خيابان يك طرفه/چاپ شده در مجله گلستانه
گروهبان فرياد زد: «به فرمان من...»
خوابيدیم روي زمين. اسلحه را از ضامن در آوردم و به سيبل روبرو خيره شدم. مسعود نفس عميقي كشيد. آرنجهایش را به زمین تکیه داده بود و كلاه آهني را رو به روي شكاف اسلحه نگه داشت بود تا پوکهها را جمع کند.
گفتم: «مسعود پوكهها نپرن اينور و آنور، حوصلۀ التماس ندارم.» آن بار كه يكي از پوكهها، توي ميدان تير، گم و گور شد تا صبح، روی برجک پادگان، پاس وايستادم.
گروهبان داد زد: «سه تير اول قلق، نوك مگسك زير خال سياه، آتش...» شين آتش را كه شنيدم، ماشه را فشار دادم، يادم رفت دهانم را باز نگه دارم، گوشم به وز وز افتاد و سوت كشيد. قلبم تند ميزد. دلم ميخواست انگشتم را تا ته توي گوشم فرو كنم و با هر شلیک، خودم را روي زمين فشار بدهم. با فشارماشه، بوي باروت توی دماغم میپیچید و خاك روي زبانم رسوب میكرد و تفنگ، عين اسبی چموش، بالا ميپريد و شیهه ميكشيد. پوکهها با ضرب از دل اسلحه بیرون میپریدند و توی گودی کلاه آهنی پرتاب میشدند.
روی زمین تف انداختم و کلاه را روی سرم فشار دادم. نفسم را بیرون دادم و خيز خودم را توي تاريكي خيابان کشیدم، آرام صدا زدم: «مسعود!»
مسعود دست اش را به پوتينم زد. پايين پايم را نگاه کردم. خيره شده بود به من.
گفتم: «اونجا چه كار ميكني! بيا كنار من.» زیر نور ماه، چشمهاش برق میزد.
مسعود گفت: « نگاه كن، دراز كشيده پشت ديوار ته خيابان»
نگاهام را از كنار دكانی با ديوارهاي سوراخ سوراخ و جوی خشک کنار پیادهرو گذراندم گفتم: «من كه چيزي نمي بينم.» خيلي وقت بود خس و خس نفسهايش ضربان قلبم را بالا برده بود.
خودش را، توي تاريكي، تا كنارم بالا كشید. اسلحهاش را به سینهاش چسبانده بود و با شکم و آرنجهايش خاك را میشكافت و روي خاك رد می گذاشت و جلو میآمد.
گفت: «خودم ديدم پريد پشت ديوار.» سرش را عين مارمولك سيخ کرد و دراز كش خيابان را ديد زد.
دستم را روي سرش فشار دادم «كله خر الان مي زندت.»
گفت: «يك نفره! ميتونيم دخلش را بياريم.»
گفتم: «گروهبان گفت درگير نشيد.»
انگشت اشاره اش را جلوی بینیاش گرفت و آرام گفت: «نترس بابا. نگفت چوب سفيد باشيم.»
گفتم: «مسعود کلاه را بگیر بالاتر. آخرش یکی از اینها گم میشه پاچهمون رو میگیرن ها.»
گفت: «زود قالشو بکن دستهام خسته شد.»
یک نگاه به سیبل انداخت، آب دهانش را قورت داد و دوباره چشم هايش را بست و سرش را پشت كلاه آهني توي دستاش پنهان كرد. گفت: «اين بار محض رضاي خدا بزن به هدف.»
گفتم: «تو حواست به كارت باشه. گندش رو تو مي زني، شب بيدارياش رو من ميكشم.»
گروهبان به پوتينم لگد زد:«آرومتر، دنبالت كه نگذاشتن، حمام هم كه نيامدي، فک میزنی.» سرم را بر گرداندم طرفاش، داد زد: «اون طرف، مث كه سيبل اونجاست.» به مسعود نگاه کردم، پيشانياش را به خاك چسبانده بود، توی گوشش پنبه چپانده بود.
هن میزد. کنارم دراز کشیده بود و شانهاش را به شانهام چسبانده بود. بوي تناش را حس میکردم. دستاش را به صورتاش کشید و چشماش را تنگ کرد، گفت: «اگر تا وسط خيابان بريم، تو تيرسه.»
اول به مسعود و بعد به تل خاك وسط خيابان نگاه کردم. گفتم: «ده قدم بدويم ميرسيم. يك دو سه كه گفتم ميدوم طرف كوپه خاک، تو هوايم را داشته باش. اگر تكان خورد بزنش.»
صدای نامفهومی از بین دندان هایش بیرون آمد. اسلحه را توي گودي كتفاش فشارداد و تسمه اسلحه را دور دستاش پيچاند و يك چشماش را بست. گفت: «تو برو.»
