عمه پری
عمه ام که تقریبا هفتاد سال داشت، فوت کرد. این را بعد از حدود یک ماه به ما اطلاع دادند چون عمه ام شیراز زندگی می کرد و از ما دور بود. عمه پری مدتی هم گرفتار بیماری نسیان بود و تنها آدمهای قدیمی را می شناخت مثل پدرم. در یک روز ده بار به پدرم زنگ می زد و حال و احوال می کرد. پدرم که باهاش حرف می زد مدام از سر دلسوزی نچ نچ می کرد و سرش را تکان می داد. گویا چند روزی گم می شود و بعد از چند روز پیدایش می کنند، ده روز پیش با ماشین تصادف کرده بوده و... عمه ام ازدواج نکرده بود و تنها زندگی می کرد. آدم ساده ای بود؛ مرگش اما ساده نبود.
+ نوشته شده در ساعت توسط علی چنگیزی
|