مرگ ایوان ایلیچ نوشته لف تولستوی

داستان بلند «مرگ ایوان ایلیچ» نوشته لف تولستوی چنانچه از اسم فریبایش برمی‌آید درباره مرگ است و بی‌هودگی زندگی روزمره. ایوان ایلیچ کار و زندگی خوبی دارد و تنها گه‌گاه با زنش جر و منجر می‌کند اما ناگهان بیماری‌ای ناشناخته به جانش می‌افتد و کم‌کم او را تحلیل می‌برد و او در آغاز راهی قرار می‌گیرد که به روشنایی و مرگ می‌رسد. به جای مرگ ایوان ایلیچ به روشنی می‌رسد و دلش برای زنده‌ها می‌سوزد که هنوز باید در این روزمرگی ملال‌آور سر کنند و همان دغدغه‌های احمقانه و پوچ را داشته باشند. ایلیچ وقتی به گذشته نگاه می‌کند همه زندگی‌اش تلخ‌کامی به نظر می‌رسد، راهش را در جایی، روزگاری اشتباه رفته است و همواره در این راه اشتباه قدم برداشته است. نه توان بیرون آمدن از این راه را داشته و نه تا قبل از مواجهه با مرگ می‌دانسته است که راهشف ازدواجش و کارش اشتباه بوده است. مرگ برای ایوان ایلیچ انگار نوری است که بر زندگی او می‌افتد، گذشته‌اش و افکارش و زندگی پوچش. مرگ و لحظه احتضار ایوان ایلیچ لحظه آگاهی او است.

آشیانه اشراف نوشته ایوان تورگنیف

آشیانه اشراف بهترین کتاب تورگنیف نیست اما در بین کتاب‌هایی که از او خوانده‌ام رمانتیک‌ترین کتاب است. تورگنیف این رمان را در چهل‌سالگی نوشته است؛ لاورتسکی، شخصیت اصلی رمان، با تورگنیف خصوصیات مشترک زیادی دارد. لاورتسکی، ملاک است و تحصیلات خوبی کرده است. او هنگام مشاهده تئاتر عاشق زنی می‌شود و با او ازدواج می‌کند. همراه او به پاریس میرود، زن به او خیانت می‌کند و لاورتسکی مجبور می‌شود پاریس و زندگی مشترکش را ترک کند و به آشیانه خودش در روسیه برگردد؛ در آن جا باز هم عاشق می‌شود. این بار دختری نونزده ساله به نام لیزا که اعتقادات مذهبی سفت و سختی دارد. خبر مرگ زن لاورتسکی منتشر می‌شود و راه برای ازدواج لیزا و لاورتسکی باز می‌شود؛ پس از مدتی زن دوباره برمی‌گردد. اینجاست که چاره‌ای جز ترک رابطه و عشق تازه‌شان نمی‌یابند. لیزا به صومعه می‌رود، زن لاورتسکی دوباره همان کارها را می‌کند و لاورتسکی هم  ناامیدانه به امورات زمین‌هایش می‌پردازد و خودش را در کار و کار غرق می‌کند.

استادان و نااستادانم نوشته آذرنگ

آذرنگ در استادان و نااستادانم تلاش کرده است تاثیر استاد‌هایش را بر زندگی فکری و ادبی‌اش کند و کاو و بررسی کند. در این کند و کاو که البته شیرین و خواندنی است شخصیت‌های آشنای این روزها هم همراه و هم قدم او بوده‌اند. شخصیت‌هایی مثل سید محمد خاتمی، امامی و همسرش گلی امامی و هوشنگ و احمد گلشیری، ضیاء موحد، نجف دریابندری، ابوالحسن نجفی، اسماعیل خویی و دیگرانی مثل حداد عادل. کتاب خوش‌خوانی است که از خواندنش لذت بردم. برای من که چندان نه به استاد اهمیت می‌دهم نه به نااستاد آشنایی با جلوۀ دیگری از شخصیت‌هایی که می‌شناسم یا کتابی از آنها خوانده ام و فضای کاری و ادبی دور و بر این شخصیت‌ها جذاب بود. مثل فضای کاری موسسه فرانکلین یا جنگ اصفهان در زمانی که او در اصفهان درس میخواند. همین موضوع بود که کتاب آذرنگ را برایم جذاب کرد.

نمی دونی با صدای وزیری

تصنیف «نمی‌دونی» که عبدالعلی وزیری آن را خوانده است برای من پر از احساسات پاک و تصاویر عاشقانه بکر است. حس‌هایی که باید در موسیقی سنگین و اشعار وزین آن را جست‌و‌جو کرد و آموخت، چه احساس و عشق هم آموختنی است. ایرادی که بر موسیقی پاپ وارد است، این است که بیشتر به هنر غرب کشش دارد و از هنر، تفکر و ظرایف هنر شرقی تهی است. کشور ما البته از منظر هنری چیزی است ما بین شرق و غرب، نه خورشید در ان شروق مکند و نه غروب. نه جسم است و نه روح، بلکه قلب است. قلب هم جسمیت دارد و هم روحانیت. تمام این هنر در موسیقی و شعر ایرانی متجلی است. به خصوص شعر کهن ایران. گفته شده که هنر بدون علم بی‌معناست. درد موسیقی پاپ و البته داستان‌نویسی ما همین است که علم ندارد به عالم قلب. منظور از علم صد البته دانش دانشگاهی و علوم طبیعی نیست بلکه علم به عالَم است. هنرمند باید به عالَمش آگاه باشد. موسیقی سنتی به این عالم علم دارد و موسیقی بی‌در و پیکر پاپ که از آن غافل است، پس موسیقی سنتی ماناتر است که در عالم خودش زیست میکند و آن دیگر نیست و نخواهد بود که برای روح من غریبه است.

نمی‌دونی با صدای وزیری را بشنوید.... اینجا

چوب بدستهای ورزیل

«چوب بدست‌های ورزیل» نمایشنامه‌ای است نوشته غلامحسین ساعدی. چوب بدست‌های ورزیل نمایشنامه‌ای تمثیلی است. گرازها به زمین‌های ورزیل حمله می‌کنند و دهاتی‌ها تصمیم می‌گیرند برای کشتن گرازها و دفع بلا، شکارچی استخدام کنند و این گونه موسیو وارد ورزیل می‌شود. اما شکارچی‌ها بعد از مدتی خود به آفت تبدیل می‌شوند و کم‌کم خودشان استحاله شده و گراز می‌شوند و دوباره برای دفع بلای این‌ها ورزیلی‌ها شکارچی های دیگری استخدام می‌کنند. آخر کار شکارچی‌ها تمام ورزیلی‌ها را می‌کشند.

