قنادی پاپا
بچه که بودم در خیابان شریعتی (شهید بهشی فعلی) قنادی ای بود به نام پاپا خیابان شریعتی در دهه شصت و در زمان جنگ و تا مدتها پس از آن تنها خیابانی بود که میشد توش قدم زد (و بد هم نبود همه آشناها را میدیدیم و خوش میگذشت). آن روزها که شیرینی فروشی ها را قنادی می گفتند. حتما الان هم آن شیرینفروشی یا قنادی هست نمیدانم. همیشه مادر و پدرم از آنجا شیرینی میخریدند، اگر میخریدند. شیرینیهای پاپا طعم خوشی داشت برای ما چهار تا بچه که مثل بیشتر بچههای آن روزها طعم نداشتن و نخوردن و کم خوردن را چشیده بودیم و لذت شیرین، شیرینیهای پاپا در آن زمانه کمبود خاص جنگ شیرین بود، شیرینترین شیرینیهایی که پس از آن خوردم. عجب طعمی داشت و عجب اسمی خیالانگیزی داشت. پدرم از اسم این شیرینی فروشی خوشش میآمد، حالتی داشت که انگار خود شیرینفروشی از دوران جوانیاش و زندگی ما در آبادان آمده به آن دوران جنگ و شهری کوچک و جمع و جور مثل کرمان. اسمش برای روزهای جنگ کمی اشرافی به نظر میرسید شمعها و طعم شیرین شیرینیها و کیکهایش آن خیال اشرافی بودن را بیشتر میکرد و به خلاف محیط بیرون شیرینی فروشی که مزه غم میداد پر نور و تازه و خوش بود به نظر میرسید. شیرینی فروشیاش جای پرنوری هم بود که درست خلاف کمنوری خیابان و شهر بود. ما چهار تا آنجا را دوست داشتیم. سالها بعد که با همکلاسیهای دانشگاهم توی همین خیابان که هنوز تنها خیابان مناسب برای قدم زدن بود، راه میرفتیم گاهی به آن شیرینیفروشی نگاهم میافتاد. دیگر آن حس و حال در آن نبود. دیگر از ان صاحب چاق و تپلش که پشت دخل مینشست هم خبری نبود. به نظرم شیرینی فروشی پاپا یکی شده بود مثل باقی مغازهها. نه شاد نه غمگین. از همه حسها، شاید نه آن شیرینی فروشی که من خالی شده بودم.