درباره «زیر آفتاب خوش خیال عصر» نوشته جیران گاهان
یک: «زیر آفتاب خوش خیال عصر» اولین رمان «جیران گاهان» است
که «نشر چشمه» منتشرش کرده.
دو: مضمون اصلی رمان «عشق» است و البته ناکامی در آن. عشق
بین «مونا» دخترک «کلیمی» و شهریار که مسلمان است. البته این عشق ناجور، دیری نمیپاید
و در ادامه ناکام میماند و شکست میخورد. با ازدواج این دو همه چیز به هم میریزد.
وصال به جدایی تبدیل میشود و «مونا» هم از خانواده کلیمیش طرد میشود. چرا که با
یک «گوییم» ازدواج کرده است و دینش را هم عوض کرده است و مسلمان شده است و مرتکب
«آاون» شده است که «مونا دختر ابراهام یهودی مسلمان شده»
سه: «تفاوت» دو فرهنگ «کلیمی» و «مسلمان»، بدون جانبداری
خاصی، در رمان به خوبی نمایش داده شده. تفاوتی که گاهی با سوء تفاهمهای بامزهای
هم همراه میشود. نمونهاش سوالهای بیربطی است که پدر شهریار از «مونا»، عروسش،
میپرسد.
چهار: «مونا» تلاش بیسرانجامی میکند برای بریدن از «سنت«
کلیمی گو اینکه سرانجام و پس از آنکه شهریار ترکش میکند حس نوستالوژیکی نسبت به
همین سنتها پیدا میکند هرچند این حس چندان عمیق نیست و با خاطرات بویناک بچگی و
جوانی «مونا» مخدوش میشود.
پنج: خواهر «مونا»، «ادنا» از شخصیتهای جالب رمان است
هرچند «قالبی» از آب درآمده است و چندان پردازش نشده است. «ادنا» قرار است شخصیتی باشد
سرتاپا شورش بر علیه «سنت» آن هم به روش خودش، دوستی با «گوییم»ها برخلاف نظر
خانواده و... «ادنا» در نهایت به همراه عمهاش «جواهر جان» -که نمونۀ کسی است که
سنت زندگیش را تباه کرده است- به سرزمینهای اشغالی میرود و آنجا با «یهودی»
تندرویی، که از آشناهاست، ازدواج میکند که اخلاق و رفتارش هیچ جوره با خلقوخوی
او سازگار نیست. چرا که شوهره تندرو و بسیار پابند «سنت» است. شوهر ادنا، بگی نگی
ایرانی نیست و ادنا هم شوهرش را دوست ندارد. به نظرم این رفتار «ادنا» چندان با
شخصیتش جور درنمیآید. این سفر و قرار
گرفتن در آن محیط امید «ادنا» را برای
بهتر شدن زندگیش ناامید میکند و «تو آن خراب شده» گیر میافتد.
شش- سوء تفاهمهای بین دو فرهنگ که «مونا» و «شهریار» نمادش
هستند از نکات جالب کتاب است.
هفت- حین خواندن کتاب کم و بیش آشنایی مختصری با نحوه زندگی
و فرهنگ هموطنهای «کلیمی»مان دستگیرمان میشود؛ این اطلاعات بسیار خوش در متن
نشسته است و به هیچوجه توی ذوق نمیزند. حتا قسمتی هم که «مونا» معنی یک سری
کلمات عبری را به شوهرش «شهریار» - و خواننده- میگوید حکایت از تیزهوشی نویسنده
دارد.
هشت- مردها، پدر و برادر مونا نمادی هستند از سنت. حتا
شهریار هم نمادی است از پابندی به سنت و زنها قربانی آن.
نه- کتاب را میتوان شنید: موسیقی و عطر و بو در جای جای
کتاب شنیده میشود. همه چیز دستگاه موسیقی اصیل دارد و رِنگ و گوشه و بو. بوی یاس
و گریس و...
ده- معلوم است نویسنده اطلاعات بسیار دقیقی از دستگاههای
موسیقی ایرانی دارد و شخصیتهای کتاب هم همگی عشقی به موسیقی سنتی دارند. چه «مونا»،
که ته صدایی دارد و چه «شهریار» که موسیقی
تدریس میکند و مغازۀ سازفروشی دارد و چه
«جواهر جان» که تار میزند.
یازده- در نهایت این سنت است که پابرجا میماند و «مونا» هم
در تنهایی خودش فرو میرود. تنهایی که انگار به آن خو گرفته است.
دوازده- جا داشت نویسنده روی فضاسازی و شخصیتپردازی کتابش
بیشتر کار میکرد. هر چند مشخص است نویسنده در فضاسازی تبحر دارد نمونهاش تشریح
فضای میدان تجریش است و یا فضای خانۀ پدر «مونا» است که از صحنههای خوب کتاب است.
سیزده- قدم به قدم
با فرهنگ و زندگی «مونا» آشنا میشویم که خود همین عاملی است برای خوشخوان شدن
بیشتر کتاب.