نمایشنامه در نقد استعمار است و اعتماد به اجنبی و نفوذ استعمار کهبه زعم ساعدی در نهایت محصولی جز ویرانی ندارد. هر چند می‌شود این استعمار را در دوران چدید تمثیل‌وار به چیزهای دیگری هم تعبیر و تفسیر کرد، عجالتاً نمایشنامه وزینی بود و البته از کارهای خوب ساعدی.

پوره سیب زمینی

مادرم یک نوع پوره سیب‌زمینی درست می‌کند که فوق العاده خوشمزه می‌شود. نمی‌دانم چه طور عملش می‌آورد. فکر کنم سیب‌زمینی را آبپز می‌کند و با کره می‌کوبد و بعد یک لیوان شیر توش می‌ریزد و می‌گذارد روی گاز و خلاصه با چند جور ادویه و سبزی معطر پوره را آماده می‌کند. بی‌نهایت خوشمزه از کار در می‌آید. یک پاتیلش را هم می‌خورم سیر نمی‌شوم. البته هرچه مادرم درست کند معرکه است.

توی عکس‌هایی که از خدمتم دارم یکی هست که جلوی در فروشگاهی که دو سال خدمتم را Hنجا گذراندم ایستاده‌ام. درست کنار ماشین نیروی انتظامی، که خط سبزی دارد. وانت تویوتای درب و داغانی بود که جنس‌های مورد نیاز فروشگاه را باهاش می‌آوردیم. ایستاده‌ام کنار راننده فروشگاه نیروی انتظامی (ای خدا اسمش چه بود؟) و کنار او هم باغبانی ایستاده که میدانچه جلوی فروشگاه نیرو دستش بود و همیشه از پشت صندوقی که به ستوان یکم وظیفه، علی چنگیزی، سپرده شده بود تماشاش می‌کردم. یک دستش را همیشه توی جیبش می‌کرد و گل‌ها و چمن میدانچه را آب می‌داد و هر صبح با هم چاق سلامتی می‌کردیم دندانهای زردی داشت و همیشه صورتش خنده رو بود و در آن سن و سال ازدواج کرده بود و زن داشت هر چند خیلی از من بیست و شش ساله، کوچکتر بود. راننده نیرو هم آدم کوتاه قد تپلی بود که پنج شش کلاس سواد داشت و گاه‌گاهی کنارم توی صندوق فروشگاه می‌نشست و درد و دل می‌کرد، به من میگفت: آقا علی. جای خوبی خدمت می‌کرد، خودش هم می‌دانست اما گاهی جناب سرهنگ که رئیس فروشگاه بود به قول خودش حالش را می‌گرفت.

فرمانده‌مان آدم معتقد معرکه‌ای بود با ریش پر و لب‌های درشت. بزرگتر بود برای من که از خدمت در آنجا، در آن زمان هیچ لذتی نمی‌بردم. تقویمی داشتم که هر روز صبح که توی صندوق می‌رفتم یک روزش را خط می‌زدم. روزهای عید هم وظیفه داشتم چراغهایی را که به طرز خوشگلی رنگاوارنگ میشدند تو برق بزنم تا فروشگاه نورانی شود.

از آن روزها دوازده سال می‌گذرد. من تپل‌تر شده‌ام، آن روزها عینکی نبودم، حالا شده‌ام. موهایم سفید شده است و جوانی را پشت سر گذاشته‌امف توی عکس کاپشن سبزی برم است و با شلوار نخودی خوش رنگی که عاشقش بودم. نمی‌دانم آن روز چه چیزی می‌خواستم، هیچ یادم نمی‌آید اما خوب یادم می آید که صبح زمستانی آفتابی آن عکس را انداختیم، گرماش، صداها و خود روز را خوب به یاد دارم، خوب خوب. قلبم وقتی عکس را نگاه می کنم تند می زند و چشمهام تر می شود. فقط می‌دانم که عمرم گذشته است و به اندازه ده سال پیرتر شده‌ام و الان که این را می‌نویسم حاضرم هر چیزی بدهم و یک روز برگردم همان جا، پشت همان صندوق فروشگاه و بر و بچه‌ها و هم خدمتی‌هایم را ببینم، عثمان که بچه کردستان بود و راننده افتضاحی بود اما آدم ساده دلی بود یا مجید که بچه یزد بود و استوار بود. فرمانده‌مان، حسین آقا معاونش، آقا سعید که حساب‌دار بود و ... همه بچه‌ها. یک روز برگردم، صبح اول صبح کرکره فروشگاه را بدهیم بالا و کار را شروع کنیم. صبح‌ها فروشگاه نیرو خلوت‌تر بود و عصرها انقدر شلوغ می‌شد که حد و حساب نداشت. توی عید ماهی می آوردیم و لباس و بینهایت شلوغ میشد.

صبح‌های پنج‌شنبه زیارت عاشورا بود و هر بار یکی پول صبحانه را می‌داد. وای که چقدر در کنار بچه‌ها خوش می‌گذشت و من در آن روز نمی‌دانستم همه این‌ها، همه این کارها که می‌کنیم عین زندگی است و اصلا خود زندگی است و الان می‌فهمم که عمر می‌گذرد و زمان می‌گذرد و همین آدم‌هایی که کنارشان هستم، دوستشان دارم یا ندارم، روزی پیش من نخواهند بود. وقتی این طور فکر کنی، سعی می‌کنی کسی را که دوست داری نگه داری و سعی می‌کنی زندگی کنی و از چیزی که هستی و داری لذت ببری. چیزی که اسمش زندگی است. روزی، حسرت همین میانسالی را خواهم خورد، و این عین حقیقت است.

درباره بزهایی از بلور/ وبسایت جایزه جلال آل احمد

چنگیزی در «بزهایی از بلور» سه داستان بلند را روایت می‌کند. او صرفا به دنبال قصه پردازی و روایت است و به دور از پزهای معمول داستان‌نویسان هم سن و سالش که در داستان‌های‌شان دنبال فلسفه و سوژه‌های دستمالی شده اجتماعی هستند به داستان‌گویی پایند است. داستان‌های چنگیزی روایت آدم‌های مختلفی است که در یک شرایط خاص گیر کرده‌اند و آن جاست که عجز آدم‌ها خود را نشان می‌دهد. توصیف صحنه‌ها و اتفاقات و فضاسازی عالی شرایط در روند قصه بر جذابیت آن افزوده. این فضاسازی در مکان‌هایی اتفاق می‌افتد که تقریبا پرت هستند و شخصیت‌های اصلی داستان در آن جغرافیاست که پرورانده می‌شوند و داستان در آن قوام پیدا می‌کند.

