نویسنده به روایت خودش/ کاج‌های مورب

نویسندۀ این کتاب متولد چهاردهم مهرماه در شهر آبادان است؛ با تبصره جنوبی است، اما گرما و شرجی را هیچ دوست ندارد و بزرگشدۀ کرمان است.
نویسندۀ این کتاب عاشق غذای تند و فلافل و ماهی صبور و ادویه جنوب است و بعد از این‌ها گل‌های کاغذی و ناز را دوست دارد.
نویسندۀ این کتاب کارشناسی ارشد شیمی آلی دارد و فکر می‌کند خوبی شیمی آلی این است که «عالی» نیست و از خوبی روزگار یکی این که رشتۀ تحصیلی‌اش هیچ ربطی به ادبیات ندارد.
نویسندۀ این کتاب «جامعه‌ی کهنه‌»‌ای دارد و بیشتر اوقات آنجا چیزکی می‌نویسد و قبل از این کتاب رمان‌‌های «پرسه زیر درختان تاغ» و «پنجاه درجه بالای صفر» از او منتشر شده است. «کاج‌های مورب» اولین مجموعه داستانش است.

پایان نظر سنجی مهر/ دشت‌های سوزان برترین رمان سال 1390 شد

 رمان «دشت‌های سوزان» نوشته صادق کرمیار از سوی کاربران این رسانه به عنوان برترین رمان سال 90 معرفی شد.
رمان «دشت های سوزان» نوشته صادق کرمیار با کسب بیش از 38 درصد آرا شرکت کنندگان در این نظرسنجی به عنوان برترین رمان منتشر شده در سال 90 معرفی شد.
رمان «دشت‌های سوزان» با اختصاص 360 رأی و 38.2 درصد از آرا شرکت کنندگان به عنوان برترین رمان سال گذشته به انتخاب کاربران مهر دست یافت.
در این نظرسنجی رمان «هستی» نوشته فرهاد حسن زاده که سال گذشته از سوی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر شده بود با دریافت 237 رأی و اختصاص 25.2 درصد آرا کاربران در جایگاه دوم قرار گرفت

رمان «پنجاه درجه بالای صفر» نوشته علی چنگیزی که سال گذشته از سوی نشر چشمه منتشر شده بود با اختصاص 215 رأی و 22.8 درصد آرا رتبه سوم این نظرسنجی یک ماهه را از آن خود کرد.

توصیه ای برای نویسندگان نو پا


چه توصیه‌ای برای نویسندگان نوپا دارید؟

جویس کرول اوتس: نويسندگان تازه‌كار بايد به دنبال علايق خود بروند. بايد خوب ببينند، خوب گوش بدهند و تفاوت‌هاي فردي حيرت انگيز و نيز صداهاي فرهنگ جامعه خود را ثبت كنند .البته خيلي هم بايد كتاب بخوانند و هر روز بنويسند. يادگيري نويسندگي مثل يادگيري يك ساز موسيقي بستگي زيادي به تمرين دارد.


پیشنهاد کتاب: دفتر بزرگ نوشته آگوتا کریستف


دفتر بزرگ اولین رمان از «آگوتا کریستف» نویسندۀ سوئیسی، مجاری تبار است که توسط اصغر نوری به فارسی برگردانده شده است. رمان در واقع روایت دو بچه است که مادر نه چندان خوشنام‌شان در گیر و دار جنگ دوم جهانی آن‌ها را نزد مادربزرگشان در ده می‌برد تا از جنگ در امان بمانند. مادربزرگی که پشت سرش حرف‌های زیادی هست و در ده او را به نام جادوگر می‌خوانند. مادربزرگ با نوه‌هایش رفتاری غیرانسانی دارد و همین موضوع سبب می‌شود که دو برادر کم‌کم تمرین می‌کنند و خودشان را برای روزهای سخت‌تر آماده می‌کنند. آن‌ها همۀ سعی‌شان را می‌کنند تا احساس را در خودشان بکشند. آن‌ها تمام وقایعی را که برشان می‌گذرد در دفتری بزرگ و با زبانی کودکانه می‌نویسند و همین دفتر است که خواننده مشغول خواندنش است. رمان سعی دارد تاثیر جنگ را بر احوالات آدم‌های درگیر جنگ کند و کاو کند. درنده‌خویی، فراموش شدن انسانیت و نکبت و خودخواهی و خوی حیوانی آدم‌هایی که مستقیم و غیرمستقیم درگیر جنگ هستند به خوبی در این رمان نمایش داده شده است. رمان روایتی مینی‌مال دارد و همین مینی‌مال بودنش است که این رمان را جذاب می‌کند. «دفتر بزرگ» اولین قسمت از سه‌گانه‌ای است که آگوتا کریستف نوشته است. دو قسمت دیگر هم ترجمه شده است و به زودی از سوی نشر مروارید منتشر می‌شود.  

