باران خوبی در تهران می‌بارد. الان که می‌نویسم صبح زود است و من چای درست کرده‌ام و نشسته‌ام و مشغول نوشیدن چای هستم. پنجره هال باز است و هوای خوشی ازش تو می‌آید و می‌ریزد روی سر گلدان‌ها که بر پنجره هستند.  بعد من که روی مبل تک‌نفره‌ام، مثل همیشه نشسته‌ام، درست روبه‌روی کتابخانه کوچکم. گاهی حواسم می‌رود پیش دندانم که هنوز درد می‌کند و قرار است هفته دیگر درستش کنم. تو فکرم غروب بروم باشگاه و ورزش کنم و عصر هم آخرین کلاس این هفته‌ام را بروم و فردا مختصری درس بخوانم. این ترم آخری خیلی درسم وضعش وخیم شده است.