«علي چنگيزي» نويسنده كرماني‌تبار ‌زاده آبادان در 35 سالگي، سومين كتاب خود را با عنوان «كاج‌هاي مورب» ارائه كرده است. او بر خلاف اكثر نويسندگان هم‌نسلش كه كارشان را با انتشار مجموعه داستان آغاز مي‌كنند، نخستين كتابش رمان بود. رماني با نام «پرسه زير درختان تاغ» كه تحسين هم شد و نامزد دريافت جايزه گلشيري هم بود. پس از آن «چنگيزي» رمان «پنجاه درجه بالاي صفر» را منتشر كرد كه از آن اثر هم استقبال نسبتا خوبي شد. با اين حال تازه‌ترين كتاب او يك مجموعه داستان كوتاه است كه به نوعي وجوهي ديگر از شيوه نويسندگي‌اش را پيش روي مخاطبان قرار مي‌دهد. با او گفت‌وگويي داشتيم درباره اين اثر و كارنامه او در ادبيات داستاني اين روزگار.

آيا روال كارت از ابتدا همين‌طوري بود كه به دست انتشار سپردي؟ يعني اول رمان نوشتي و بعد به داستان كوتاه روي آوردي؟

نه، اول داستان كوتاه نوشتم. چند تا از داستان‌هاي همين كتاب هم متعلق به دوره پيش از نوشتن رمان‌هاست.

كدام داستان‌ها جديدترند؟


داستان‌هايي كه بعد از رمان‌ها نوشته‌ام يكي «كاج‌هاي مورب» است و ديگري «چال يخچال».

برخلاف سنت معمول اين سال‌ها كه نويسندگان ابتدا داستان كوتاه منتشر مي‌كنند و بعد رمان، تو روالي ديگر داشتي. اين روال اتفاقي بود يا خودت اين‌طور تصميم گرفتي؟

پيش از انتشار «پرسه زير درختان تاغ» يك مجموعه داستان داشتم كه به يكي از نشرها سپردم و آن نشر انتشارش را نپذيرفت. اما همان نشر به من گفت كه اگر رمان بنويسي منتشرش خواهيم كرد.

چرا ناشر قبول نكرد؟


روالش همين است كه كتاب را به ناشر مي‌سپاري و كارشناسانش اعلام نظر مي‌كنند كه مناسب چاپ هست يا نه. البته از آن مجموعه هيچ داستاني در «كاج‌هاي مورب» نيست. آن داستان‌ها را كلا گذاشتم كنار.

برويم سراغ اين داستان‌هايي كه بعد از نوشتن دو رمان خلق كرده‌يي. آيا بعد از تجربه رمان‌نويسي نوشتن داستان كوتاه برايت تغييري كرده‌بود؟ يعني تلقي تازه‌يي از داستان كوتاه داشتي؟

بزرگ‌ترين تغيير برايم اين است كه بعد از نوشتن رمان‌ها، هنگام نوشتن داستان كوتاه هم ديگر دستم به كم ‌نوشتن نمي‌رود. يعني داستان‌هايي كه در اين برهه نوشته‌ام همه طولاني هستند. در همين كتاب هم بيش از يك‌سوم كتاب را يكي از همين داستان‌ها اشغال كرده. يعني اساسا كوتاه‌نويس نيستم و اگر داستان كوتاهي هم بنويسم، با مقياس امروزي داستان بلندي به حساب مي‌آيد.

من كه نمي‌دانستم آن دو داستان را بعد از رمان‌ها نوشته‌يي اما به نظرم شگرد شخصيت‌پردازي در اين دو داستان هم با باقي داستان‌ها تفاوت داشت.

بله، قطعا تفاوت دارد. به نظرم داستان‌هاي قبلي‌ام قدري سر‌راست‌تر هستند و به نوعي كارگاهي هستند.

پس تجربه كارگاه داستان را هم داري...

بله؛ با آقاي بهارلو.

راستش من كه كتاب را خواندم مشكلي برايم پيش آمد. يعني نفهميدم تو چه‌ تيپ نويسنده‌يي هستي. يعني مثلا در داستان اول با يك ميستري فيكشن طرف هستيم كه سه‌ خرده‌روايت را به شكل موازي پيش مي‌برد. بعد مي‌رسيم به «چال يخچال» كه حال و هوايي نئورئال دارد و بعد هم داستان‌هايي داري كه تا حدي سوررئال جلوه مي‌كنند. زياد نفهميدم كه جهان‌واره ذهني‌ات چه خصايصي دارد.