تجربه‌های قبلی چنگیزی در نوشتن رمان در این مجموعه داستان‌ها هم به کمکش آمده. او در خلق شخصیت‌های جهان داستانش به خوبی عمل کرده است. شخصیت‌های داستان کاملا برای مخاطب ملموس هستند البته در پروراندن شخصیت‌ها هنر دیالوگ نویسی چنگیزی به خوبی به چشم می‌آید. ما در خلال گفتگوها و دیالوگ های رد و بدل شده بین آدم‌های قصه‌هاست که با شخصیت‌ها و دنیای آن‌ها روبرو می‌شویم این پرداخت خوب در مورد تمام شخصیت‌های داستان اتفاق افتاده است.

اصل مطلب... اینجا

عصر یخبندان

عصر یخبندان فیلمی است با ریتم تند و جذاب برای بیننده، این جذابیت محصول ضرب‌آهنگ تند فیلم است و چند شخصیتی بودن داستان که به صورت متقاطع  و با پس و پیش کردم زمان داستان روایت می‌شود. نقطه قوت عصر یخبندان ریتم آن است اما به نظرم شخصیت‌پردازی ضعیفی دارد به طور خاص شخصیت منیره و تحولش در انتهای داستان و شخصیت کلیشه‌ای فرید که قاچاقچی هوس بازی است و پدر با نفوذی دارد و... و اینجا به نظرم فیلم‌نامه عصر یخبندان محل اشکال است و کارگردان انقدر درگیر ریتم فیلم بوده است که تلاشی برای ساختن شخصیت‌های فیلمش نکرده است. با تمام این احوالات یک بار دیدن عصر یخبندان می‌ارزد.

درباره بزهایی از بلور /تجربه یخی نویسنده کویری

علی چنگیزی در میان جوانان نویسنده دهه هشتاد بیش از هر چیز با رمان‌هایش شناخته می‌شود اما با این حال وی در تجربه داستانی خود در حیطه نگارش داستان کوتاه پس از خلق دو رمان «پرسه زیر درختان تاغ» و «پنجاه درجه بالای صفر» و نگارش مجموعه داستان «کاجهای مورب»، با تجربه ناشی از داوری شدن در چندین جایزه ادبی معتبر داخلی به سراغ انتشار دومین مجموعه داستان خود به نام «بزهایی از بلور» رفت که البته نتوانست اقبالی هم سنگ رمان‌هایش برای او به ارمغان بیاورد.

چنگیزی در این کتاب به جای خلق تعدادی داستان کوتاه سه داستان نسبتا کوتاه از خود را گنجانده است تا بار دیگر علاقه خود را به داستان بلند و رمان حتی در موقعیت خلق داستان کوتاه به اثبات برساند و شاید همین مساله را بتوان پاشنه آشیل این کار نیز دانست.

این داستان‌ها برخلاف سنت همیشگی چنگیزی در استفاده از فضاهای کویری و گرم به عنوان کاراکتر داستانی از موقعیتی یخی و سرد به عنوان جغرافیای داستانی بهره برده و به گفته نویسنده ترکیبی است از سفر، خشونت و حرکت. از این منظر ورود نویسنده به فضاهای کمتر تجربه شده توسط وی می تواند برای او همانند حرکت به روی لبه تیغ تعبیر شود.

چنگیزی در این سه داستان نیز مشابه رمانهایش از فضای زیست شهری خارج شده و به دنبال تصویر کردن انسان در موقعیت‌هایی غیر از زیست در بافت شهری است. تجربه رمان‌های وی حاکی از آن است که او در موقعیتی که قید و بند زمان و حجم نوشتاری برایش مطرح نیست به خوبی از عهده این کار بر می‌آید اما موفقیت تکرار این تجربه در فضای داستان کوتاه نیاز به تامل و بررسی بیشتری از سوی منتقدان دارد.

مایو

دیروز رفتم استخر. از همان اول سه پلشت آمد به دلیلی که چندان مشخص نبود از روی کارت اعتباری استخر مبلغ بیشتری کم شده بود. پیگری هم در اینگونه مواقع کار بی‌هوده‌ای است. خب جهنم ضرر. بعد رفتم که لباس عوض کنم. همه چیز مرتب بود، لباس ورزشی، کفش و... همه چیز جز مایو. جوری پاره شده بود که وحشت کردم. اگر نصف همین قدر هم در روزهای گذشته پاره بوده باشد موضوع مناسبی برای خنده بوده. جوری پاره شده بود که بدجور به چشم می‌آمد. درست از درز وسط، آن هم از پشت. از آن مدل‌ها که دیگران رویشان هم نمی‌شود بهت بگویند اخوی مایو شما پاره می‌باشد نبادا متهم به دید زدن شوند. خلاصه این هم از این.

زیبایی ات غمگینم می کند/ بهزاد عبدی

و آن قدر به دنیا می‌آیم

تا دیگر در جنگ کشته نشوم

نامزدهای جایزه جلال در بخش داستان کوتاه معرفی شدند

به گزارش خبرنگار مهر، هشتمین دوره جایزه ادبی جلال آل احمد نامزدهای خود را در بخش  مجموعه داستان کوتاه اعلام کرد.

       بر اساس اعلام دبیر اجـــرایی این جـــایزه، در این بخـــش مجموعه داستان‌های «آیا بچه‌های خزانه رستگار می‌شوند» نوشــته مهدی اسدزاده از نشــر پیدایش، «بُزهایی از بلور» نوشته علی چنگیزی از نشر چشمه، «پُل‌ها» نوشته احمد ابوالفتحی از نشر چرخ، «سمفونی سه‌شنبه‌ها» نوشته افسانه احمدی از نشر نگاه و «نگهبان تاریکی» نوشته مجید قیصری از نشر افق به عنوان نامزدهای دریافت هشتمین جایزه ادبی جلال در بخش مجموعه داستان کوتاه برگزیده شدند.

برگزیده این بخش طی مراسمی روز ۳۰ آبان در تالار وحدت معرفی خواهد شد.

بر اساس اعلام دبیر اجرایی این جایزه، این آثار از میان ۸۵۰ مجموعه داستان منتشر شده در سال گذشته انتخاب شده‌اند.

