دربارۀ رمان «آدلف» نوشتۀ «بنژامن کُنستان»
«بنژامن کنستان» نویسندۀ بلند آوزاۀ سوئیسیتبار فرانسویزبان را بیشتر به عنوان یک تئوریسین لیبرال میشناسند تا یک رمان نویس. هرچند «بنژامن کنستان» در فرنگ بهخاطر شاهکارش، رمان «آدلف» هم اسم و رسمی به هم زده است. «بنژامن کنستان» در سال 1767 در خانوادهای اشرافی در لوزان سوئیس متولد شد؛ او با زبانهای آلمانی و انگلیسی و فرانسوی به خوبی آشنا بود. «کنستان» نوشتههای متعددی در زمینۀ لیبرالیسم و مذهب دارد. «کُنستان» تحت تأتیر گرایشهای سیاسی «مادام دوستال» از هواداران انقلاب فرانسه بود و از مخالفان ناپلئون و به همین خاطر در سال 1814 از فرانسه تبعید شد. اما پس از این تبعید بین سالهای 1819 تا 1830 نمایندۀ مجلس فرانسه بود.
رمان «آدلف» بار اول در لندن به چاپ رسید و بیدرنگ «رمان کلیدی» و زندگی نامۀ شخصی «کُنستان» شمرده شد که سر و گوشش به اصطلاح میجنبید. خلاصه این رمان جاروجنجال فراوان و درازمدتی ایجاد کرد. دوستی دیرین «کنستان» با «مادام دوستال» که او را -بیخودکی- بزرگ بانوی ادبیات قرن نامیدهاند، با فراز و فرودهای بیشمارش؛ موجب شد که بسیاری از منتقدان صاحبنام و دوستان جان در یک قالب «کنستان» شخصیت «النور» در رمان را همانا سرکارخانم «دوستال» فرض کنند. البته بهخاطر روابط عاطفی «کنستان» با زنان دیگر نامهای دیگری نیز روی «النور» گذاشتهاند.
تقریباً یکقرن طول کشید، یعنی تا پس از جنگ جهانگیر دوم -که یک فوج آدم سر هیچ و پوچ چار سال دک و پوز هم را نرم کردند- تا تأکید بر جنبههای اتوبیوگرافیک و وسوسۀ یکی دانستن شخصیتهای تخیلی با آدمهای واقعی فروکش کرد و لطف کردند حضرات کتابخوان رمان «آدلف» را بهخاطر ویژگیهای زیباشناختی آن خواندند و نقد کردند. دستشان درد نکند انصافاً.
مترجم کتاب وسعت مفاهیم و منظرهای روانشناختی رمان «آدلف» را چنان حیرتآور میخواند که صاحبنظران به حق «بنژامین کنستان» را پیشگام رمان روانشناختی نو نامیدهاند.
«آلدف» را سفاکانهترین و تلخترین رمان عشقی نیز خواندهاند. زیرا «کنستان» در آن روراست عمیقترین و صادقانهترین احساسات و شورانگیزترین بستگیهای عاطفی را تجزیه و تحلیل میکند و نشان میدهد که چگونه در گذر زمان این احساسات و بستگیها رنگ میبازد و میشود پشم. الحق هم که بعضی جاها آدم به وحشت میافتد از این همه تلخی و دهن ادم همچین مزۀ بدی میگیرد که انگار دم مار خورده باشی. اگر خواننده انصافی تو چنته داشته باشد پیش خودش هم اعترافکی میکند و کمابیش از شباهت ماجرا با زندگی خودش مورمورش میشود.
«آدلف» یک ضد قهرمان از خود بیگانه است که عاشق زنی ده سال بزرگتر از خودش میشود و زن که با کُنت دو پ... زندگی میکند را در غیاب حضرت کُنت قر میزند و مال خود میکند. اما کمی بعد دل حضرتش از «النور» زده میشود و اینجاست که مرتب جرومنجر درونی حضرت «آدلف» را میخوانیم با خودش. از یک طرف «آدلف» دلش میخواهد زنک را، که پا به سن هم گذاشته است، رها کند و برود و زن درست و حسابی برای خودش پیدا کند و عروسی بگیرد و دامب و دولومبی راه بیاندازد و سری تو سرها دربیاورد و از یک طرف این را کار جوانمردانه نمیداند.
