اومده توی اتاق و به همکارم می‌گه: «تو هیچی نیستی. من صدتا مثل تو رو می‌خرم و می‌فروشم.»

همکارم می‌گه: «تو درست می‌گی.»

می‌گه: «می‌رم شکایتت می‌کنم، عقده‌ای کودن.»

همکارم می‌گه: «شکایت بکن.»

آروم می‌گه: «نکبت بی‌شعور و خنگ حسابت رو می‌رسم.»

همکارم می‌گه: «بلندتر بگو. چی گفتی؟»

من توی اتاق نشستم و دارم فکر می‌کنم قرارداد امسالم تمدید می‌شه یا نه. و صدای آن‌ها را از توی اتاق کناری می‌شنوم. بین‌مان یک در فاصله است. یارو دارد داد می‌زند و می‌گوید: «عقده‌ای. تو عقده‌ای هستی و با من مشکل داری.»

همکارم می‌گه: «ممنونم که تذکر دادی. نمی‌دونستم عقده‌ای هستم می‌رم دنبال درمونش.»

من می‌ایستم دم در و یارو پسره را نگاه می‌کنم که از خشم سرخ شده و گردنش کج شده و سعی می‌کند به همکارم هی نزدیک و نزدیک‌تر شود و لیچاربارانش کند. همکارم ایستاده، آرام و باوقار؛ می‌خندد. شاید هم عصبی باشد و من می‌گم: «آقا چته؟ زشته با یه خانوم اینجور حرف می‌زنی.» حس می‌کنم دارم کفری می‌شوم. قلبم می‌زند و دلم می‌خواهد با اردنگ بندازمش بیرون از اتاق.

همکارم می‌گه: «چیز خاصی نیست.»

یارو می‌گه: «ازت شکایت می‌کنم عقده‌ای. یک پدری ازت در بیارم. من همه جا آشنا دارم تو که هیچی نیستی.»

همکارم می‌گه: «اشکال نداره.»

و من به گردن کج یارو نگاه می‌کنم. خوش تیپ است و گردنبد طلای کلفتی به گردن انداخته اما به نظرم با آن صورت برافروخته و گردن کج مثل احمق‌هاست. همکارم چاق و خپل است اما به نظرم بلندبالا می‌آید و آرام. می‌دانم حق با همکارم است و اگر هم نباشد حق با این آرامش که هست.