صبح

باران خوبی در تهران می‌بارد. الان که می‌نویسم صبح زود است و من چای درست کرده‌ام و نشسته‌ام و مشغول نوشیدن چای هستم. پنجره هال باز است و هوای خوشی ازش تو می‌آید و می‌ریزد روی سر گلدان‌ها که بر پنجره هستند.  بعد من که روی مبل تک‌نفره‌ام، مثل همیشه نشسته‌ام، درست روبه‌روی کتابخانه کوچکم. گاهی حواسم می‌رود پیش دندانم که هنوز درد می‌کند و قرار است هفته دیگر درستش کنم. تو فکرم غروب بروم باشگاه و ورزش کنم و عصر هم آخرین کلاس این هفته‌ام را بروم و فردا مختصری درس بخوانم. این ترم آخری خیلی درسم وضعش وخیم شده است.

پنج‌شنبه به کتاب‌فروشی‌ها برویم

روز پنج‌شنبه ۲۸ آبان که آخرین روز هفته کتاب است، به کتاب‌فروشی‌ها برویم و کتاب بخریم.

این فرخوان پیشنهاد احمد مسجدجامعی است.

 

به اصفهان رو

مرحوم تاج اصفهانی در دوازده سالگی به خوشی آواز می‌خواند، وی صدایی خوش داشت و در محضر اساتید بزرگ موسیقی آن زمان، چون میرزا حسین ساعت ساز، مهدی نوایی، سید رحیم و... به تحصیل موسیقی پرداخت. در بیست سالگی بی‌نیاز از استاد شد و به نام تاج که شهرت پدر او بود در اصفهان معروف شد؛ او مرید شیخ شیراز سعدی بوده و اشعار او را از بر داشت. غالب در بیشه‌های کنار زاینده ‌رود می‌رفت و آواز سر می‌داد و مردم موسیقی دوست را محظوظ می‌ساخت.

یکی از معروف‌ترین تصنیف‌های او را اینجا بشنوید: به اصفهان رو

کتلت

پنجره را باز کردم تا کمی هوای خانه خوش شود، نمی‌دانم کدام یک از همسایه‌ها کتلت یا چیزی توی این مایه‌ها درست کرده است، آی که چه بوی خوشی دارد. من دندان درد دارم به زور چیزی از گلویم پایین می‌رود، یعنی در واقع به سختی از پس فعل جویدن برمی آیم، تازه وزنم هم چنان رو به افزایش است که اگر جلوی شکم خودم را نگیرم کار بیخ پیدا می‌کند. البته به گمانم بیش از خوردن کمی تحرکم موجب شده وزنم برود روندی صعودی داشته باشد. کجا بودم؟ بله کتلت، هنوز بوی خوشش می‌آید.

رساله هیوم در باب ذوق

هیوم رساله کوتاهی دارد درباب ذوق که به نظرم خواندنش واجب است. هیوم زیبایی را در ذهن می‌داند و به اصطلاح وقتی چیزی زیبا خوانده می‌شود که بیننده براساس آموخته‌هایش و معیار ذوق آن را زیبا بداند. معیار ذوق نیاز به مراقبت و پرورش دارد، تنها به این دلیل که دیده نمی‌شود دلیل آن نیست که تحلیل نمیرود و یا ناکارآمد نمی شود؛ پیش این قوه، همواره نیاز به پرورش و مراقبت در سایه کوشش و ممارست دارد. پس روشن است چرا اثری در نظر اهل ذوق ناپسند و نازیبا می‌آید، اما همان اثر در دید دیگری که قوه ذوقش چندان پرورش یافته نیست و چه بسا فاقد لطافت خیال و عقل سلیم و حس خوب است زیبا و خواستنی جلوه می‌کند.

از این منظر خواندن و کشش به سمت هنر بازاری و عوامانه، در همه انواعش، ذوق هنرمند را بیمار و رنجور می‌کند. پس نه خواندن هر اثری جایز است و نه شنیدن هر موسیقی‌ای هنر. انسان ذی‌شعور و اهل ذوق باید از آثار بد تا آنجا که می‌تواند دوری کنند، چنان است دوری گزیدن از کسانی که اهل ذوق نیستند یا بدسلیقه‌اند به سبب عدم پرورش عقل سلیم، چرا که نشست و برخاست با چنین کسانی هم ذوق را بیمار می‌کند و سلیقه را تا پایین‌ترین حد فرو می‌کاهند.

خواندن خود رساله قطعا گویاتر و گیراتر است.

سرماخوردگی

باز فصل سرما شروع شد و سرماخوردگیهای من هم آغاز شد. یک هفته در میان باید این سرماخوردگی را تحمل کنم.

دیگر آسایشی نیست نوشته چینو آچه به

«دیگر آسایشی نیست» رمانی نوشته چینو آچه به نویسنده فقید اهل نیجریه. رمان درباره جامعه نیجریه است که زیر بار فقر و فساد کمر خم کرده است. جامعه‌ای که رو به رشد است و نفوس آن با سفر به فرنگ با سوادتر شده‌اند اما نتوانستند از بند سنت‌هایشان رهایی پیدا کنند. جز این‌ها، رهایی از بند سنت‌ها برای آن‌ها چیزی جز پریشانی و ناامیدی و بی‌هویتی به ارمغان نیاورده است. رمان با محاکمه اُکنگُووُ شخصیت اول رمان «دیگر آسایشی نیست» شروع می‌شود. اُکنگُووُ رشوه گرفته است و باید دادگاهی شود و این محاکمه بهانه‌ای است برای کند و کاو در گذشته او و رفتنش به انگلیس و عاشق شدنش و پیدا کردن کار در اداره‌ای دولتی و قرض بالا آوردن و درگیری‌اش با عشقش چرا که طبق رسوم نمی‌تواند با او ازدواج کند، دختر جزو خانواده‌ای است که برده تلقی می‌شوند و هیچ‌کس طبق رسم و رسومات حق ازدواج با او را ندارد. همه این‌ها بهانه‌ای است برای بیان تاثیر استعمار انگلیس و مسیحیت بر جامعه سنتی نیجریه.

شخصیت اصلی رمان مسیحی است؛ اما مسیح هم نمی‌تواند آن‌ها را از بند سنتهای ریشه دار رهایی بخشد. جذامی، جذامی است. رمان ساده و سرراستی است. چینو آچه به نویسنده فقید نیجریه‌ای است او را پدر ادبیات افریقا می‌دانند. نلسون ماندلا درمورد او گفته است: «چینو. آچه به، نویسنده‌ای است که دیوارهای زندان به یاری او فرو ریخت.»

یوسف انصاری

 پدر یوسف انصاری به تازگی فوت کرده است. امیدوارم خودش سالم باشد و این روزهای سخت را هم از سر بگذراند؛ به گمانم جزو سخت‌ترین روزهای هر انسان باشد که ببیند کسی را که دوستش داشته از دستش داده است. مرگ اتفاق عجیبی است اما هر اندیشمند و نویسنده‌ای در مرز مرگ و زیستن زندگی می‌کند و همین مرگ آگاهی است که او را از دیگران جدا می‌کند.