کاج های مورب/ طرح جلد

کاج های مورب

دومین رمان مهدی یزدانی خرم مجوز گرفت

«من منچستر یونایتد را دوست دارم» عنوان دومین رمان مهدی یزدانی خرم است که به تازگی مجوز نشر دریافت کرده است و به زودی از سوی نشر چشمه منتشر می‌شود. این رمان در 216 صفحه از سوی نشر چشمه در نمایشگاه کتاب تهران عرضه خواهد شد. پیش از این نشر ققنوس رمان «به گزارش اداره هواشناسی فردا این خورشید لعنتی» را از او منتشر کرده بود.

نصحيتي براي رمان نويسان

سوال: نصحيتي براي رمان نويسان مشتقاق و بلند پرواز داريد؟ منظورم اناني است كه تازه كارند و جوان

اورهان پاموك: مهمترين نصيحتي كه مي توانم بكنم اين است كه به نصحيت هيچ كس حتي نصحيت من گوش ندهند، راه خودشان را خودشان جستجو كنند و از روش خودشان پيروي كنند قطعا به نتيجه مطلوب مي رسند، فقط سخت تلاش كنند و زياد بخوانند.

«کاج‌های مورب» به‌زودی پشت ویترین کتابفروشی‌ها/ نشر چشمه

«کاج‌های مورب» به‌زودی در مجموعه‌ی «جهان تازه‌ی داستان» نشر چشمه منتشر می‌شود.
تازه‌ترین مجموعه داستان «علی‌چنگیزی» شامل هفت داستان است که حال‌وهوایی متفاوت از آنچه در رمان‌هایش تصویر کرده را پیش روی خواننده می‌گذارد. با این‌حال داستان‌های این مجموعه مانند نخستین رمان چنگیزی با محوریت دیالوگ شکل گرفته است.
داستان‌های این مجموعه عبارتند از:  «چال یخچال»، «خوش تیپ»، «معبدی در باغ»، «گربه در زیر زمین»، «رو به غرب»، «مرمت». پیش از این قرار بود این مجموعه از سوی نشر افراز منتشر شود که با تغییراتی از جمله حذف داستان «این یک نارنجک نیست» و اضافه کردن دو داستان دیگر به نشر چشمه سپرده شده است.
به‌تازگی دومین رمان این نویسنده هم از سوی نشرچشمه راهی کتابفروشی‌ها شده است؛  «پنجاه درجه بالای صفر» 2 داستان مرتبط باهم است ، اولی درباره یک سرقت است و دومی ماجرای یک قتل را شرح می‌دهد. این رمان در فضایی کویری اتفاق می‌افتد .
نخستین رمان چنگیزی با عنوان «پرسه زیر درختان تاغ» از سوی نشر ثالث منتشر شده بود.

پیاده روی در هوای آزاد

نزدیک خانه‌ام بلواری هست پر دار و درخت، از وسطش هم آبِ قشنگی جاری است، جای مناسبی است برای پیاده روی و البته لختی نشستن. آدم را  یاد چارباغ می‌اندازد. دست کم من یاد آنجا می‌افتم به خصوص شب‌ها که بلوار و خیابان نسبتاً خلوت است و میعادگاه عشاق هم شده است که عطر زده و آرا بیرا کرده، جیک تو جیک کنار هم نشسته‌اند و مشغول حرفند، یا از آرزویی چیزی می‌گویند یا خاطره‌ای نقل می‌کنند، قصه‌ای مثلاً. شب‌های این بلوار را دوست دارم، خنکی‌اش، صدای آب جاری‌اش، دختر پسرهای جیک تو جیک نشسته کنار هم و...  بعد از پیاده‌روی می‌اندازم توی کوچه باریکی که می‌خورد به میدانچه‌ای که وسطش یک منبع آب بزرگ است، از این منبع آب بزرگ بی‌ریخت که به خاطرش میدانی را وسط خیابانی باریک ساخته‌اند خوشم می‌آید، ایستاده و از آن بالا آدمها را نگاه می کند یا ساختمان ها، مغرور است هنوز ببا اینکه سن و سال دار است. منبع آب وسط آن میدان قشنگ است، همیشه جوری می‌روم که منبع آب را ببینم.

مستند روایت فتح ساخته شهید آوینی

روایت فتح به نظرم مستند بی‌نظیری است دربارۀ جنگ، نه فقط جنگ ایران و عراق، بلکه خود جنگ. آوینی درگیری انسان با جنگ را روایت کرده است که انگار درگیری‌ای ازلی- ابدی است. این روزها نشسته‌ام و چند قسمتی از روایت آوینی از جنگ را نگاه کرده‌ام و پیش از پیش پی برد‌ه‌ام که او مستند عالی‌ای ساخته است از این واقعه، با تصاویری بکر از سربازها و داوطلب‌ها و رزمندگان و البته فرمانده‌هان جنگ. قبلاً هم روایت آوینی از جنگ را دیده‌ام اما این روزها به نظرم واجب بود دیدن دوباره قسمت‌هایی از این مستند. بی‌آن‌که بدانم تماشای روایت فتح هم همزمان شده است با بیستم فرودین و سال‌ روز شهادت آوینی. فکر می‌کنم دیدنش در این روزهای فراموشی و بی‌خبری واجب باشد برای همنسلان خودم که غیر مستقیم جنگ را درک کرده‌اند و همچنین نسل‌های بعد که گویا جنگ را فراموش کرده‌اند یا تصویری هالیوودی از جنگ (هر جنگی) در ذهنشان ساخته‌اند که دور از واقعیت است. روایت فتح روایت مستندگونه و هنرمندانه ای است از جنگ  و دیدنش به گمانم واجب.

