژهی ” قشنگ ” نیست، که البته این واژه به دلیل بار حسی جالبی که دارد قشنگ توی چشم مینشیند.
اقرار میکنم که بسیار ظالمانه است که رمانی را در یک پاراگراف خلاصه کنیم. اما قصد من از آوردن خلاصه تاکید بر یک نکتهی مهم است .
یک زنجیر ِبسته – مثلا گردنبند- تا زمانی که بسته است، ارزش دانه هایش با هم برابر است. چون هر دانه به تنهایی برای باز کردن حلقه کفایت میکند. وقتی حلقه باز شد آنوقت میتوان دربارهی ماهیت ِدانهها چون و چرا کرد. از نظر من زنجیرهی اتفاقات هم، چنین خصوصیتی دارد. اتفاقها در دنبال هم قرار میگیرند و وقتی نویسنده قصد میکند که روی یک نکته دقیق شود، ارزش و ماهیت هر اتفاق مخصوص به خود میشود.
مقدماتی را تصور کنید که چیده میشود تا یک قتل اتفاق بیفتد. اتفاق همچنان میافتد و بعد از قتل میتوان به سرنوشت قاتل و بقایای به جامانده از جنایت و مثلا جسد مقتول اشاره کرد. ممکن است نویسندهای فقط روی مقدمات قتل دقیق شود و اتفاقات بعد از قتل برایش اهمیت نداشته باشد و برعکس. نویسندهای که زنجیرهی اتفاقات را باز میکند در صدد است با دقیق شدن روی یک اتفاق یا جنبههای یک اتفاق، ایده یا حس مورد نظرش را به خواننده منتقل کند. وقتی زنجیرهی اتفاقات باز میشود، میتوان انتظار داشت که نویسنده حق مطلب را دربارهی یک اتفاق خاص ادا کند. منظورم این است که نویسنده باید ارزش داستانی اتفاق را کشف و به خواننده تحویل دهد.
برای روشن شدن موضوع به رمان نگاه میکنیم: در رمان ِ”پرسه زیر درختان تاغ” مهندس مرمتی که با خانوادهاش مشکل دارد بالاخره تسلیم وسوسهی کشف و فروش عتیقه میشود. او موضوع را به مراد میگوید و مراد هم بعد از کمی تردید میپذیرد که با او همکاری کند. در این بین جوانی که غلام نام دارد به دختری تجاوز کرده و دخترحامله شدهاست. در فضای تیرهی روستای کویری پدر دختر، دختر را میکشد و خود را به مامورها تسلیم میکند. مهندس مرمت و مراد یک مجسمهی عتیقه پیدا میکنند و وقتی متوجه نزدیک شدن مامورها میشوند فرار میکنند. در حین فرار تصادف کرده و مردی کشته میشود. اگر چه در یک فرصت غلام را راهی کردهاند اما در نهایت از دست مامورها فرار میکنند. روز بعد مرد کشته شده در تصادف را در چاه میاندازند و مهندس برای دیدن خانواده اش راهی میشود و…
رمان ِ”پرسه زیر درختان تاغ” روایت همین اتفاقها از زبان شخصیتهاست اما نویسنده دیگر علاقهای به دقیق شدن و یا ادامهی ماجرا ندارد. در واقع به اعتقاد من، نویسنده زنجیرهی اتفاقها را باز کرده و چند اتفاق را زیر ذره بین برده و به بعد از آن اهمیتی نداده است. به همین دلیل وقتی رمان تمام میشود ممکن است خواننده به گوشهای نگاه کند و زیر لب بگوید: خب، بعد؟ به نظر میرسد نویسنده به اتفاقاتی بها داده که در خواننده انتظار ایجاد میکند.
این احتمال وجود دارد که کسی بگوید رمان ِ”پرسه زیر درختان تاغ” روایت ِهمین اتفاقهاست و به بعد از آن کاری ندارد. اگر سوال کنم که: دقیقا دررمان چه میگذرد؟ احتمالا پاسخ این است که نویسنده تلاش کرده تا فضای مناسبی خلق کند که ماجرا در ذهن خواننده ادامه پیدا کند. در این صورت باید بر گفتگوها، شخصیت پردازیها و کنش و واکنش شخصیتها در رمان دقیق شد که با دقیق شدن بر این نکتهها به چند سطر ابتدای همین مقال باز میگردیم و این سوال که چرا شخصیت های متفاوت ذهنیتی یکسان دارند؟
شخصیتها –بهجز دختر، غلام و پدر دختر- در معرض آزمون پیچیدهای قرار نمیگیرند که کشف ِذهنیتی که به واکنش منجر میشود لذت بخش باشد. به جز ماجرای دختر، اتفاقها به شکلی بسیارمعمولی و بدون ویژگی خاصی ارائه شدهاند و در مقابل نویسنده، ماجرای دختر را بسیار مختصر و فشرده آورده است؛ گذشته از اینکه همین روایت فشرده از ماجرای دختر، سوالات متعددی پدیدی میآورد. مثلا چرا دختر در مواجهه با سرباز بسیار بسیار تیزهوش، سریع الانتقال و حاضر جوا ب است اما در برابر پدرش اینچنین گیج و عقب مانده؟ دختری که در گفتگو با غلام نشان میدهد که متوجهی شرایط بغرنج خود شده، چرا در کنار پدر پیرش طوری رفتار میکند که انگار هیچ نمیداند و هیچ نمیفهمد؟ یعنی ممکن است دختری که دارد قبر خود را میکند به گفتن یکی دو جملهی بسیار خنثی بسنده کند؟ دیگر زن رمان هم رفتارهای متناقض دارد و نویسنده علاقهای ندارد که به دلایل این تناقضات نزدیک شود.
نکتهی دیگری که دوست ارم بگویم این است که شخصیتهای دیگری که در رمان میآیند و میروند نقش مهمی در خلق حال و هوای رمان ندارند. پسربچه، پیرمرد آشغال جمع کن، درجه دارها، نانوا، زن نانوا و دکتر. به بیان دیگر اگر قرار باشد شخصیتهای دیگر وارد رمان بشوند و بدون این که تاثیری بر وقایع بگذارند یا بدون این که تاثیر درخوری در اتفاق مرکزی بگذارند، بیایند و بروند که در آن صورت میتوان بیشمار شخصیت آورد و برد.
اینها همه گفته شد ولی دوست دارم بر این نکته تاکید کنم که کار آقای چنگیزی بسیار شایستهی تقدیر است. او جرات نشان داده و رمانی نوشته که روایت در آن نقش دارد. نزدیک شدن به روایت آسان نیست و توانایی نویسنده به آسانی با روایتی که ارائه میدهد سنجیده میشود. آوردن روایت از آن نظر دشوار است که نیاز به منطق دارد و دراین روزگار، منطق کالای کمیابی است.
اصل مطلب در وبلاگ ایلنان... اینجا