 

سفر به خارگ

جزیره زیبای خارگ غربی‌ترین جزیره ایران است. ورود به این جزیره تنها با دعوت‌نامه امکان‌پذیر است. جزیره خارک جزیره‌ای مرجانی است به طول هشت کیلومتر و عرض چهار کیلومتر. ساحل مرجانی زیبایی دارد و به دلیل همین مرجانی بودنش نیازی به لایروبی ندارد و درست به دلیل همین مرجانی بودنش است که ذخایر نفت ایران و پایانه اصلی صادرات نفت ایران این جزیره بکر و زیبا است. در بدو ورود ماموری از من دعوت‌نامه خواست که بتوانم وارد شهر شوم. خوشبختانه راننده‌ای که به دنبال من آمده بود همانجا ایستاده بود و هما موقع دعوت‌نامه را نشان مامور داد. وارد که می‌شدی درخشش خورشید و بوی خوشی که از سمت دریا می‌آمد آدم را جذب می‌کرد و سکوتی که انگار کل جزیره در آن فرو رفته بود. آدم این احساس را داشت که وسط این دریای آبی تنهایی و تنهایی هرگز چیز بدی نیست. محل اقامت ما نزدیک فرودگاه بود که کنار سالح علمش کرده بودند. خیلی زود و سریع اتاقم را بهم نشان دادند که جای راحت و دنجی بود. اما زمان انقدر نبود که بخواهم توی این اتاق زیاد بمانم. این شد که زود و سریع زدم بیرون تا جزیره را سیاحت کنم. بیشتر جزیره در دست شرکت نفت است، اما شرکت‌های دیگر هم هستند که کار اکتشاف نفت را انجام می‌دهند یا پالایش نفت، اما بیشتر جزیره به شرکت نفت تعلق دارد که کار صادرات را انجام می‌دادند. چند اسکله در جزیره هست که کشتی‌های خوشگل و غول‌پیکر نفتی کنار آن‌ها پهلو می‌گیرند و نفت را بار می‌زنند و به مقصد می‌برند. نود و پنج درصد نفت ایران را همین کشتی‌ها به سرتاسر دنیا می‌بردند. اسکله که امکان دیدنش برای من که مجوز نداشتم تنها از دور میسر بود پر بود از کشتی‌های یدک کش کوچک که کار کشیدن کشتی‌های بزرگ را انجام می‌دهند تا به اسکله نزدیک شوند.

کشتی‌های نفت‌کش دو رنگ هستند نیمه بالایی آن‌ها سیاه است و نیمه پایینی ان‌ها قرمز رنگ اگر نیمه قرمز را ببینی یعنی کشی نفت‌کش خالی است و آن قسمت هنوز در آب فرو نرفته است. البته کشتی خالی مصیبت است و کشتی‌ها اغلب مخازنشان را از آب اقیانوس پر می‌کنند تا سنگین‌ شوند و بتوانند آب‌ها اقیانوس را بی‌خطر طی کنند و هنگامی که از این اقیانوس به اقیانوس دیگری می‌روند آب اقیانوس قبلی را قبل از ورود به اکوسیستم بعدی خالی می‌کنند و مخازن خود را آب اقیانوس بعدی را که می‌خواهند سفر خود را در آن آغاز کنند پر می‌کنند. این است که در بدو ورود به خلیج فارس آب اقیانوس را در دریای عمان خالی می‌کنند و ماخزن خود را از آب دریای عمان و خلیج فارس پر می‌کنند تا نبادا اکوسیستم به هم بخورد.

من پیاده رفتم تا دریا را از نزدیک ببینم. یک ساعتی تا دریا ره بود و باید از تپه‌های مرجان بالا می‌رفتم و راست لوله‌های خوشگل نفت را می‌گرفتم تا به دریا برسم. همین کار را هم کردم. دور تا دور لوله‌های درخت‌های بدگل بی‌عار بود و درخت‌های خوشگل و عجیب لیل یا همان انجیر معابد که نویسنده‌های زیادی از آن داستان نوشته‌اند. مثل گلشیری و محمد بهارلو و گل سرسبدشان احمد محمود. زیر درخت‌های کلی غزال بود که تا کنون اینجور آزاد ندیده‌ بودمشان. برای خودشان جست می‌زدند و در جزیره می‌چریدند. فضای جزیره برای من که جنوبی بودم زیبا و خاطره انگیز بود. عطر و بوی جنوب و فضای شرکت نفتی آن جذبم کرد و چیزهایی که انگار در وجود همه جنوبی‌ها هست به یادم آورد. رنگ جدول‌ها، بوی آن‌ها، لباس فرمشان، آن لهجه جنوبی شیرین‌شان. مثل سفر به وطن بود برای من که آبادانی هستم.

به دریا که رسیدم یک آبی بی‌کران پیش چشمم آمد به قدری زیبا و رنگ به رنگ که وصفش ممکن نیست. چنان آرام که انگار استخر بزرگی باشد. روی قوز تپه مرجانی که ایستاده بودم دورتر جزیره خارگو بود که کوچک بود و نزدک خارگ است و از نظر محیط زیستی مهم.

باد عطر دریا را همراه می‌آورد و خنکی‌اش آدم را خوش می‌کرد. آفتاب پر زور بود اما آدم دلش می‌خواست زیر این آفتاب پر زور بنشیند و به دریا نگاه کند و فکر کند زندگی در تهران محدود است به خانه‌های تنگ و کوچه‌های باریک و همین‌هاست که ذهن را در آن شهر محدود می‌کند به مسائل ساده‌دلانه و اینجا وسط این جزیره کوچک همه چیز بزرگ است و عظیم است اگر چه خود جزیر کوچک است اما روحش بزرگ است.

فضای جزیره مردانه بود و من این فضای کاری مردانه را می‌پسندم. کارکنان چنانچه عادت همه شرکت نفتی ها است آشنا و ناآشنا به هم سلام می‌کردند که خیلی وقت بود ندیده بودم. در این جزیره من ناآشنا تنها نبودم چه هم پر از همشهری‌هایم است و هم شرکت نفت انگار با روح آبادانی‌ها هم راه و هم‌آهنگ است و خلق و خویش با خلق و خوی ساده و روراست آن‌ها همراه‌‌تر است.

خارگ

فردا که یکشنبه باشد می‌روم خارگ، خارگ غربی‌ترین جزیره ایران است و تنها جزیره ایران است که آب شیرین دارد.  دست کم از زمان هخمانشیان در این جزیره  سکونت هست.

