بعضی چیزها را آدم وقتی تار مویش سفید می‌شود، یا بعدترها وقتی ریشش سفید می‌شود می‌فهمد، می‌فهمد که زندگی یعنی همین چیزها. یعنی همین «سلام، خوبی؟» گفتن‌ ها. احوال پرسی دم صبح با همسایه. همین ماشین را از پارکینیگ بیرون آوردن‌های اول صبح و فحش دادن به ماشین کناری که چقدر ماشینش را به ماشین تو چسبانده، بی‌خوابی شب‌ها و خواب دیدن و سوزاندن غذا. زندگی همین چیزهاست دیگر. دوست داشتن‌ها یا جر و منجرهای الکی سر موضوعات الکی و بعدها خندیدن بهش، پول کم آوردن برای خریدن چیزی و چار سیر پنیر خریدن از بقالی سر کوچه. غیبت کردن و کری خواندن وقت تخته نرد بازی کردن است. طعم و عطر فلفل سیاه روی املت. مزۀ دوغ، سالاد فصل و...
زندگی یعنی همین و همین. توقع بی‌جا نباید ازش داشت. روزگاری آدم فکر می‌کند دنیا یک بی‌انتهای پر لذت است؛ لذت جایی در آینده پنهان است و... نه اینکه نباشد نه اینکه نیست، تا بی‌انتها لذت است، همه چیزش حتا همین درد پهلو که به جانم می‌افتد گاه‌گاهی، مفهوم لذت با آنچه فکر می‌کنی، متفاوت است. مفهوم آن را اگر عوض کنی می‌فهمی گاهی گریه کردن هم لذت بردن است، اصلا غمگین بودن لذت بردن است. اینکه فکر کنی کسی که دوستش داری دوستت ندارد هم لذت است. دوست داشته شدن و...
دلت می‌خواهد تن بدهی به زندگی و توش غرق شوی. این‌ها را به نظرم کم کم می‌فهمی. وقتی توقعت از زندگی با چیزی که واقعیت است جفت و جور می‌شود، نه اینکه کم و زیاد شود؛ جور شود با واقعیت. از خیالات در می‌آیی تازه می‌فهمی که مفهوم موی سفید چیست. مفهوم آرامشی که گاهی توی صورت پدرت می‌بینی چیست و... لذت گاهی قدم زدن و ماکارانی درست کردن است، خوردن آبگوشت با نان سنگک. غوغاست زندگی، فرصت نیست  اتفاقی است که افتاده و همینجوری هم خوش است، نه هول زدن دارد نه مسابقه است که اگر ندوی عقب می‌مانی. زندگی همین چیزهاست همین اس ام اسی است که الان رسید. همین چیزهاست، همین که انقدر عصبانی شوی که داد بزنی، بعد انقدر مهربان باشی که... خلاصه زندگی ذره ذره رخ نشان می دهد دویدن بی جا، نرسیدن است.