گفتم: دو روز پیش
رفتم برای سر زدن و پرس و جوی حال
از مادر عیال
اول گلایه کرد
بعداّ به بنده لعنت و نفرین و آیه کرد
وقتی کمی گذشت
مشغول شد به ذکر سجایا و فضل من
از بس که دم دمی است...

*
گفتم: همین غروب
دیدم درون میوه فروشی، «مرکبات»
گفتم: «ز پرتقال شمالی کمی بده»
وقتی کشید و داد
فهمیدم از نشانه که بر جعبه ها زده است
اینها همه «بمی» است...

*
گفتم: «عجب که نیمه پاییز هم گذشت
باران بجز دو قطره نیامد به کوه و دشت
در حیرتم، چرا
باران به این کمی است؟...

*
گفتم: خریدم از سر میدان چلو کباب
- از روی اضطرار-
آن هم به اضطراب
کردم تلاش و سعی و نرفت از گلو، فرو
دیدم کباب او
بدتر ز چرم ساغری از حیث محکمی است...

*

گفت: ای جوان رسالت من حکم می کند
تا یاری ات دهم
دلداری ات دهم
علت، اگر میان خلایق مچل شود،
معلول حل شود
گر، مادر عیال تو چندی است دم دمی است
گر پرتقال میوه فروشی همه بمی است
امسال اگر که بارش باران به این کمی است
گر بعض گوشت‌ها، بتر از چرم ساغری است
از حیث محکمی است
... بی درد سر، هر آنچه که مشکل در عالمی است
تقصیر «خاتمی» است!

از مجموعه شعر رفوزه ها/ نشر نیستان