<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>جامعۀ کهنه </title>
<link>http://changizi.blogfa.com</link>
<description>یادداشت‌های علی چنگیزی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 14 May 2012 21:49:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آلو تو دهنم خیس نمی‌‌خوره</title>
<link>http://changizi.blogfa.com/post-1432.aspx</link>
<description>
 
  
 

 &lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;
 
  
 

 &lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;
 
  
 

 &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 150%;&quot;&gt; آلو تو
دهنم خیس نمی‌‌خوره. یعنی اصلاً نمی‌فهمم چرا اینجوره. اما راز داری کاری است که از
من یکی برنمی‌آد. انگار حرفه بیخ گلوم رو می‌چسبه و اگر نزنمش خفه می‌شم. امروز هم
کم و بیش همین اتفاق افتاد و تو اداره هنوز حرف از دهن رئیس محترم بیرون نیومده بود
که از دهن من هم در رفت و بعد پیچید و ... گندش در آمد آخر سر. بعد یک شرمندگی صد البته
ساختگی برایم پیش آمد که به خوبی نمایشش دادم که ببخشید و یا دروغکی گفتن که من نبودم
و... همه اش هم کشکی. که نمایش خوبی هم از کار درآمد. الحق محشر اجرا شد. چون خب اخوی
آلو تو دهن من خیس نمی‌خوره دیگه. بی‌خودی چرا تغییرش بدم؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;











</description>
<pubDate>Mon, 14 May 2012 21:49:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>changizi</dc:creator>
<guid>http://changizi.blogfa.com/post-1432.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیداری</title>
<link>http://changizi.blogfa.com/post-1431.aspx</link>
<description>&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;br /&gt;بیداری، پریدن با چتر از رویاست&lt;/span&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 May 2012 10:24:21 GMT</pubDate>
<dc:creator>changizi</dc:creator>
<guid>http://changizi.blogfa.com/post-1431.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گرمه</title>
<link>http://changizi.blogfa.com/post-1430.aspx</link>
<description>
 &lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: justify; line-height: 150%;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 150%;&quot;&gt;هوای
این روزهای تهران گرم‌تر شده. به نظرم مزخرف‌ترین روزهای تهران  روزهای ماه‌های گرمش است،
گرمای چرندی دارد این شهر و نمی‌دانی از گرمایش سر به کدام بیابان و کوهستان
بگذاری. به هر حال دو سه روزی است که هوا گرم شده است. کولر ماشینم هم که زرتش
قمصور شده و خلاص. نمی‌دانم ماشین‌های وطنی را چه جور می‌سازند که یکساله زرت کولر
و چند چیز دیگرش با هم در می‌آید به سادگی، عمرشان حیوونی‌ها کوتاه است. قدرتی خدا
توی اتاقک ماشین هم جوری گرم می‌شود که همه چیز حتا زر زر رادیو می‌ماسد توی
اتاقکش. از اداره هم چند سالی هست توقع اتاق خنک داشتن توقع بی‌جا و نابجایی شده. اینجا
به زور آب یخ ساعت‌ها را جلو می‌بریم، هر چند&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 150%;&quot;&gt; باز یک جایی تو گل و گردنت هست که گرما نابودش می‌کند
و کفرت را در می‌آورد به خانه هم نرسیده و رسیده باید بروی زیر آب سرد بلکه دل و
بارت و دوزار و نیم عقل و شعوری که کف کاسه سرت مانده دوباره به کار بیفتند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sun, 13 May 2012 14:20:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>changizi</dc:creator>
<guid>http://changizi.blogfa.com/post-1430.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادداشتی درباره پنجاه درجه بالای صفر/زری نعیمی/ جهان کتاب</title>
<link>http://changizi.blogfa.com/post-1429.aspx</link>
<description>
 
  
 

 &lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot;&gt;
 &lt;o:OfficeDocumentSettings&gt;
  &lt;o:AllowPNG/&gt;
 &lt;/o:OfficeDocumentSettings&gt;