هوای تهران

هوای تهران عالی شده است. دیشب و صبح امروز باران نرم و خوش‌بویی گرفت که هوا را مطبوع کرد. صبح زود رفتم هایپر استار که نزدیک خانه من است، محض خرید. هیچ چیز در خانه نبود. برگشتن یک ساعتی توی بوستانی که تازه کارسازی کرده‌اند نشستم. بوستان دنج و معرکه‌ای است با جور به جور گل زنبق و جعفری و گل‌هایی که شبیه گل کلم هستند و خیلی خوشگلند، به خصوص وقتی کنار هم کاشته می‌شوند. فضای خود بوستان آدم را یاد چارباغ اصفهان می‌اندازد، بی‌دلیل و بادلیل. صبح هم خیلی خلوت بود. نشستم مابقی ماجرای اسرارآمیز استایلز را خواندم از سری کتابهای پوآرو. پوآرو کارگاه محبوب من است، منظم و خوشتیپ و ریزبین و البته باهوش. به هر حال برای این روزها کتاب مناسبی بود. 

 

 

دوست من حامد

حامد همکلاسی دانشگاه من بود. درسش به بدی درس من بود و همین موضوع ما را به هم نزدیک کرد. «خب حامد فیزیک پاس کردی؟» «نع. تو چی؟» من هم پاسخ می‌دادم که نه. به هر حال هر کدام از ما شصت واحد افتادیم، شش سال و نیم لیسانش را خواندیم و... حامد پسر کوتاه قد لاغری بود با عینک‌های ته استکانی که به طرز شلخته‌ای دانشگاه می‌آمد و شاید به دلیل سنگینی عینکش همیشه روی دماغش چین می‌انداخت و حرف می‌زد عینک جزئی از وجودش شده بود. کم و بیش بیشتر اوقات با هم حرف می‌زدیم و توی حیاط خوشگل دانشگاه شهید باهنر کرمان می‌گشتیم و کلاس‌ها را یکی پس از دیگری می‌پیچاندیم. شیمی، فیزیک و ریاضی برای معده من سم بود اما برای اعصاب حامد سمی مهلک بود. حامد روی سرآشیب افسردگی افتاد و انقدر پیش رفت تا سقوط کرد. توان اینکه خودش را نگه بدارد نداشت. گرفتار روانپزشک‌ها و روانشناس‌ها شد که از همان موقع من یکی بهشان دو قران اعتقاد نداشتم خوشبختانه. به هر روی او، هی وقت می‌گرفت و با رواشناسش گپ یا مفت می‌زد. یعن فیلم‌های فرنگی و هی قرصهای رنگ و وارنگ می‌خورد و هی تپل و چاق و بدریخت و پف کرده می‌شد و عرقش بدبوتر. حالا همیشه خواب‌آلود بود. هر چه من بهش می‌گفتم آخه بچه تو چته؟ نمی‌شد فهمید. مجموعه‌ای اش مشکلات احمقانه و اراده‌ای ضعیف او را توی این سراشیبی انداخته بود. بد جور. بعد زد و این حامد عاشق شد، من قبل از او عاشق شده بودم اما به کسی بروز نداده بودم، چنانچه همیشه عقیده‌ام این است که وقتی کسی را دوست داری باید به خودش بگویی چه فایده دارد به رفیقت بگویی؟ اما وقتی طرف تو را دوست نداشت آن وقت است که مجبوری به رفیقت بگویی. خلاصه این شد که من و حامد نشستیم گفتن و گفتن از کسی که دوست داشتیم. دختری که او دوست داشت هیچ جوره با او تناسب نداشت. خانم کوتاه قد خوشقیافه‌ای بود، با صورت سفید و تپل اغلب هم لباس روشن می‌پوشید و بوی عطر می‌داد. من هیچ وقت بهش نگفتم که او به کار تو نمی‌آید لازم نبود. شهودی فهمیده بودم که آدم همین حس عشق را دوست دارد و چندان هم مهم نیست طرف تو را بخواهد یا نخواهد. تجربه می‌کردیم. من هم از ه... گفتم گفتم. او می‌شناختش و از جایی که من نمی‌دانستم زیر زبان این و آن را کشیده بود و یک عالم اطلاعات جالب درآورده بود که هر بار یکیش را بروز می‌داد. «می‌‌دونی خونه‌شون کجاست؟» نمی‌دانستم اما حامد می‌دانست. به جاش من می‌پرسیدم که: «خوشگله نه؟» حامد می‌گفت خیلی. کم حرف می‌زد. و ما کلی می‌نشستیم بیرون کلاس‌ها تا یکی از این‌ها بیاید و از دور نگاهشان کنیم. وقتی با حامد راه می‌رفتیم و خانم ه... از جلوی ما می‌آمد خدا خدا می‌کردم که یک نظر بهم نگاه کند بلکه جلوی حامد کم نیاورم. اغلب نگاه نمی‌کرد. حامد با همان عینک و دماغ چین خورده از پایین بهم نگاه می‌کرد و می‌گفت: «خوشگله. خیلی خوشگله. می‌دونی خیلی سال توی بلژیک زندگی می‌کرده؟»

برای من همین موضوع عین خیال بود. تا سوم راهنمایی توی بلژیک بوده. «می‌دونی زبان فرانسه و انگلیسی بلده؟»

هیچ کدام را نمی‌دانستم تنها می‌دانستم که او را دوست دارم. خیلی دوست دارم. برای من سفری خیال انگیز بود همین. مثل تماشای گل بود. یا دریا یا کویر و قتی خلوت است. چون هر بار که می‌دیدمش فکر می‌کردم من و او توی دنیا تنها هستیم و این دنیا هم تا ابد ادامه پیدا می‌کند. طرز راه رفتنش نوع لباس پوشیدنش و جوری که نگاه می‌کرد: «پس واسه این خوشگله. فرنگی‌ها همه قشنگ و شکن.»

حامد می‌گفت آره. بعد دوباره معلوم نبود از کجا اطلاعات دیگری درمی‌آورد. «دیروز رفته بودن اردو.»

