پس از چند روز سری به دانشکده زدم. در مهرآباد است و طبیعی است که نمی شد آمد. دانشکده آرام بود و بعضی از همکاران را دیدم. هر کسی روایتی داشت از این چهل روز؛ من دوست داشتم توی حیاط زیبای دانشکده قدم بزنم به دور از این روایتها. همکاران یکی دو تا ترکش هم که توی محوطه دانشکده بود را آورند و نشان دادند که از جاهای دیگر به فاصله یکی دو کیلومتر به اینجا پرت شده بود بعضا خیلی سنگین بودند. تردد هنوز به شکل عادی امکان ندارد و بیم شروع دوباره جنگ در دلها هست. هر چند آدم خودش را تطبیق می دهد اما روح خسته می شود و می مانم توی شجاعت کسانی که در این شرایط جنگیدند. چیزی که هست آدم می فهمد چقدر این کشور را دوست دارد و چقدر خراب شدن این صنعت و آن مکان دل آدم را می سوزاند پلها، صنایع و مردمی که شهید شدند. لعنت به متجاوز و لعنت بیشتر به آن که این تجاوز را تشویق کرد و بر ویرانی و خون رقصید.