 &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;&lt;img vspace=&quot;15&quot; hspace=&quot;15&quot; border=&quot;1&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://img4up.com/up2/04923335104641638935.jpg&quot; /&gt;این
معرفی چهارم است از «پنجاه درجه بالای صفر». هر طوری می‌نویسم جذاب از کار درنمی‌آید.
از آن اولی‌اش که یک ماه قبل از عید نوشتم. و باز دوباره و سه باره. هر کاری می‌کنم
نمی‌توانم فضای پر از تعلیق و جذاب کتاب را انتقال بدهم. تا می‌آیم ماجرا را تعریف
کنم و از شخصیت‌ها بنویسم، انگار تمام آن کشش، قدرت و زیبایی داستان، محو می‌شود و
ته آن یک روایت معمولی باقی می‌ماند. شنیده بودم که بعضی وقت‌ها کار دنیا برعکس
است. ولی نمی‌دانستم این معکوس شدن‌ها گریبان معرفی‌های مرا هم می‌گیرد. بنابراین
شما پیشاپیش بدانید که هر نوع معمولی بودنی به معرفی این جانب که نگارنده باشم،
برمی‌گردد نه به کتاب «پنجاه درجه بالای صفر» درست است که فضا زمان و مکان روایت‌ها
کاملاً مردانه است هیچ اثری از حضور زنان به صورت فعال و غیرفعال در کار نیست.
خودتان فیلم‌های جنگ و... اکثراً خسته کننده، سنگین و کشدارند. هر قدر هم که
پرمحتوا باشند یا پرماجرا، عدم حضور زنان به شدت آزادهنده است. این رمان هم کاملاً
مردانه است. دو مکان داریم. یکی «زندان» است و دیگری پاسگاهی است به نام «دق
پترگان» که راوی‌اش می‌گوید حیاط این پاسگاه حال یک قلعه را دارد: «پاسگاهی با
دیوارهای بلند و چهار تا برج گرد سنگی دیدنی در اضلاع قلعه... و من روی یکی از
همین برجک‌ها پاس می‌دادم.» و ادامه می‌دهد توصیف این قلعۀ کاملا مردانه را:
«آفتاب که به سقف می‌تابد، درست و حسابی آدم را کباب می‌کند برجک که نیست منقل آتش
است. ظهر که می‌شود کاسۀ سر آدم مثل دیگ روغن به جوش می‌آید.» جنس خشونت در اینجا،
دورافتادگی و پرتی است، تنهایی‌های برهوتی و ترس و دق‌مرگی بیابانی داغ که فصل به
فصل در هم گره می‌خورند و بر خشونت داغ و مرموز آن می‌افزایند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;آن
مکان دیگر، «زندان» است. شخصیت‌ محوری آن علی ستوده است که دو سال از حبسش مانده.
از باج‌گیرهاست. سرنوشتش گره خورده به پسری نوجوان که اهل نقاشی است و در آستانۀ
اعدام. معلوم نیست این مرد خشن در زندگی بی‌رحم و تنهایی‌های هولناکش چه یافته در
این پسرک اعدامی که تمامی زندگی‌اش را به قمار می‌گذارد برای آزادی او و تهیۀ دیۀ
او تا از اعدام نجاتش دهد. این دو مکان هیچ ربطی نه در ظاهر با هم پیدا می‌کنند و
نه در باطن. فقط جنازه‌هایی، یا استخوان‌هایی برجا مانده از جنازه‌هایی در آن
برهوت، این دو را وارد حلقه‌ای دیگر از زندگی می‌کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;می‌بینید؟
باز هم معرفی‌ام همان شد که گفتم. مثل فضای این دو مکان. ولی فضای این داستان با
همۀ مردانگی‌‌اش، پر از ظرافت، دقت و وسواس‌های زبانی است. من از هر طرف که رفته‌ام
یا می‌روم برای نشان دادن قدرت‌های این رمان، نوشته‌ام خالی می‌ماند از آن‌ها.
برعکس برخی دیگر از معرفی‌هایم. ولی شما به این فقدان جذابیت در معرفی من نگاه
نکنید. با این که رمان فضایی کاملاً مردانه دارد با شخصیت‌هایی که شاید از خواننده
خیلی خیلی دور باشند و بیگانه، به خصوص برای خانم‌ها.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;ولی
پیشنهاد من درست به همین خوانندگان و نویسندگان برمی‌گردد که این رمان را باید آن‌ها
بخوانند تا شخصیت‌هایی را که اصلاً نه می‌شناسند و نه ارتباطی با آن‌ها دارند و
مکان‌هایی که امکان تجربه‌اش را نخواهند داشت، از نزدیک ببینند، بخوانند و
بشناسند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 150%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;این
