امروز با یکی از بچه‌ها صحبت می‌کردم و می‌گفت که نویسنده‌ای بهش زنگ زده و گفته که: «داستان‌هات خوبن اما مد روز نیستن» چیزی که قبلا به نویسنده دیگری هم گفته کم و بیش. منظورش هم انگار این بوده که جهان امروز جهان «تهران و حومه» است و کل داستان‌ها یعنی «خیانت در پاساژ»، «چرخک زدن با بی‌او‌و» و بالا پایین رفتن از خیابان جردن و خیانت کردن. من گفتم: «این آدم یا حالی‌ش نیست یا خودش را زده به کوچه علی چپ.» چیزی که در داستان مهم است انسان است ای برادر بی‌خبر. نه پاساژ نه چیز دیگر. از نظر بنده داستان‌های ساعدی مد روزتر هستند تا داستان‌های مد روز مد نظر حضرت شما. از نظر من داستان‌های ایوبی مد روزتر هستند تا از کافه بازی نوشتن. همین می‌شود که می‌شود این. می‌شود زرشک و آبروریزی می‌شود از انتخاب‌های حضرات مد روز دوست و من گاهی گمان می‌کنم که این‌ها سرشان پایین است، قدشان هم کوتاه است و آدم کوتاه قد فقط پا می‌بیند وقت راه رفتن توی شهر. این موضوع را کم و بیش کسی هم به من گفته و گفته: «بهترین داستان‌هات رو وقتی می‌نویسی که راجع به تهران باشه.» همین گرفتاری را یوسف علیخانی هم دارد و نویسنده‌های جنوبی هم دارند و نویسنده‌ها آذری هم دارند و نویسنده‌های جردن نشین ندارند چون گمانشان این است که «تهران دل عالم است و این‌ها هم اهل دلند». عجبا از این همه وسعت نظر و عجبا از این همه بی‌خبری آقایان که هر دم از باغشان بری می‌رسد غوغایی.
در پایان آب دستتان هست نخورید و رمان «محمدرضا بایرامی» را بخوانید که ترسم این است امسال هم گرفتار مد روز نبودن بشود و ندیده بگیرنش که ... همین مردگان باغ سبز که اگر نویسنده‌اش را می‌دیدم جایی دستش را می‌بوسیدم که نویسنده‌ است و نویسنده همین است و کتاب هم اگر خوب باشد مثل همین می‌گیرد آدم را انقدر که کم کمش بوسیدن دست نویسنده‌اش است. کار هم به پاساژ ندارد و خوب نوشته و خوب تصویر کرده و... آفرین به بایرامی و این کتابش.