«تو از کجا فهمیدی؟« کاشف به عمل می‌آمد که حامد صبح زود ساعت شش صبح ه... را دیده که ساک به دست با قبل منقل مرتب سوار اتوبوس دانشگاه شده برای رفتن به اردو. «مهم نیست.» من هیچ وقت طرفدار اردو نبودم اما انقدر حسودی‌ام می‌شد که بدون من رفته است اردو، بدون من می‌خندد و... انقدر بچه بودم که نمی‌فهمیدم انسان همیشه تنهاست و این‌ها هیچ کدام مهم نیست اما حسش قشنگ بود. غرق شدن در این حس لذت بخش‌تر از درس خواندن بود و الان هم نه درس خواندن مانده و نه مدرک شیمی من ارزشی دارد. بلکه خاطره حامد و حس علاقه‌ای که به ه... داشتم برایم مانده است. اسمش حتا الان که دارم می‌نویسم برایم طنین خوش اهنگی دارد. هر چند اسمش هیچ به روز نبود اما برای من، حتا حالا، قشنگ‌ترین اسم دنیا است، بعدها که دوباره و دویاره کسی را دوست داشتم دیدم اسم‌های آن‌ها هم به نظرم زیبا می‌آید اما هیچ کدام مثل اسم او مرا سرشار از خاطره‌های خوب نمی‌کند. غرق در رویا نمی‌کند و زندگی‌ای را به رنگ گذشته درنمی‌آورد. عشق اول این است. حسی خوبی به انسان می‌دهد که تا ابد می‌ماند و آدم همیشه در دوست‌داشتن‌های دیگر دنبال آن حس می‌گردد و در آن‌ها همو را جست‌و‌جو می‌کند. قد بلند، موهای بود، چشم‌های درشت و مورب خوشگل، صورت سفید و لب‌های درشت و جوری که او نگاه می‌کرد. خوشبختانه هیچ عکسی از او ندارم و هیچ وقت او را ندیدم تنها حس و احساس من، مرا به او متصل می‌کند  و همیشه یکی از بهترین خاطرات من بوده است.

وقتی درسم تمام شد، دوستی من و حامد هم تمام شد، حامد مریض‌تر شده بود و پف‌آلودتر. شکمش بزرگ شده بود و باد کرده بود و مثل بیمارها بود. من کارشناسی ارشد رفتم، او معافی گرفت. من سربازی رفتم او مثل اکثر کسانی که شیمی خوانده‌اند زد به کار دیگری و سوپرمارکت باز کرد. من سر کار رفتم او ورشکست شد و من در روزمرگی غرق شدم او هم فراموش شد.

شوفاژ

منزل من پشت به افتاب دارد. یعنی هیچ وقت آفتاب نمی‌خورد. پشت خانه هم ساختمان بزرگی علم کرده‌اند این هم شده قوز بالای قوز آفتابگیر نبودن اینجا. هوای خانه چنان سرد می‌شد که من بر خلاف عادتم مجبور می‌شدم کلی لباس روی هم روی هم بپوشم تا مختصری گرم شوم دست آخر هم مجبور میشدم زود بخوابم که دست کم توی تخت و زیر لحاف گرم شوم. امروز شوفاژها را روشن کردند و حالا هوای خانه چنان گرم و مطبوع شده است که گفتم اینجا هم بنویسم. این هفته، برایم هفته شلوغی بود. درس‌هایم را نخوانده‌ام و از کلاس و در عقب افتاده‌ام؛ هفته دیگر هم ماموریت دارم به جنوب و یکی از جزایر، از این جزیره  بسیار قصه نوشته شده است و جلال هم گویا سفری به این جزیره داشته است و البته محمد بهارلو و هوشنگ گلشیری. این روزها رمانی می‌خوانم از مارکز با نام «از عشق و دیگر اهریمنان» داستان بدی نیست. من ترجمه‌های احمد گلشیری یا در حقیقت زبان او را دوست دارم. زبان فارسی خیلی خوبی دارد و تقریبا او هر ترجمه‌ای انجام داده‌ است خوانده‌ام یا دوست دارم بخوانم. بهترینش که خیلی هم به یادم مانده است رمان پدرو پارامو مشهور خوان رولفو است که رمان محبوب من هم هست.

درباره بزهایی از بلور/ زری نعیمی/ جهان کتاب

دماغ داستان فرو رفته در گندیده‌ها. تا قسمت‌های گندیدۀ زندگی را بو بکشد و روایت کند. دماغ داستان نمی‌خواهد از این محدوده بیرون بیاید. بو می‌کشد و رد آن‌ها را دنبال می‌کند. می‌رسد به «خرس»، داستان اول بعد «صلات ظهر» و «بزهایی از بلور». در اولی و سومی بیشتر می‌ماند. به همی سوراخ سنبه‌های گندیدگی سرک می‌کشد، نمی‌گذارد قسمت‌ها یا ذراتی از آن هدر برود. دماغ داستان مثل خرطوم جاروبرقی، همِ ذرات را به اخل روایت می‌کشد.

خرس روایتی است از خسرو و سیروس کلفتو. حس بویایی قوی‌تر از حس‌های دیگر داستان است. مدام در حال کواویدن بوهاست: «سیروس خرخری کرد. بوی خون و نا معجونی بویناک توی اتاق ساخته بود که نفس کشیدن را سخت می‌کرد.» و «... این جماعت خون را بو می‌کشن... روی قالی. قالی بوی پیشاب خر و مرغ و حالا بوی شور خون می‌داد...» داستان همه حس‌های دیگر خود را حذف کرده است تا روایت در چهارچوب مورد نظرش محدود بماند. نویسنده به محدودۀ خودش پایبند است. تقلب نمی‌کند. از طریق بوها، شخصیت‌ها، فضا و موقعیت را نشان می‌دهد و شناسایی می‌کند. حتا از روی بوی آه شخصیت‌هایش: «آه پر گند و بوی مرده‌های خاک بر سر اینجا دامن‌مون رو گرفت.» و بوی مرغ، بوی گاز و هر بودی دیگری: «بوی مرغ من یکی رو می‌کشد... یک دیگچه فلزی که توش دو تا تخم‌مرغ آب‌پز بود. دیگچه بوی گاز مرداب می‌داد. بویی گند و خفه کننده. تخم‌مرغ‌ها هم بوی ذفر گندیدگی می‌دادند.»