من خودم را يك نويسنده رئال مي‌دانم. اما قبول دارم كه داستان‌هاي اين مجموعه همه‌شان رئال نيستند. مثلا داستان «معبدي در باغ» كاملا با ساير داستان‌هايم متفاوت است. اما دو رويكرد براي ارائه يك مجموعه‌داستان هست. يكسري از نويسندگان هستند كه مجموعه‌داستان مي‌نويسند. يعني مي‌نويسند تا در قالب يك مجموعه ارائه‌اش كنند. اما من چنين رويكردي نداشتم. من همه اين داستان‌ها را پيشتر در جاهاي مختلف چاپ كرده‌ام. يعني داستان‌هاي اين مجموعه را فقط جمع‌آوري كرده‌ و به نشر سپرده‌ام. پس اين داستان‌ها تصادفا كنار هم آمده‌اند و من ايده‌يي براي كنار هم قرار دادن آنها نداشتم. در نتيجه فضا و شيوه روايت داستان‌ها با هم خيلي فرق مي‌كند.

حرفت را در كل قبول دارم. درست است كه برخي نويسنده‌ها سعي مي‌كنند ارتباطي تماتيك بين داستان‌هاي يك مجموعه برقرار كنند و حتي گاهي شخصيت‌ها را در داستان‌هاي مختلف تكرار مي‌كنند تا مجموعه به يك كليت منسجم برسد. اما نويسندگاني هم داريم كه بدون چنين غرضي مجموعه‌هايشان را ارائه مي‌كنند و در عين حال شما مي‌تواني با خواندن مجموعه به يك جهان‌واره خاص نويسنده دست پيدا ‌كني. اما درباره مجموعه تو اينطور نيست.

اگر داستان اول اين كتاب را در كنار رمان‌هايم قرار بدهي، مي‌شود به نتايجي درباره فضاي ذهني نويسنده و شيوه نوشتارش دست يافت. اما قبول دارم. به خاطر فاصله زماني خلق داستان‌ها، با خواندن اين مجموعه شايد نتوان چندان به جهان‌واره ذهني نويسنده رسيد. احتمالا خواننده فكر مي‌كند كه اين نويسنده طبع‌آزمايي كرده و تجربه‌هايي داشته تا راهش را پيدا كند. البته نظر خود من اين است كه از روي مجموعه داستان كلا نمي‌شود درباره نويسنده قضاوت كرد. مگر اينكه چند مجموعه‌اش را بخوانيم و بعد درباره خصوصيت‌هاي نوشتارش حرف بزنيم.

با اين تفاصيل اما شايد يك خصلت مشترك هم كم و بيش در تمام داستان‌ها باشد. تو برخلاف اكثر نويسنده‌هاي هم‌نسلت در اين روزگار كه تمايل دارند به فضاهاي شهري و امروزي، چندان حول چنين لوكيشن‌هايي نمي‌گردي. بيشتر درباره مناطق حاشيه‌يي و كمتر توسعه‌يافته مي‌نويسي.

فكر كنم اسمش مي‌شود «نويسنده شهرستاني». من درباره شهرستان مي‌نويسم. يعني درباره جايي كه بزرگ شده‌ام.

شهرستان‌هاي خاصي هم هستند...


معمولا شهرستان‌هاي كويري هستند. با كلانشهرها خيلي تفاوت دارند. آدم‌هايشان هم متفاوت هستند. هم اين فضا را دوست دارم و هم نوشتن از اين فضا برايم آسان‌تر است. ضمن آنكه فكر مي‌كنم درباره چنين فضاهايي كم نوشته شده و نوشتن از آنها بسيار جذاب است و خواننده بيشتر مي‌پسندد. نوشتن از كلانشهر هم جذاب است. اما آنقدر درباره زندگي در كلانشهر نوشته‌اند كه ديگر نوشتن از آن كار سختي شده.

فكر مي‌كنم اين‌طور نيست. يعني خواننده امروزي نوشتن از اين فضاها را نمي‌پسندد. اتفاقا در داستان‌هايت ريسك مي‌كني كه راجع به چنين آدم‌ها و لوكيشن‌هايي مي‌نويسي.

نمي‌دانم كه ريسك است يا نه. اما مي‌توانم به طور قطعي بگويم كه من زياد خواننده ندارم. يعني كتاب‌هايم در حد دو چاپ يا سه چاپ هستند. خواننده چنين داستان‌هايي از نظر كمي در همين حد و حدود است. ممكن است فضاي داستان‌هاي من براي اكثر خوانندگان سنگين و كهنه جلوه كند. ممكن است فكر كنند با يك نويسنده دهه چهلي طرف هستند. به هر حال هنر نويسنده اين است كه از هر فضايي كه مي‌نويسد، بتواند آن را براي خواننده جذاب جلوه دهد. حالا به هر وسيله‌يي. بايد با قصه‌گويي براي خواننده جذابيت ايجاد كرد. اما در نهايت هم اينكه ممكن است خواننده فضايي را دوست نداشته ‌باشد، به اين معنا نيست كه نبايد از آن حال و هوا نوشت.

با اين حساب خودت هم حدس مي‌زدي كه كتاب‌هايت موفقيت مالي كتاب خيلي از هم‌نسل‌هايت را تكرار نخواهد كرد.