گروهبان داد زد: «پايان خط آتش، به ضامن، خشاب را خارج كنيد...» اسلحه را روی زمین، کنار پوکههای کج و کوله دور و برم، خواباندم. مسعود همانجور درازکش، سرانگشتی پوکهها را میشمرد. گفتم: «یکی آن طرف افتاده.» میخواهد همان موقع بلند شود، بدود و برش دارد. دستاش را میگیرم و نمی گذارم از جایش بلند شود. «حالا ببینم امروز کار دستِ ما میدهی یا نه؟»
گفت: «آخه یک جوری پی پوکهها را میگیرد که انگار بچههاش هستند.»
به گروهبان که پشت سرمان قدم میزد نگاه کردم، يك دستاش را به فانسقهاش قلاب كرده بود. اسلحهاش را رو به آسمان گرفته بود: «بشمار سه تا سيبل رفتهايد...» تا شليك کرد، انگار از خواب پريده باشم، جست زدم. «بشمار يك...»
بلند شدم و دولا دولا دویدم وسط خيابان، آهن خشك اسلحه را فشاردادم به شكمم. گوشم تير ميكشید و پايم توي پوتين لق ميزد. خودم را پشت كوپه خاك پرت کردم و به اسلحهام چسبیدم. روی خاک که افتادم بوی نم از خاك بالا زد و بینیام را پر کرد.
گروهبان با چفيه سر و صورتش را پاك كرد: «اسلحه يعني ناموس. يادتون باشه. آويزه گوشتون كنيد. بشمار دووو...» تير، دوباره سكوت ميدان را شکست. پشت سرم را نگاه كردم مسعود کلاه آهنی را توی دستاش گرفته و دولا شده روي خاك. «حتما دوباره يكي از پوكهها را گم كرده.»
گروهبان نعره زد: «برنگرد الاغ. میدان تیر عین خیابون یک طرفهست برگشتن نداره.»
زبانم را روي لبم کشیدم و خاك نشسته رويش را ليس زدم. با دست به مسعود اشاره کردم: «دِ بيا، استخاره ميكنه.»
به انتهاي خيابان نگاه انداختم. سایه انگار خودش را روي زمين ميكشید، عين افعي آرام ميخزید، بيصدا و نرم انگار نه انگار آدم است. لوله تفنگ را سمتش گرفتم و ماشه را فشار دادم. آتش اسلحه پخش شد و توي تاريكي درخشید، پوكه پرتاب شد تا وسط خيابان. دهانم مزۀ باروت گرفت. مسعود تند دوید سمت من و خودش را رويم پرت کرد، آرنجش به كمرم خورد، تا نوك انگشت پايم تير كشید. گفت: «یکی از بچههای گروهبان را گم کردی ها.»
روی خاک غلت زد، به سایه نگاه کرد و گفت: «انگار زديش، افتاده.» آب دهانم را قورت دادم و موهاي چسبيده روي پيشانيام را كنار زدم. «زياد مطمئن نباش صدتا جون دارن.»
سيخ شد و دوباره ته خيابان را نگاه کرد. پرسید: «هوامو داري؟» تا به خودم بیایم، فرز از پشت تل خاك بيرون پرید و به طرف سايۀ جنازۀ ته خيابان دوید.
گروهبان گفت: «بشمار سه... همانجا كه هستي بشين. بارِ آخرت باشه فسفس ميكنيها. خونۀ خاله كه نيست، ميدان تيره، بنشين و پا مرغي برو.» نشستم و مچهای پايم را گرفتم. قدمهاي كوچك برمیداشتم، ميخزیدم. انگار توي باتلاق راه بروم، هر قدم که برمیداشتم روي زانويم ميسوخت و تير ميكشید و درد بالا میآمد تا مهرههای گردنم.
همین جور که به خیابان و مسعود نگاه میکردم روی خاک جابهجا شدم. صورتم و پشتم خيس عرق شده بود. يكدانۀ درشت عرق از روي پيشانيام چکید روي اسلحه و لكي باقي گذاشت. سعی کردم هیکل مسعود را توی تاریکی خیابان دنبال کنم. سایة کم رنگش کف خیابان جابهجا میشد و به دیوار و جنازه نزدیک میشد.
به وسط خیابان که رسید سكندري خورد. داد زد: «مرتضي انگار نمرده داره جُم ميخوره، سگ...» انگار از ته چاه فریاد بزند. انگشتم روی حفاظ ماشه قفل شده بود. انگشتم را روی ماشه گذاشتم، نفس عمیق کشیدم و خاك و بوي عرق زير بغلم را یکجا بلعیدم.
گفتم: «مسعود، بخواب رو زمين.» مسعود خم شد. شليك کردم، مسعود همان جا افتاد.