ورزش برای سلامتی مضره

  دور نیست محققان دریابند ورزش هم برای سلامتی ضرر دارد مثل سوسیس و کالباس و...  این رو مطمئن هستم. امروز خواستم انگشتره رو که می‌ذارم تو انگشت کوچیکه دست چپم، محض تنوع، بگذارم سر جای قبلیش که انگشت کوچیکه دست راسته. اما هر کار کردم نشد که نشد.  قبل از عید که والیبال بازی می‌کردیم این انگشته  از ضرب توپ کبود شده بود  و چند روزی خون مرده‌گی و ورم داشت، نگو هنوز که هنوز است ورمش نخوابیده هی خودم رو گول می زنم که خوب شده اما انگشتره دیگه آب پاکی رو ریخت رو دستم. یکی دو ماهی می‌شه اما هنوز همون‌ جور کپل و بادکرده مونده و انگشتره توش نمی‌ره، مختصری هم درد داره.  فکر کنم مویی چیزی برداشته و دو ماه هم پشت گوش انداختم، هیچ حال و حوصله گچ و شکستگی ندارم به خدا. چه انگشت خوبی بود، این جور کپل نبود.


مجموعه داستان هم شد کتاب؟

  الان که مجموعه داستانم داره در می‌آد هیچ شوقی ندارم، نه هیجانی نه چیزی. دو تا رمانم که داشتند در می‌آمدند شوقی داشتم و کیف می‌کردم؛ قد و بالاشان را که نگاه می‌کردم حالش رو می‌بردم. داستان جلو می‌رفت و مطلبی بود. اصلا خودم از نوشتنشان کیف می‌کردم، به خدا. اما مجموعه داستان نع. چند تا داستان که بی‌خودکی چسبیده‌اند به هم. نه، شوقی در کار نیست اما خب این «کاج های مورب» هم دارد چاپ می‌شود و همین روزها در می‌آید؛ بدتر از آن درد بی درمان عادت کردن به کم نوشتن و کوتاه نوشتن است که چیز مزخرفی است. همین‌جور که آدم ایده بکری به ذهنش نمی‌رسد برمی‌دارد کوتاه می‌نویسد ملت را می‌گذارد سر کار. تو رو خدا مجموعه داستان هم شد کتاب؟ آن هم به روال مد روز (عین کتاب حضرت خودم) لاغرو و پیزوی.حال نمی ده بابا.


درباره قول نوشته فردریش درونمات


«قول» رمان پلیسی- جنایی‌ جذابی است نوشتۀ «فردریش دورنمات» نویسنده و نمایشنامه نویس مشهور سوئیسی. «قول» در واقع رمانی است در ستایش و پررنگ کردن عنصر تصادف. عنصری که رابطۀ علت و معلولی و منطقی و به شدت عقلانی جاری در رمان‌های جنایی (و البته نگاه عقلانی و منطقی ما به زندگی) آن را یا فراموش می‌کند یا ندیده می‌گیرد. تصادف به عنوان پررنگترین موضوعی که در زندگی واقعی وجود دارد در داستان‌هایی از این دست ندیده گرفته می‌شود.