بله. آن زماني كه «پرسه زير درختان تاغ» را به چاپ سپردم، خود ناشر به من گفت كه اين كتاب خواننده زيادي نخواهد داشت. اما از طرفي من هميشه توي ذهنم اين ايده بود كه نويسنده بايد در كارهاي اولش از چيزهايي بنويسد كه بلد است درباره‌شان حرف بزند. چيزهايي كه لمس‌شان كرده و تجربه زيستي‌شان را دارد. اين هم آموزه‌يي بود از كارگاه‌هاي آقاي «بهارلو». ايشان هميشه اين توصيه را مي‌كردند. من هم از چيزي نوشتم كه بلد بودم. اما خواننده چندان به اين رمان روي خوش نشان نداد.

داستان «كاج‌هاي مورب» به نظرم مدرن‌ترين اثر اين مجموعه است. چه از حيث فضا و پلات و چه از حيث كاراكترهايي كه انتخاب كرده‌يي. داستان وارد ساحت روان‌كاوانه جذابي هم مي‌شود، اما مي‌خواهم خودت قدري توضيح بدهي كه واقعا معضل اين آدم‌ها چيست؟

چيزي كه بين اين آدم‌ها بود و برايم جذابيت داشت، اين بود كه اين آدم‌ها تظاهر به چيزي مي‌كردند كه در واقع نبودند. يعني نوعي رياكاري و ظاهرسازي در رفتارشان هست. هم در رفتار زن و هم در رفتار آن دو دوستي كه سر خاك «جليل» مي‌روند. آن چيزي كه نشان مي‌دهند نيستند. «جليل» كاراكتري است كه از او سوء‌استفاده شده است. شخصيت «جليل» را از روي يكي از هم‌كلاسي‌هايم برداشتم. او هم آدم به‌ظاهر ساده‌دلي بود كه همه دستش مي‌انداختند.

اين دو شخصيتي بودن را در ابتداي داستان به خوبي نشان داده‌يي. يعني راوي گاهي مي‌گويد «سهيلا» فلان كار را كرد و گاهي مي‌گويد «زنم». يعني بين كاراكتر همسر و زني به نام «سهيلا» عمدا فاصله‌يي مي‌گذارد.


بله. بخشي از اين كار عمدي بود. البته بخشي هم حسي اتفاق افتاد. اما فاصله ميان زن و مرد وجود دارد. انگار غريبه هستند. جايي كه قوطي‌ها را هدف مي‌گيرند، به نظرم غريبه بودن اينها با هم مشخص مي‌شود.

اين فاصله در برخي كنش‌هاي كاراكترها هم درآمده...


بله. ولي من بيشتر دوست دارم فاصله‌ها را در ديالوگ‌ها بسازم. دوست دارم در حرف‌هايشان به هم بگويند.

اتفاقا به نظرم اين غرضت در ديالوگ‌ها خوب از كار درنيامده و كنش و رفتار شخصيت‌ها بهتر اين جدايي و دورويي را نشان مي‌دهد. اما اين ظرايف رفتاري را هم تنها در همين داستان به شكل پررنگي مي‌بينيم. در داستان‌هاي ديگرت كمتر از اين شگرد استفاده كرده‌يي.


خودم نمي‌توانم قضاوت كنم. مي‌توانم بگويم كه به هر حال اين داستان را زماني نوشته‌ام كه با‌تجربه‌تر بوده‌ام. ممكن است همين‌طور باشد كه تو مي‌گويي.

همان‌طور كه گفتي و پيش از آنكه بگويي هم با خواندن داستانت براي من مسجل شده‌بود، لوكيشن در داستانت نقشي حياتي ايفا مي‌كند. فكر مي‌كنم مهم‌ترين عنصر داستان برايت فضا باشد، نه؟


بله. فضاسازي و مكان برايم خيلي مهم هستند. دو عنصر هست كه من خيلي به آنها علاقه دارم؛ يكي فضا و ديگري ديالوگ.

جالب است كه اينقدر روي ديالوگ تاكيد مي‌كني. اما آدم‌هاي داستان‌هايت معمولا كم‌حرف هستند.

در اين مجموعه حق با توست. اما در رمان‌هايم آدم‌ها زياد حرف مي‌زنند. درباره فضاسازي ايده من اين است كه ساختن درست فضا موجب مي‌شود كه شخصيت‌ها را درست خلق كني و آنها را با فضا متناسب بسازي.

به مرگ زياد فكر مي‌كني؟


نه.

اما كاراكترهايت زياد به مرگ فكر مي‌كنند.

توي داستان اين‌طور است، ولي خودم شخصا زياد به مرگ فكر نمي‌كنم.

شايد چون شما جنگ را از نزديك ديده‌يي مساله مرگ برايت حل‌شده‌ باشد...


بله. شايد اين‌طور باشد. به هر حال مرگ برايم دغدغه نيست.