داستان گند‌ترین بوها را شناسایی کرده و با قدرت تمام زیر مشام خواننده‌اش می‌گیرد. تقریبا در سه داستانش دماغ روایت را زیر بغل آدم‌ها فرو می‌کند یا لالوی گوش‌هایشان: «انگشت اشاره‌اش را توی گوشش فرو کرد تکان تکان داد. انگشتش را که از توی گوشش درآورد با انگشت شست نوکش را  مالید و بعد بوش کرد.» خسرو گفت: «قدرتی خدا گوشت هم بوی تاپاله می‌ده عینهو جونت.» بوهای تاپاله‌ای، حامل موقعیت‌ها و شخصیت‌هایی از همین جنس‌اند. در داستان «خرس» سیروس و خسرو در کار قاچاق مواد مخدر هستند. این بار برای گرفتن مواد به جایی آمده‌اند که چند ساعت قبل دچار زلزله‌ای هولناک شده. همه زیر آوار مانده‌اند. کسی که مواد را تهیه و پنهان کرده، می‌گوید برای حمل مواد باید آن‌ها را در بدن مرده‌های زیر آوار مانده جاسازی کنند. دو مرده از زیر آوار بیرون می‌کشند و مواد را در آن‌ها پنهان می‌کنند. در نیمۀ راه بازگشت می‌فهمند یکی از مرده‌ها نمرده، نیمه جان است و دارد سرش را به ماشین می‌کوبد. از ترس لو رفتن، مرده را با پرت کردن از دره دوباره می‌کشند. خودشان هم فرو می‌روند در سرنوشت تباه شدۀ خود. روایت تمام این لحظه‌های گندیده و تاپاله‌ای را با صبر و حوصله و جزئیات کامل و ریزبینی داستانی، می‌شکافد  و جلو می‌رود تا هر آدمیزادی که می‌خواند این کلمات را، یک بار دیگر خودش را، آن نیمۀ گندیدۀ واقعیت زندیگ را ببیند.

داستان دوم صلات ظهر است. ساختمانی یک طبقه در ایستگاه راه آهن. ایستگاهی دور افتاده و متروک و مسئول آنجا: «از ترکاندن جوش که فارغ شد چرک و خونابه‌ای را که روی دستش نشسته بود با لبۀ تیز میز پاک کرد. همین جوری که خودش را باد می‌زد زیر بغلش را بو کرد و با کیف، بوی تیز عرق را نفس کشید.» آدمیزاد است دیگر. همان که می‌پندارد اشرف مخلوقات است و کل هستی و موجودات دیگر برای او خلق شده‌اند. این آدمیزاد از گندهایی که مربوط به خودش باشد و خودش آن را تولید کرده باشد کیف می‌کند. آن را بو می‌کشد و تمام بوی تند و تیز آن را می‌بلعد. داستان عامدانه بر موقعیت‌های پهنی و پهنیات خم می‌شود: «مگس‌ها روی پشم تنک سگ پرده‌ای از ململ کشیده بودند. سلیمان توی محوطه تف کرد. مگس را که به قصد مکیدن عرقش روی گردنش نشسته بود پراند.»

داستان سوم سر از «بزهای بلور» در می‌آورد. و باز بوها و بوها و مزۀ خلا: «اتاقک ماشین پر از بخار خون و بوی شوری شده بود که توی معده و دهان می‌نشست. عباس دنده‌ای چاق کرد و گفت دهنم مزۀ خلا می‌دهد.» خلا، تعبیر دیگری است از گندیدگی. در کنار پهنیات از مسیر بوها می‌رسیم به درون آدم‌ها: «ها کرد و نفس بدبویش زیر دماغ علی خورد . هر بار که عباس حرف می‌زد صورتش از بوی گند دهان او که معجونی از بوی معده و گرسنگی و خون بو بهم می‌آمد.» داستان سوم مربوط می‌شود به علی و جنازۀ همسرش و کسانی که به آن‌ها پول داده تا همراه با خودش در جایی پرت، جنازه را دفن کنند. در این داستا مثل داستان «خرس»، یکی از ماشین‌ها در دره سقوط می‌کند. دره، تصادف، جر خوردن پا، تشابه اسم‌ها و عکس العمل‌ها و حصور همه جانبۀ مرگ، عناصر اصلی داستان‌ها هستند.

خواندن و اندیشیدن به این داستان‌ها در هر زمانی مفید است. اما مناسب‌ترین و بهترین زمان، لحظه‌های از خود متشکر بودن است؛ لحظه‌هایی که از خودمان حظ می‌بریم؛ دچار خود شیفتگی‌های غلیظ شده، از بودن خودمان به وجد آمده‌ایم. داستان، ما را از عرض به فرش گندیدگی می‌رساند تا یادمان نرود چه موجوداتی هستیم و از کجا آمده‌ایم.

متی

سال‌ها قبل وقتی دبستان و راهنمایی شهدای 11 کرمان (که در خیابان فرهینگیان بود و هنوز هست) می‌رفتم همکلاسی‌ای داشتم که اسمش مهدی بود و متی صدایش می‌کردیم. او هیچ وقت بزرگ نمی‌شد. از سال اول دبیرستان تا سوم راهنمایی همان قد و قواره را داشت.  قوزی بود با هیکلی کوچک و صورتی که تناسب نداشت و نمی‌دانم اسم بیماری‌اش چه بود اما کوتوله هم بود و قد بالاش بزرگ نمی‌شد و صورتش هم همانجور بچه‌گانه ماند و ماند. چهارچرخه‌ای داشت که مال بچه‌ای پنج ساله بود و با همان مدرسه می‌آمد. اما همه بچه‌های مدرسه متی را دوست داشتند. حتا پدر و مادرها که دنبال بچه‌هایشان می‌آمدند هم با متی چاق سلامتی می‌کردند و هوایش را داشتند. درسش خوب نبود چون جسمش، توانایی این که او بنشیند به مطالعه را نداشت و اغلب با دورچه‌اش توی کوچه‌های محله فرهنگیان دورچه یا در واقع چارچرخه سواری می‌کرد. اولین باری که با مفهوم مرگ روبه‌رو شدم مردن همین متی بود که ناگاه دیگر نیامد و بعد فهمیدیم که چیزی به نام مردن هست، نبودن و متی هم با آن هیکل و فیزیک به ظاهر ناقصش و با ان ایرادهای مادرزادی‌اش زود مرد و وقتی هم مرد مثل بچه‌ها بود. یادش افتادم. بعد از سال‌ها وقتی پدر و مادر داشتند فیلم اول بهمن قبادی را به نام زمانی برای مستی اسب‌ها نگاه می‌کردند یاد او افتادند. اینکه این شخصیت هم اسمش در فیلم متی بود و... انگار دوباره او را دیده باشیم. اول پدرم یادش افتاد که خیلی این بچه نظرش را جلب می‌کرد و همیشه باهاش شوخی می‌کرد و چیزی بهش می‌گفت و متی هم با آن صدای دورگه‌اش که هیچ به قد و بالای نمی‌آمد و به آن چهارچرخه بچه‌گانه‌ای که سوار بود جواب پدرم را می‌داد و بابام دستی روی سرش می‌کشید. این شد که بعد از سال‌ها یادش افتادیم و انگار پیش چشم ما بود و دوباره زنده شده بود.