ماتئي پلیس باهوشی است که به دنبال قتل دختر بچه‌ای قولی به خانواده دختر بچه می‌دهد تا هر جور هست قاتل آن را پیدا کند، و بازرس ماتئی زندگی و آینده‌اش را سر این قول می‌گذارد. از کارش استعفا می‌دهد، سفر و کاری را که در اُردن به عهده گرفته بود رها می‌کند و مثل مجانین تله‌ای هوشمندانه می‌گذارد تا قاتل دخترک را پیدا کند. اما از آن طرف پرونده در اداره پلیس و دادستانی به دلیل اینکه پلیس فکر می‌کند قاتل دختر بچه را یافته است مختومه شده است و به این دلیل رفتار ماتئی بیش از پیش به دیوانه‌ها می‌برد. او پمپ بنزینی می‌خرد و زنی بدنام و دخترش را استخدام می‌کند تا قاتل (که پیش از این سه دختر هم سن و هم شکل را به یک روش کشته است) به هوای دخترک که شبیه مقتولین قبلی است آن دور و اطراف پیدایش شود. انتظار و انتظار و انتظار می‌کشد و روزی که متوجه می‌شود مردی با دختر بچه تماس گرفته است، پلیس را خبر می‌کند تا به انتظار مرد بنشینند و مرد را دستگیر کنند؛ اما آن مرد هیچ گاه نمی‌آید و ماتئی در این بین مجنون می‌شود و عقلش را از دست می‌دهد. اما در آینده پلیس و فرماندۀ ماتئی در اداره پلیس که داستان را برای نویسندۀ داستان‌های پلیسی نقل می‌کند درمی‌یابند که قاتل در بین راه رسیدن به قرار با دخترک تصادف کرده و مرده است و تنها به این دلیل سر قرار حاضر نشده است. ماتئی تنها به دلیل عقلانی نگاه کردن به امور و تکیه بیش از اندازه به منطق عقلانی و ندیده گرفتن عنصر تصادف عقل از کف می‌دهد و او همه چیز را علت و معلولی می‌بیند و جایی برای تصادف باز نمی‌کند حال آنکه در جهان واقع  همه چیز براساس تصادف بنا نهاده شده است.
«قول» نقدی است بر ندیده گرفتن عنصر تصادف و منطقی کردن همه امور در داستان. چرا که کسی که تصادف را درک نکند و نفهمد هیچ چیزی از واقعیت نمی‌داند. نقدی است بر رابطه علت و معلومی در متن. رابطه‌ای که در زندگی و واقعیت کمرنگ‌تر از ان است که در داستان‌ها نشان داده می‌شود و داستان‌ها انگار تنها تلاش دارند که همه چیز را منطقی از آب در بیاورند.  


شعری از ابوالفضل زرویی نصر آباد/هر آنچه که مشکل در عالمی است تقصیر «خاتمی» است

گفتم: دو روز پیش
رفتم برای سر زدن و پرس و جوی حال
از مادر عیال
اول گلایه کرد
بعداّ به بنده لعنت و نفرین و آیه کرد
وقتی کمی گذشت
مشغول شد به ذکر سجایا و فضل من
از بس که دم دمی است...

*
گفتم: همین غروب
دیدم درون میوه فروشی، «مرکبات»
گفتم: «ز پرتقال شمالی کمی بده»
وقتی کشید و داد
فهمیدم از نشانه که بر جعبه ها زده است
اینها همه «بمی» است...

*
گفتم: «عجب که نیمه پاییز هم گذشت
باران بجز دو قطره نیامد به کوه و دشت
در حیرتم، چرا
باران به این کمی است؟...

*
گفتم: خریدم از سر میدان چلو کباب
- از روی اضطرار-
آن هم به اضطراب
کردم تلاش و سعی و نرفت از گلو، فرو
دیدم کباب او
بدتر ز چرم ساغری از حیث محکمی است...

*

گفت: ای جوان رسالت من حکم می کند
تا یاری ات دهم
دلداری ات دهم
علت، اگر میان خلایق مچل شود،
معلول حل شود
گر، مادر عیال تو چندی است دم دمی است
گر پرتقال میوه فروشی همه بمی است
امسال اگر که بارش باران به این کمی است
گر بعض گوشت‌ها، بتر از چرم ساغری است
از حیث محکمی است
... بی درد سر، هر آنچه که مشکل در عالمی است
تقصیر «خاتمی» است!

از مجموعه شعر رفوزه ها/ نشر نیستان

در ستایش آرامش

اومده توی اتاق و به همکارم می‌گه: «تو هیچی نیستی. من صدتا مثل تو رو می‌خرم و می‌فروشم.»

همکارم می‌گه: «تو درست می‌گی.»

می‌گه: «می‌رم شکایتت می‌کنم، عقده‌ای کودن.»

همکارم می‌گه: «شکایت بکن.»

آروم می‌گه: «نکبت بی‌شعور و خنگ حسابت رو می‌رسم.»

همکارم می‌گه: «بلندتر بگو. چی گفتی؟»

من توی اتاق نشستم و دارم فکر می‌کنم قرارداد امسالم تمدید می‌شه یا نه. و صدای آن‌ها را از توی اتاق کناری می‌شنوم. بین‌مان یک در فاصله است. یارو دارد داد می‌زند و می‌گوید: «عقده‌ای. تو عقده‌ای هستی و با من مشکل داری.»

همکارم می‌گه: «ممنونم که تذکر دادی. نمی‌دونستم عقده‌ای هستم می‌رم دنبال درمونش.»

من می‌ایستم دم در و یارو پسره را نگاه می‌کنم که از خشم سرخ شده و گردنش کج شده و سعی می‌کند به همکارم هی نزدیک و نزدیک‌تر شود و لیچاربارانش کند. همکارم ایستاده، آرام و باوقار؛ می‌خندد. شاید هم عصبی باشد و من می‌گم: «آقا چته؟ زشته با یه خانوم اینجور حرف می‌زنی.» حس می‌کنم دارم کفری می‌شوم. قلبم می‌زند و دلم می‌خواهد با اردنگ بندازمش بیرون از اتاق.

