الان که مجموعه داستانم داره در می‌آد هیچ شوقی ندارم، نه هیجانی نه چیزی. دو تا رمانم که داشتند در می‌آمدند شوقی داشتم و کیف می‌کردم؛ قد و بالاشان را که نگاه می‌کردم حالش رو می‌بردم. داستان جلو می‌رفت و مطلبی بود. اصلا خودم از نوشتنشان کیف می‌کردم، به خدا. اما مجموعه داستان نع. چند تا داستان که بی‌خودکی چسبیده‌اند به هم. نه، شوقی در کار نیست اما خب این «کاج های مورب» هم دارد چاپ می‌شود و همین روزها در می‌آید؛ بدتر از آن درد بی درمان عادت کردن به کم نوشتن و کوتاه نوشتن است که چیز مزخرفی است. همین‌جور که آدم ایده بکری به ذهنش نمی‌رسد برمی‌دارد کوتاه می‌نویسد ملت را می‌گذارد سر کار. تو رو خدا مجموعه داستان هم شد کتاب؟ آن هم به روال مد روز (عین کتاب حضرت خودم) لاغرو و پیزوی.حال نمی ده بابا.