این «آدلف» به نظر من موجود عجیبی نیست. خیلی شبیه ماها است. ایشان هم خودشیفته تشریف دارند و صبح تا شب قربان خودشان و دستهای بلوریشان و فک و فامیل درست و حسابیشان میروند؛ که چه داریم و چهها کردهایم و راه به راه از فتحالفتوحات جد و آبادشان میگویند و داستانها نقل میکنند باورنکردنی که کف کلۀ هر شنوندهای هویچ سبز میکند
اما از آنطرف ضعیف هم تشریف دارند و دل گنجشک هم تو سینه. مصداق بارز یارو گندی زده است و توش مانده. کوس رسوایش هم که زده شده است. «آدلف» هم بزرگمنش و آقا است و هم قدرت ندارد رشتههای عاطفی میان خود و زنی را که دیگر دلش را پاک زده و از چشمش هم افتاده پاره کند. عشق آرمانی و زیادهخوای «النور» هم خودش ماجرایی دارد که بیا و سیاحت کن. مصداق بارز «عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند»
سرکار خانم جفت پاها را در یک کفش کردهاند که الا و للا من شما را میخواهم و من که برای رسیدن به تو ال کردهام و بل کردهام و حضرت کنت را با آن دم و دستگاهش رها کردهام و آبرو و حیثیتم را بهخاطر گل روی تو از دست دادهام و در طبق اخلاص نهادهام شایسته این بیمهری و جفا نیستم که هیچ باید کلی هم جنابعالی قربان صدقه چاشنی کار کنی که من در ره تو فداکاریها کردهام که نگو و نپرس. نصفش را تو می دانی و با خبری. نصفش را تو صندوقچه دلم نگه داشتهام و تو خودم ریختهام که نبادا گفتنش به تو بربخورد و غرورت را بشکند. خلاصه کلام میگوید نباید رهایم کنی و باید هرجا میروم سربهدنبالم بگذاری و همراهم باشی و مرتب برایم غزل بگویی و قربان صدقهام بروی و حلوا حلوایم بکنی.
جناب «آدلف» هم جنمش را ندارد بگوید: «برو پی کارت کشکت را بساب با این عشقت. یک زمانی رو حساب جوانی و جاهلی یک کاری کردیم حالا هم افتادیم به چیز خوردن.» و نه توان ماندن و تحمل زنکه را دارد که رفتارش روزبهروز بیشتر به شیرینعقلها میبرد. مانده است این وسط ویلان و سرگردان و بفهمی نفهمی گیج و گول.
آخرش؟ خب معلوم است همچین عشق و عاشقیای تهش چی میشود. زنک جانش را لا میدهد و رخت سفر برمیبندد و میرود به جهان باقی. هرچی خاک ایشان است بقای عمر شما باشد انشالله.
منتقدها میگویند «آدلف» شاهکار روانشناختی عشق است – که این روزها تخم مبارکش را ملخ خورده و نسلش مثل تیرانوزروس رکس منقرض شده است- که تراژدی عدم امکان برقراری ارتباط راستین میان انسانهای عاشق را به نمایش میگذارد. راستش به نظر بنده منتقدها حرف یا مفت زیاد میزنند. تقصیری هم ندارند بیچارهها کارشان این است. اگر از خودم میپرسید –که گاهی همین حرف یامفت را بعضی جاها تو بعض جراید میزنم- رمان چیز بدی نیست. درجه یک نیست اما بدک هم نیست.
بگذارید آخر کار این «بنژامن کنستان» را هم اینجا بنویسم و ختمش را برچینم.
ایشان در هشتم دسامبر سال1830 در پاریس از جهان به دیار باقی رفتند.
رمان «آدلف» را «نشر ثالث» به تازگی با ترجمۀ خوب «مینو مشیری» چاپ کرده است.
این را هم از پیش خودم پیشکی بهتان بگویم که اگر سراغ رمان «آدلف» میروید شوکه نشوید رمان کمی رنگ و بوی کهنه بودن دارد و کاملاً مشخص است وقتی چیزی نزدیک به دویست سال پیش منتشر شده است توقع یک رمان مدرن با خصوصیات خاص خودش را نباید داشت که هیچ؛ باید پیه کهنه بودن جریان و نوشتار را هم به تن مالید گیرم باوجود این حرفها به یکبار خواندنش میارزد.