پیاده روی در هوای آزاد
نزدیک خانهام بلواری هست پر دار و درخت، از وسطش هم آبِ قشنگی جاری است، جای مناسبی است برای پیاده روی و البته لختی نشستن. آدم را یاد چارباغ میاندازد. دست کم من یاد آنجا میافتم به خصوص شبها که بلوار و خیابان نسبتاً خلوت است و میعادگاه عشاق هم شده است که عطر زده و آرا بیرا کرده، جیک تو جیک کنار هم نشستهاند و مشغول حرفند، یا از آرزویی چیزی میگویند یا خاطرهای نقل میکنند، قصهای مثلاً. شبهای این بلوار را دوست دارم، خنکیاش، صدای آب جاریاش، دختر پسرهای جیک تو جیک نشسته کنار هم و... بعد از پیادهروی میاندازم توی کوچه باریکی که میخورد به میدانچهای که وسطش یک منبع آب بزرگ است، از این منبع آب بزرگ بیریخت که به خاطرش میدانی را وسط خیابانی باریک ساختهاند خوشم میآید، ایستاده و از آن بالا آدمها را نگاه می کند یا ساختمان ها، مغرور است هنوز ببا اینکه سن و سال دار است. منبع آب وسط آن میدان قشنگ است، همیشه جوری میروم که منبع آب را ببینم.