بعد از خواندن چندین و چند مجموعه داستان بد و می‌شود گفت افتضاح و تهی از هر تجربه بشری و ماسیده در هوای تهران. از امروز صبح دارم کتاب «عباس عبدی» را می‌خوانم، با این پیش ذهنیت که چیز مالی نیست که خسته شدم از این همه مجموعه داستان بد، افتضاح و مهمل. اما... «باید تو را پیدا کنم» که نشر چشمه درآورده است مطلب دیگری است و در میان مجموعه های امسال چشمه بهترینش است.  نویسنده کتاب برای من «عباس عبدی» نیست، پدر و مادرم هستند، خاطرات آن‌هاست انگار که در صفحات کتاب جاری است. پدرم هر روز چیزی از آبادان می‌گوید وقتی با هم تنهاییم، من و پدرم، که دلبسته‌تر است به آبادان. «احمدآباد»، «بریم»، «سینما تاج»، «کافه نگرو» و... درخت‌های «سه‌پستان» و «بی‌عار»، کنار و شمشادهای دور باغ محله‌های کارگری آبادان. ایستگاه هفت و ایستگاه ده. فقط این نیست؛ که پدربزرگ من هم کارگر شرکت نفت بود و من هم میدانم فیدوس چیست. اسم او هم علی چنگیزی بود و وقتی بهش می‌گفتی «آقا خسرو» از پالایشگاه بگو با افتخار می‌گفت از هشت سالگی آنجا کار کرده. چهل و چند سال پالایشگاه بوده. وقتی جنگ شد دیگر نتوانست پالایشگاه شیراز و اصفهان را تاب بیاورد، پالایشگاه نبودند آنها در مقام مقایسه با غولی مثل آبادان (که این روزها شهرش حال و روز خوبی ندارد) شیراز خانۀ کلنگی مزخرفی خرید و همان‌جا هم مرد و فقط یکبار پا به آبادان گذاشت پیرمرد و نشست روی نیمکتی و از دور پالایشگاه را دید که دیگر ان نبود که چهل سال توش کار کرده بود و بشکه ساخته بود و بابام می گفت وقتی تو پالایشگاه بوده بشکه قورت داده و برای همین هم شکمش بزرگ است. وقتی زنده بود و شیراز بود می‌نشست سر «کاوه» کنار دکۀ سیگارفروشی‌ای که دوستش بود و آبادانی و از خاطراتش می‌گفت و ساندویچ فلافل میخورد.  پدر بزرگی که یک بار نوشته‌ام  سر کوچه که می‌آمد با لگد دروازه‌های گل کوچک را پرت می‌کرد این ور و آن ور و سلام هیچ کس را جواب نمیداد. اما همه بچه‌ها دوستش داشتند. وقتی سر کوچه می رسید قلب آدم عین گنجشک می زد و هیجان زده می‌دویدی این ور و آن ور. توی خانه همیشه شلوارک مامان دوز می پویشید و پاهای کوتاه پشمالوش را بیرون می انداخت و رادیوهای خارجی گوش میداد و هی فحش میداد. بهم میگفت: «علی غره.». حرف مجموعه عبدی بود؛ مدرسه «فرخی» مدرسه پدرم هم بوده انگار و کار هر روزۀ پدرم هم سینما رفتن بود از سینما رکس بگیر تا تاج و بهمن‌شیر و... این مجموعه داستان عبدی را خیلی دوست دارم. خیلی وقت بود که از خواندن هیچ داستان کوتاهی لذت نبرده بودم. شاید برای من اینجور باشد که داستانهای «عبدی» در این مجموعه پر است برایم از حس نوستالوژیک و پر است از آدم‌ها و جاهای آشنا. که برای پدرم معروف‌ترین‌ها هستند «منصور مو سرخه»، «ستوان چنگیز» که «ی» ته فامیلش را برداشته بود. «بمونی» که جانش را لا داده بود وقت کفتر بازی و بالا رفتن از تیر چراغ برق. «جهانگیر چینویی»، «غلام سیاه»، «فتح الله دنبه»، «قاسم گردن کج» و...  همه برای من هم شده‌اند خاطره. حالا همۀ این فضاها توی این کتاب عبدی هست. چه خوب. چه خوب.


باید تو را پیدا کنم/ عباس عبدی/ نشر چشمه