همکارم می‌گه: «چیز خاصی نیست.»

یارو می‌گه: «ازت شکایت می‌کنم عقده‌ای. یک پدری ازت در بیارم. من همه جا آشنا دارم تو که هیچی نیستی.»

همکارم می‌گه: «اشکال نداره.»

و من به گردن کج یارو نگاه می‌کنم. خوش تیپ است و گردنبد طلای کلفتی به گردن انداخته اما به نظرم با آن صورت برافروخته و گردن کج مثل احمق‌هاست. همکارم چاق و خپل است اما به نظرم بلندبالا می‌آید و آرام. می‌دانم حق با همکارم است و اگر هم نباشد حق با این آرامش که هست.

زندگی همین است

بعضی چیزها را آدم وقتی تار مویش سفید می‌شود، یا بعدترها وقتی ریشش سفید می‌شود می‌فهمد، می‌فهمد که زندگی یعنی همین چیزها. یعنی همین «سلام، خوبی؟» گفتن‌ ها. احوال پرسی دم صبح با همسایه. همین ماشین را از پارکینیگ بیرون آوردن‌های اول صبح و فحش دادن به ماشین کناری که چقدر ماشینش را به ماشین تو چسبانده، بی‌خوابی شب‌ها و خواب دیدن و سوزاندن غذا. زندگی همین چیزهاست دیگر. دوست داشتن‌ها یا جر و منجرهای الکی سر موضوعات الکی و بعدها خندیدن بهش، پول کم آوردن برای خریدن چیزی و چار سیر پنیر خریدن از بقالی سر کوچه. غیبت کردن و کری خواندن وقت تخته نرد بازی کردن است. طعم و عطر فلفل سیاه روی املت. مزۀ دوغ، سالاد فصل و...
زندگی یعنی همین و همین. توقع بی‌جا نباید ازش داشت. روزگاری آدم فکر می‌کند دنیا یک بی‌انتهای پر لذت است؛ لذت جایی در آینده پنهان است و... نه اینکه نباشد نه اینکه نیست، تا بی‌انتها لذت است، همه چیزش حتا همین درد پهلو که به جانم می‌افتد گاه‌گاهی، مفهوم لذت با آنچه فکر می‌کنی، متفاوت است. مفهوم آن را اگر عوض کنی می‌فهمی گاهی گریه کردن هم لذت بردن است، اصلا غمگین بودن لذت بردن است. اینکه فکر کنی کسی که دوستش داری دوستت ندارد هم لذت است. دوست داشته شدن و...
دلت می‌خواهد تن بدهی به زندگی و توش غرق شوی. این‌ها را به نظرم کم کم می‌فهمی. وقتی توقعت از زندگی با چیزی که واقعیت است جفت و جور می‌شود، نه اینکه کم و زیاد شود؛ جور شود با واقعیت. از خیالات در می‌آیی تازه می‌فهمی که مفهوم موی سفید چیست. مفهوم آرامشی که گاهی توی صورت پدرت می‌بینی چیست و... لذت گاهی قدم زدن و ماکارانی درست کردن است، خوردن آبگوشت با نان سنگک. غوغاست زندگی، فرصت نیست  اتفاقی است که افتاده و همینجوری هم خوش است، نه هول زدن دارد نه مسابقه است که اگر ندوی عقب می‌مانی. زندگی همین چیزهاست همین اس ام اسی است که الان رسید. همین چیزهاست، همین که انقدر عصبانی شوی که داد بزنی، بعد انقدر مهربان باشی که... خلاصه زندگی ذره ذره رخ نشان می دهد دویدن بی جا، نرسیدن است.

کلاه قرمزی و فامیل دور

تو برنامه‌های نوروزی فکر کنم تنها و تنها کلاه‌قرمزی را دیدم. نه به این دلیل که از این عروسک که اول بار سال‌های هفتاد و دو، هفتاد و سه، که دانش آموز دبیرستان بودم، گل کرد خوشم می‌آید، نه. تنها به دلیل علاقه‌ام به عروسک دوست داشتنی «فامیل دور»؛ که طنزش و شخصیتش فوق‌العاده‌ست.

 عشقش به درها واقعاً جذاب است برایم. یا شعرهایی که می‌خواند و همه در دارند: «از در درآمدی و من از خود به در شدم» و... یا آن صحنه که می‌گفت «دوربین» را «دوری‌ها» ساخته‌اند وگویا یک نفر از دور دور شده بوده و برای دیدن دور دوربین را ساخته.
به نظرم طهماسب در این قسمت کلاه قرمزی کارکتر دوست داشتنی کارسازی کرده است.

