با فاضل ترکمن رفته بودیم سینما، فاضل گفت فیلم گشت ارشاد رو ببینیم. من نظری نداشتم. یکی دو ساعتی زود رسیده بودیم به سینما و منتظر نشستیم. فاضل یک عالمه پاستیل خرید؛ هر چی پاستیل خوردیم تمام نشد که نشد. باقی پاستیل ها هم ماند توی ماشین من. دلش می‌خواست چیپس و ماست و موسیر هم بخرد و وقت دیدن فیلم نوش جان کنیم. گفتم: «بالا غیرتاً بی‌خیال. من حسایت دارم و می ترسم.» «گشت ارشاد» اما فیلم خوب و شادی بود و با تکه هایی که شنیدن داشت توی سینما و بین جماعت. راستش کیف داد دیدنش و کلا خوش گذشت و حالا شنیدم که فیلم را از روی پرده برداشته‌اند. فاضل خوش خنده بود و با آن هیکل تپلویش قاه قاه می‌خندید. کنار دختری نشسته بود که نصف نمایش فیلم را با دوستش حرف می‌زد. نیاز به ارشاد داشت. گفتم: «فاضل خاک بر سر تو، خاک بر سر من. هیچ بی‌شعوری با من و تو نمی‌آد سینما!». فاضل می‌گفت من می آم. گفتم از بس خُلی. حسابی پنبه این و آن را زدیم. فاضل از دماغ عمل کردن فلانی گفت و بعد از شعر گفت و... من اما پسر خوبی بودم هیچی نگفتم و فقط ماجرای دعوایی را برایش تعریف کردم که خوشش آمد. فاضل اما یک پسر بد بود. تنها شعرهایش خوب بود که دو سه باری خواندمش و دوست داشتم.