رمان تا حدودی مرا به یاد مجموعه داستان «باغ‌های شنی» حمیدرضا نجفی می‌اندازد. نه
به خاطر شباهت یا تکرار. بیشتر به خاطر تسلط نویسنده بر مکان‌ها، موقعیت‌ها و
شخصیت‌هایش و زاویۀ نگاهی که برای روایت‌ها انتخاب کرده. می‌دانم هم‌جنسان من از
خواندن این رمان‌های مردانه گریزانند. بیشتر طالب رمان‌هایی زنانه هستند که همۀ
مسایل آن دور خانه و خانواده و روابط خانگی می‌گذرد. ولی بد نیست گاهی این پیله که
تکراری هم شده، شکافته شود و هوای دیگری هم به کله‌های خانمانۀ ما بخورد. به خصوص
وقتی نویسنده از عهدۀ مکان، موقعیت و شخصیت‌هایش تا حد امکان برآمده. و می‌تواند
دایره‌های بسته و محدود ذهنی ما را بشکند. و مگر کار داستان و رمان همین نیست؟
همین که هر کتاب و هر داستان بتواند به ما فرصت دیدن و شناختن آدم‌های دیگری غیر
از ما را بدهد. آدم‌هایی که اصلاً آن‌ها را نمی‌شناسیم. نه زبان‌شان را می‌فهمیم و
نه تا به حال زندگی را از ذهن آن‌ها دیده یا فهمیده‌ایم. باید فرصت‌هایی را که یک
نویسنده به ما می‌دهد و ما را از محدوده‌های زیستی خودمان بیرون می‌کشد، بقاپیم و
قدرش را بشناسیم. کاری که نویسنده می‌کند تا حدودی شبیه تلاشی است که استوار
پاسگاه می‌کند. او می‌خواهد به یک مشت استخوان که در بیابان افتاده، هویت بدهد. می‌خواهد
کاری کند که آن‌ها صاحب قبر شوند و مشخصات: «وقتی تموم شد، تموم شده. وقتی کسی رو
نداشته باشی که سر قبرت بیاد یعنی اصلاً قبری نداری. وقتی کسی دنبالت نمی‌آد یعنی
هیچ وقت زنده نبودی که بمیری. زندگی همینه. شاید واسۀ همین دنبال قاتل‌شون رفتم...
واقعاً این حس رو کردم که اونا احتیاج دارن باشن. به یه اسم احتیاج دارن. به یه
زندگی، یه پیشینه، اما نشد.» نویسنده توانسته این پیشینه و زندگی را برای شخصیت‌هایش
خلق کند. هر چند معرفی چهارم من نتوانست جذاب باشد اما داستان جذاب و خواندنی است،
با اینکه کاملاً مردانه است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 May 2012 15:23:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>changizi</dc:creator>
<guid>http://changizi.blogfa.com/post-1429.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفت و گو با روزنامه اعتماد/اينجا تصادف حرف اول را مي زند</title>
<link>http://changizi.blogfa.com/post-1428.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;img vspace=&quot;15&quot; hspace=&quot;15&quot; border=&quot;1&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://img4up.com/up2/44346143690791941377.jpg&quot; /&gt;«پنجاه درجه بالاي صفر» رماني جاده يي و حادثه محور است. رمان در فضايي 
كويري و بياباني روايت مي شود و كوير با همه خصوصياتش يكي از اركان «پنجاه 
درجه بالاي صفر» است. «ادبيات كوير» نوع خاصي از ادبيات است كه در دشت هاي 
پهناور و بي آب و علف روايت مي شود و مملو است از جدال انسان با طبيعت خشن و
 گرماي طاقت فرسا، كوه هاي هول انگيز، شن هاي روان، خشكي و خساست طبيعت و 
سرانجام جدال بي پايان انسان با مرگ. اين ادبيات روايت انسان هايي است كه 
در محيطي خشن ياد گرفته اند كه براي بقا بايد سخت تر بجنگند. در «پنجاه 
درجه بالاي صفر» سه روايت به طور همزمان نقل مي شود. يكي از روايت ها 
ماجراي سرقتي بدفرجام از يك بانك است. «علي ستوده» كه از زندان گريخته است،
 دار و دسته يي جور مي كند تا بانكي را بزند و... . داستان ديگر روايت 
جوانكي است كه در يكي از مناطق مرز شرقي خدمت مي كند و قصد دارد به هر طريق
 از آنجا بگريزد. روايت سوم كه اول شخص روايت مي شود ماجراي پيگيري براي 
يافتن هويت كساني است كه جسدهاي متلاشي شده شان در يكي از خرابه هاي 
بياباني لم يزرع پيدا شده است. هر سه روايت به موازات هم نقل مي شوند اما 
دو تا از روايت ها در يك زمان رخ مي دهند و روايت ديگر با فاصله يي چند 