کلاه قرمزی به نظرم جذابترین برنامه نوروز بود و دنیای عروسکهای امسال دیدنی تر از دنیای مثلاً واقعی بود، این برنامه هم البته بهتر از مهملاتی که سیمای ملی جای طنز  پخش کرد چیزی جز تکرار و تکرار و تکرار نداشتند. مجموعه هایی که مجموعه بدی ها بودند: بازی ها بد، سناریوی ها بد و...
به هر حال کلاه قرمزی به نظرم جذاب آمد.

زندگی کارمندی

  حال بچه مدرسه‌ای رو دارم که تعطیلاتش داره تموم می‌شه و باید بره سر کلاس. آ اوس کریم نمی‌شه تعطیلات کش بیاد و نریم اداره؟ نمی‌شه همینجور تو خونه بشینیم و حقوق بگیریم و حالش رو ببریم؟ نمی‌شه تدبیری در این جهت بیاندیشید و دل کارمند تنبلی رو شاد کنید؟ لازم به ذکر است که منتظر افزایش حقوق هم هستیم. مچکرم.

                                                                                                                      عین چ.


خشک و خشن چون کویر/ مجمع دیوانگان


به سراغ رمان‌های علی چنگیزی که می‌روید باید آماده و مهیا باشید. شما سفر دشواری را در پیش رو دارید. راه پیش رو بزرگراهی هموار نیست. مسیر، بی‌راه‌ای است ناهموار؛ سرشار از دست‌انداز و چاله و حتی گودال. خشک و زخمت و بی‌رحم، درست به مانند کویر. زمانی که از «پرسه زیر درخت‌های تاغ» می‌نوشتم به این ناهمواری در کلام و ادبیات آقای چنگیزی اشاره کردم. آن زمان امیدوارم بودم که این مسئله در آثار بعدی برطرف شود اما «پنجاه درجه بالای صفر» نشان داد که علی چنگیزی خیال ندارد ادبیات‌اش را تغییر دهد. حالا دیگر انتخاب با خواننده است. یا اساسا قید رمان‌های چنگیزی را می‌زند و به سراغ آثاری می‌رود که کلامشان نیز چون محتوایشان نرم و روان و شیرین است؛ یا خودش را با ادبیات نویسنده وفق می‌دهد؛ اما این همه ماجرا نیست.
اگر مخاطب بتواند ادبیات چنگیزی را همان‌گونه که هست بپذیرد، آنگاه درهای جدیدی به روی خود می‌بیند. آن‌گاه می‌تواند کم‌کم بپذیرد که اتفاقا این ادبیات با درون‌مایه و فضای داستان‌ها کاملا همخوانی دارد. با زندگی طاقت‌فرسای کویر و جدال انسان‌هایی که خوی طبیعت وحشی کویر را گرفته‌اند و همان‌گونه بی‌رحم زندگی می‌کنند که برای بقای در کویر لازم است. به راستی که این زندگی چیزی جز یک نبرد بی‌رحمانه نیست و ادبیات دشوار نویسنده نیز بازنمایی تمام عیاری از همین درورن‌مایه است.

«پنجاه درجه بالای صفر» رمانی است سراسر جدال و چالش و کشمکش. یک نبرد طولانی و پرفراز و نشیب بر سر هیچ! بر سر همان سرابی که همواره در کویر هست و رهگذر کویری را فریب می‌دهد. هیچ گاه به دست نمی‌آید و هیچ گاه هم نمی‌توان آن را نادیده گرفت و این جدال تا به ابد ادامه می‌یابد و تا ابد نیز بی‌رحمانه قربانی می‌گیرد. و مگر داستان خود کویر چیزی جز همین حکایت ازلی و ابدی است؟
به باور من رمان جدید علی چنگیزی به مراتب پخته‌تر و جذاب‌تر از «پرسه زیر درختان تاغ» است. این بار داستان انسجام بیشتری دارد و تا آخرین مراحل خود هنوز از ریزه‌کاری‌های پنهانی برخوردار است که می‌تواند مخاطب را مشتاقانه همراه کند. روایت‌های موازی در نهایت پیوند خوبی با یکدیگر برقرار می‌کنند و از این نظر تدوین اثر قابل تقدیر است. هرچند از این سه روایت، داستان «علی ستوده» به مراتب شاخص‌تر از دیگران است و در برابر به نظر می‌رسد روایت «سعید» ظرفیت حجمی که به آن پرداخته شده است را ندارد.
اما از بحث صرف پیرامون خود رمان که بگذریم گمان می‌کنم دومین اثر علی چنگیزی برای من به اثبات رساند که او دروازه جدیدی است برای ورود مخاطب ادبیات جدید به سمت تصویری متفاوت از جامعه ایرانی. تصویری که چنگیزی اصرار دارد آن را «شهری» یا «تهرانی» بخواند. گویا او به تنهایی علیه آنچه سیطره ادبیات پایتخت بر کل ادبیات داستانی کشور قلمداد می‌کند قیام کرده است و در این راه مسلح بودنش به شناخت بخش دیگری از جامعه ایرانی به او کمک بسیاری کرده است. به باور من بخش‌های بسیاری از دیالوگ‌های رمان از زبان شخصیت‌های متفاوت، از «استوار» گرفته تا «جواد»، دقیقا حرف دل خود نویسنده است. همان بخش‌هایی که به شدت نسبت به «شهری»ها و گاه «پول‌دارها» انتقاد شده و حتی حمله می‌شود.
این شیوه نگرش در دوگانه «شهری و روستایی» یا «تهرانی و شهرستانی» نوعی چالش و حتی عقده فروخفته در بخش‌هایی از جامعه ایرانی است که در رمان‌های چنگیزی سر باز کرده و در ظاهری تهاجمی تبلور می‌یابد. من در اینجا نمی‌خواهم هیچ‌گونه قضاوت ارزش‌گزاری شده در مورد چنین نگرشی داشته باشم. تنها بدین حد اکتفا می‌کنم که چنین نگاهی «وجود دارد». چه آن را «واقع‌بینانه» بدانیم و چه ریشه‌اش را در «بدبینی» یا سوء تفاهم جست و جو کنیم این چالش در دل جامعه وجود دارد و جای خالی آن را در ادبیات داستانی نویسندگانی چون چنگیزی پر کرده‌اند. پس باز هم بدون هرگونه قضاوت اولیه، من گمان می‌کنم اگر ناظری بخواهد در ریشه‌ها و یا عمق و ابعاد این نگرش جست و جویی داشته باشد، رمان‌های آقای چنگیزی می‌توانند مراجع و منابع قابل تاملی در ادبیات داستانی به حساب آیند. با همین نگرش نیز من برای این رمان‌ها کارکرد و ارزش و جایگاهی فراتر از داستان‌پردازی صرف و بی‌هدف قایل هستم و آنان را دارای ارزش و پتانسیل جامعه شناختی می‌دانم تا باز هم دلیل دیگری پیدا کرده و به مخاطب خود توصیه کنم که «پنجاه درجه بالای صفر» رمانی است که ارزش خواندن دارد.

