سوره مائده
ماجرای هابیل و قابیل در آیات 27 تا 31 سورۀ مبارکۀ مائده ذکر شده است. قصه عجیبی است، به خصوص آنجا که نقل سرگردانی قابیل است پس از جنایتی که مرتکب شده است. می فرماید: «وقتی كه قابیل برادر خود را كشت، او را در بیابان رها كرد و نمى دانست با
او چه كند؟ تا اینكه حیوانات درنده، قصد دریدن آن را نمودند؛ از این رو
مدّتى جسد برادر را بر دوش خود حمل می كرد، تا این كه بوى آن جسد بلند شده و
پرندگان و حیوانات درنده اطراف جسد را گرفتند؛ در آن هنگام خداوند دو كلاغ
را فرستاد و آنها با یكدیگر جنگیدند، تا این كه یكى از آن دو، دیگرى را
كشت؛ آن گاه با منقار و دو پاى خود گودالى را حفر كرد و جسد كلاغ مرده را
درون گودال گذاشت و او را پوشاند؛ قابیل که ناظر این صحنه بود، درس خوبی از
کلاغ گرفته و برادرش را دفن كرد.»
فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً یُبْحَثُ فِی الْأَرْضِ لِیرِیهُ كَیفَ یوارِی سَوْأَةَ أَخِیهِ...
«سپس خداوند زاغى را فرستاد كه در زمین جستجو (و كند و كاو) مىكرد تا به او نشان دهد چگونه جسد برادر خود را دفن كند...»
داستان غریبی است، غریب. بارها و بارها هم اگر بخوانی باز کم است.
فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً یُبْحَثُ فِی الْأَرْضِ لِیرِیهُ كَیفَ یوارِی سَوْأَةَ أَخِیهِ...
«سپس خداوند زاغى را فرستاد كه در زمین جستجو (و كند و كاو) مىكرد تا به او نشان دهد چگونه جسد برادر خود را دفن كند...»
داستان غریبی است، غریب. بارها و بارها هم اگر بخوانی باز کم است.
+ نوشته شده در ساعت توسط علی چنگیزی
|