دماغ داستان فرو رفته در گندیدهها. تا قسمتهای گندیدۀ زندگی را بو بکشد و روایت کند. دماغ داستان نمیخواهد از این محدوده بیرون بیاید. بو میکشد و رد آنها را دنبال میکند. میرسد به «خرس»، داستان اول بعد «صلات ظهر» و «بزهایی از بلور». در اولی و سومی بیشتر میماند. به همی سوراخ سنبههای گندیدگی سرک میکشد، نمیگذارد قسمتها یا ذراتی از آن هدر برود. دماغ داستان مثل خرطوم جاروبرقی، همِ ذرات را به اخل روایت میکشد.
خرس روایتی است از خسرو و سیروس کلفتو. حس بویایی قویتر از حسهای دیگر داستان است. مدام در حال کواویدن بوهاست: «سیروس خرخری کرد. بوی خون و نا معجونی بویناک توی اتاق ساخته بود که نفس کشیدن را سخت میکرد.» و «... این جماعت خون را بو میکشن... روی قالی. قالی بوی پیشاب خر و مرغ و حالا بوی شور خون میداد...» داستان همه حسهای دیگر خود را حذف کرده است تا روایت در چهارچوب مورد نظرش محدود بماند. نویسنده به محدودۀ خودش پایبند است. تقلب نمیکند. از طریق بوها، شخصیتها، فضا و موقعیت را نشان میدهد و شناسایی میکند. حتا از روی بوی آه شخصیتهایش: «آه پر گند و بوی مردههای خاک بر سر اینجا دامنمون رو گرفت.» و بوی مرغ، بوی گاز و هر بودی دیگری: «بوی مرغ من یکی رو میکشد... یک دیگچه فلزی که توش دو تا تخممرغ آبپز بود. دیگچه بوی گاز مرداب میداد. بویی گند و خفه کننده. تخممرغها هم بوی ذفر گندیدگی میدادند.»
داستان گندترین بوها را شناسایی کرده و با قدرت تمام زیر مشام خوانندهاش میگیرد. تقریبا در سه داستانش دماغ روایت را زیر بغل آدمها فرو میکند یا لالوی گوشهایشان: «انگشت اشارهاش را توی گوشش فرو کرد تکان تکان داد. انگشتش را که از توی گوشش درآورد با انگشت شست نوکش را مالید و بعد بوش کرد.» خسرو گفت: «قدرتی خدا گوشت هم بوی تاپاله میده عینهو جونت.» بوهای تاپالهای، حامل موقعیتها و شخصیتهایی از همین جنساند. در داستان «خرس» سیروس و خسرو در کار قاچاق مواد مخدر هستند. این بار برای گرفتن مواد به جایی آمدهاند که چند ساعت قبل دچار زلزلهای هولناک شده. همه زیر آوار ماندهاند. کسی که مواد را تهیه و پنهان کرده، میگوید برای حمل مواد باید آنها را در بدن مردههای زیر آوار مانده جاسازی کنند. دو مرده از زیر آوار بیرون میکشند و مواد را در آنها پنهان میکنند. در نیمۀ راه بازگشت میفهمند یکی از مردهها نمرده، نیمه جان است و دارد سرش را به ماشین میکوبد. از ترس لو رفتن، مرده را با پرت کردن از دره دوباره میکشند. خودشان هم فرو میروند در سرنوشت تباه شدۀ خود. روایت تمام این لحظههای گندیده و تاپالهای را با صبر و حوصله و جزئیات کامل و ریزبینی داستانی، میشکافد و جلو میرود تا هر آدمیزادی که میخواند این کلمات را، یک بار دیگر خودش را، آن نیمۀ گندیدۀ واقعیت زندیگ را ببیند.
داستان دوم صلات ظهر است. ساختمانی یک طبقه در ایستگاه راه آهن. ایستگاهی دور افتاده و متروک و مسئول آنجا: «از ترکاندن جوش که فارغ شد چرک و خونابهای را که روی دستش نشسته بود با لبۀ تیز میز پاک کرد. همین جوری که خودش را باد میزد زیر بغلش را بو کرد و با کیف، بوی تیز عرق را نفس کشید.» آدمیزاد است دیگر. همان که میپندارد اشرف مخلوقات است و کل هستی و موجودات دیگر برای او خلق شدهاند. این آدمیزاد از گندهایی که مربوط به خودش باشد و خودش آن را تولید کرده باشد کیف میکند. آن را بو میکشد و تمام بوی تند و تیز آن را میبلعد. داستان عامدانه بر موقعیتهای پهنی و پهنیات خم میشود: «مگسها روی پشم تنک سگ پردهای از ململ کشیده بودند. سلیمان توی محوطه تف کرد. مگس را که به قصد مکیدن عرقش روی گردنش نشسته بود پراند.»
داستان سوم سر از «بزهای بلور» در میآورد. و باز بوها و بوها و مزۀ خلا: «اتاقک ماشین پر از بخار خون و بوی شوری شده بود که توی معده و دهان مینشست. عباس دندهای چاق کرد و گفت دهنم مزۀ خلا میدهد.» خلا، تعبیر دیگری است از گندیدگی. در کنار پهنیات از مسیر بوها میرسیم به درون آدمها: «ها کرد و نفس بدبویش زیر دماغ علی خورد . هر بار که عباس حرف میزد صورتش از بوی گند دهان او که معجونی از بوی معده و گرسنگی و خون بو بهم میآمد.» داستان سوم مربوط میشود به علی و جنازۀ همسرش و کسانی که به آنها پول داده تا همراه با خودش در جایی پرت، جنازه را دفن کنند. در این داستا مثل داستان «خرس»، یکی از ماشینها در دره سقوط میکند. دره، تصادف، جر خوردن پا، تشابه اسمها و عکس العملها و حصور همه جانبۀ مرگ، عناصر اصلی داستانها هستند.
خواندن و اندیشیدن به این داستانها در هر زمانی مفید است. اما مناسبترین و بهترین زمان، لحظههای از خود متشکر بودن است؛ لحظههایی که از خودمان حظ میبریم؛ دچار خود شیفتگیهای غلیظ شده، از بودن خودمان به وجد آمدهایم. داستان، ما را از عرض به فرش گندیدگی میرساند تا یادمان نرود چه موجوداتی هستیم و از کجا آمدهایم.