خیانت خجل می شود/ نگاهی به داستان مرده ریگ نوشته گی دو موپاسان

گی دو موپاسان داستانی دارد به نام «مرده ریگ» که در مجموعه‌ داستانی به نام «تپلی» با ترجمه محمد قاضی، توسط نشر امیرکبیر، منتشر شده است. «مرده ریگ» داستان رذالت خانواده‌ای است که در صورتی «مرده ریگ» بازمانده از عمۀ خانواده را به دست می‌آورد که بچه دار شوند. آن‌ها تنها سه سال پس از مرگ عمه‌ خانواده فرصت دارند تا بچه‌دار شوند؛ در غیر این صورت کل ثروت عمه به یتیم‌خانه‌ها و... می‌رسد. زن و شوهر هر کاری می‌کنند و به هر دری می‌زنند بچه‌دار نمی‌شوند، ثروت هم نزدیک است که از دست برود و زیر سایه این فلاکت رابطه زن و مرد هم روز به روز وخیم‌تر می‌شود؛ آن‌ها طی توافقی که هرگز به زبان نمی‌آورند و حرفی از آن پیش نمی‌کشند با همکار شوهر خانواده معاشرت می‌کنند و او را به خانواده‌شان راه می‌دهند و پس از این معاشرت است که زن حامله می‌شود و بچه‌ای کارسازی می‌کند و مشکلات خانواده حل می‌شود.
به نظرم این داستان موپاسان داستان خیانت است، نه خیانت زن به شوهرش و در نهایت حامله شدنش توسط دوست شوهرش (که منجر به بدست آوردن ارثیه‌شان می‌شود) بلکه خیانت این خانواده است به خود خیانت. خیانت برای زن و شوهر این خانواده وسیله‌ای است برای رسیدن به ثروتی که دارند از دست می‌دهند و باید به هر وسیله به دستش بیاورند اما این خیانت هم پابرجا نیست، تنها وسیله است انگار. در ادامه داستان با بیرون کردن مردی که پدر بچه هم هست و زن خانواده را حامله کرده است و عاشق زن شده است هم خیانت می‌شود. پس از مدتی این مرد توسط زن خانواده که با مرد همبستر شده است، از خانه زن و شوهر اخراج می‌شود و دیگر حرفی از او به میان نمی‌آید. رابطه این خانواده با مرد به نظرم خیانت به خیانت است، بازیچه کردن دیگری است برای رسیدن به منافع. انگار کن رابطه‌ای به خطر افتاده باشد و همین رابطه تنها با حضور دیگری و خیانت ترمیم پیدا می‌کند. وسیله کردن دیگری است برای نجات رابطه و رسیدن به آرامش.

