کله یه قرونی
گفتهام؟ نه نگفتهام که دوستی داشتیم تو
دانشگاه کرمان؛ آلامد و خوشقیافه. جوری که اسمش را توی هزار و یک شب (بهترین محله
کرمان) روی دیوار مینوشتند. خودش میگفت دخترها مینویسند و ما میگفتیم خودش مینویسد.
البته غیر آنها که شماره تلفنش را روی دیوار نوشته بودند و زیرش نوشته بودند «تخلیه
چاه در اسرع وقت.» اینها را به احتمال زیاد یکی از ما نوشته بود. به هر حال چیزی
که بود آدم خوش قیافهای بود و این را هم خوب میدانست. ما هم میدانستیم. نمیدانم
کی اول بار شروع کرد به اینکه: «هی ممد. ممد! چند روزه میتونی با فلانی دوست
بشی؟» معلوم هم بود که فلانی پسر نیست. ممد میگفت: «یه هفتههه.» دست میدادیم و
ممد میرفت و یک هفته بعد میدیدیم ممد دیگر تنها نیست. یک بار دیگر «ممد دو روزه
میتونی با اون دوست شی؟» میتوانست. ما هم میدانستیم و ما همه شرطها را میباختیم
و پشت سر ممد هرهر و کرکر میکردیم و دستش میانداختیم و بهش میگفتیم «کله یه
قرونی» اما جلوش وضع فرق میکرد. ما هم ته دلمان غنج میرفت با یکی از دخترهایی که
با ممد دوست شده بودند دوست شویم دوست که نه ده قدمی راه برویم و یک بستنی بخوریم
مثلا. هر چه بیشتر حرصی میشدیم بیشتر ممد را باد میکردیم. و الکی میگفتیم:
«میوه رسیده مال کفتاره.» ممد هم هی باد میشد و هی میبرد. انقدر بادش کردیم تا دیگر
کلاس نیامد، بعد امتحانها را نیامد و بعد اصلا نیامد و دست آخر سه ترم پشت سر
هم مشروط شد و با تیپپا از دانشگاه
بیرونش کردند. کله یه قرونی خودش نمیدانست
چقدر سر کار است. این بار که رفتم کرمان دیدمش. داغون شده بود. آشنایی ندادم. او
هم نداد. انگار دستش بند هم شده بود. بچۀ مفینهای هم تو بغلش بود. هیچی نبود. هنوز
هم سرکار بود.