گشت ارشاد با فاضل ترکمن

  با فاضل ترکمن رفته بودیم سینما، فاضل گفت فیلم گشت ارشاد رو ببینیم. من نظری نداشتم. یکی دو ساعتی زود رسیده بودیم به سینما و منتظر نشستیم. فاضل یک عالمه پاستیل خرید؛ هر چی پاستیل خوردیم تمام نشد که نشد. باقی پاستیل ها هم ماند توی ماشین من. دلش می‌خواست چیپس و ماست و موسیر هم بخرد و وقت دیدن فیلم نوش جان کنیم. گفتم: «بالا غیرتاً بی‌خیال. من حسایت دارم و می ترسم.» «گشت ارشاد» اما فیلم خوب و شادی بود و با تکه هایی که شنیدن داشت توی سینما و بین جماعت. راستش کیف داد دیدنش و کلا خوش گذشت و حالا شنیدم که فیلم را از روی پرده برداشته‌اند. فاضل خوش خنده بود و با آن هیکل تپلویش قاه قاه می‌خندید. کنار دختری نشسته بود که نصف نمایش فیلم را با دوستش حرف می‌زد. نیاز به ارشاد داشت. گفتم: «فاضل خاک بر سر تو، خاک بر سر من. هیچ بی‌شعوری با من و تو نمی‌آد سینما!». فاضل می‌گفت من می آم. گفتم از بس خُلی. حسابی پنبه این و آن را زدیم. فاضل از دماغ عمل کردن فلانی گفت و بعد از شعر گفت و... من اما پسر خوبی بودم هیچی نگفتم و فقط ماجرای دعوایی را برایش تعریف کردم که خوشش آمد. فاضل اما یک پسر بد بود. تنها شعرهایش خوب بود که دو سه باری خواندمش و دوست داشتم.


چشم نوشتۀ ناباکوف

ناباکوف داستان بلندی دارد به نام «چشم» که نقل زندگی و روابط انسانی مهاجران روسی است، هر چند چیزی که این رمان را جذاب می‌کند داستانش نیست، بلکه نوع روایت و قصه‌گویی آن است. رمان در ابتدا با زاویه دید اول شخص روایت می‌شود؛ راوی جوان فلک‌زده‌ای است که به بچه‌های یک خانواده روسی مهاجر زبان روسی  یاد می‌دهد  و طی اتفاقاتی او در کمال ناامیدی دست به خودکشی می‌زند و در این کار موفق نمی‌شود و  از آن به بعد داستان، به نظرم به نحوی ماهرانه، به روایت زندگی شخصی به نام اسموروف می‌پردازد و از زندگی راوی اول شخص دور می‌شود و کم‌کم و طی روایتی که راوی از اسموروف نقل می‌کند با شخصیت متزلزل و گم‌گشته اسموروف آشنا می‌شویم و داستان به روابط اسموروف با سایر مهاجران روسی می‌پردازد؛ نقل راوی از اسموروف و زندگی و خلقیاتش به نظرم محشر است و برای خواننده جذاب. تنها در صفحات انتهایی داستان است که خواننده در می‌یابد اسموروف همان راوی داستان و معلم فلک‌زدۀ ابتدای داستان است. رمان روایت پوچی زندگی است «چشم» را نشر مروارید چاپ کرده و به نظرم رمان کوتاه و جذابی است.

غرامت مضاعف نوشته جیمز ام. کین

«غرامت مضاعف» عنوان رمانی است نوشتۀ «جیمز ام. کین»، این رمان به همراه رمان دیگر «جیمز ام. کین» یعنی «پستچی همیشه دوبار زنگ می‌زند»، جزو مشهورترین رمان‌های نوآر تاریخ ادبیات هستند. «جی ام کین» را آغازگر رمان «نوآر» امریکا دانسته‌اند؛ «بیلی وایلدر» از روی همین رمان فیلمی ساخته است که مشهور است. «غرامت مضاعف» داستان مامور بیمه‌ای است که از سر اتفاق به «خانه مرگ» پا می‌گذارد و در این خانه با زنی آشنا می‌شود و این آشنایی منجر به جنایت و کشتن شوهر زن توسط زن و مامور بیمه می‌شود. نقشه‌ای که مامور بیمه، همراه با خود زن، هم برای تصاحب مبلغ بیمۀ شوهر زن و هم برای تصاحب خود زن اجرا می‌کند. آن‌ها به اتفاق نقشه پیچیده‌ای برای کشتن شوهر زن می‌کشند و اجرا می‌کنند اما موضوع به همین جا ختم نمی‌شود و داستان پیچش‌ها و پیچیده‌گی‌های بیشتری دارد. شخصیت‌های رمان «غرامت مضاعف» شخصیت‌های پیچیده‌ای هستند و فضایی که کین در این رمان ساخته است، فضایی است پر از دغل‌کاری، پر از آز و دروغ. فضایی است که در آن نمی‌شود به هیچ کس اعتماد کرد، خیانت، جنایت محصول دروغ و زیاده‌خواهی است. رمان «غرامت مضاعف» رمان جذابی است و رمانی خواندنی و اثرگذاری از آب درآمده است.  غرامت مضاعف را نشر چشمه تازه‌گی‌‌ها منتشر کرده است.