ماهه نقل مي شود. همه روايت هاي كتاب به نوعي با هم ارتباط دارند و اين 
ارتباط به جز ارتباطي است كه فضا و كوير بين آنها برقرار مي كند. رمان نقل 
تنهايي انسان و بي پناهي اوست در محيطي كه تن به تسليم نمي دهد و مملو از 
خشكي و خشونتي است كه روز به روز پيش تر و پيش تر مي رود و سرزمين هاي 
بيشتري را گرفتار مي كند. «پنجاه درجه بالاي صفر» سعي در شناخت انسان 
گرفتار در تنهايي بيكران بيابان دارد. اين روزها چاپ دوم اين رمان همراه 
شده است با انتشار مجموعه داستان كاج هاي مورب علي چنگيزي .&lt;/div&gt;    &lt;br /&gt;    &lt;strong&gt;ايده كوير از كجا در رمان هاي شما اينقدر پررنگ شده است؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;    من
 جنوبي، اما بزرگ شده حاشيه كوير و بيابان هستم. رمان اولم، «پرسه زير 
درختان تاغ»، هم كم و بيش در همين فضا بود. من بسيار اين اقليم را دوست 
دارم، نه به اين دليل كه فقط آنجا بزرگ شده ام و برايم جذاب است يا 
مثلامرموز است، كه مرموز نيست به نظرم، بلكه به اين دليل كه تا دوردست هايش
 را مي شود ديد، تشنه و خشن است، انسان در ميان گستردگي اش هم تنهاست هم 
هراس زده و انگار براي بقا در اين اقليم بايد بيشتر بجنگي. علاوه بر اينها 
كمتر از اين اقليم داستان گفته شده است. به نظرم رسيد كه گفتن از بيابان 
براي خواننده بايد جذاب باشد: خواننده يي كه مي خواهد در ادبيات فضاهاي 
ديگري را هم تجربه كند.&lt;/div&gt;    &lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;    &lt;strong&gt;ادبيات كوير ويژگي هاي خاص خودش 
را دارد، پيش بردن داستاني كه در كوير لخت و عور و خشن مي گذرد، به نظر 
نبايد كار آساني باشد، كار را براي نويسنده سخت تر مي كند، اين جور نوشتن 
حال و هواي ديگري را مي خواهد؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;    به نظرم نه چندان. در اين ادبيات
 موضوع صرفا مكان نيست، بلكه استفاده مناسب از مكان براي داستان گويي است 
كه اهميت دارد. چيزي كه خواننده از نويسنده انتظار دارد درست داستان گفتن 
است: واضح است كه براي درست داستان گفتن بايد به زبان، مكان، شخصيت پردازي و
 فضاسازي و ريتم و... هم توجه كرد تا كل ساختار متن انسجام مناسبي پيدا كند
 و در نهايت جذاب از آب در بيايد. اما بيابان و كوير اين ويژگي را دارد كه 
فضايش بكر و جذاب است و البته پرتحرك. ادبيات بيابان و كوير كمتر زير سقف 
محبوس مي ماند و لازمه اش تحرك است و البته خشونت. ادبياتي است كه بيشتر در
 راه است تا ساكن و ايستا. جذابيت اين ادبيات براي من همين حركتش است.&lt;/div&gt;    &lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;    &lt;strong&gt;و
 سه روايت موازي در يك رمان كار دشواري نبود، در واقع اينكه سه روايت را به
 شكل موازي و پي درپي پيش ببريد چه قدر برمي گردد به بستر و فضايي كه براي 
رمان تان انتخاب كرده بوديد؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;    از اول كه شروع به نوشتن اين رمان 
كردم مي خواستم كم و بيش همين سه داستان را همزمان نقل كنم و مكان را هم 
بيابان انتخاب كرده بودم. در ضمن دلم مي خواست در اين داستان «عامل تصادف» 
هم پررنگ باشد.&lt;/div&gt;    &lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;    &lt;strong&gt;همه مردان رمان شما دغدغه يي متفاوت 
دارند، علي ستوده اما بيشتر از باقي بعد از پايان رمان توي ذهن مي ماند، 
زنداني اي كه از بند گريخته و درصدد است دار و دسته يي را جور كند تا از 
بانكي سرقت كنند. اينكه رمان روي شانه اين روايت جلو برود از پيش تعيين شده
 بود؟ يعني خودتان مي خواستيد علي ستوده پررنگ تر توي ذهن خواننده بماند؟&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;    علي
 ستوده در طول داستان خودش اين قابليت را پيدا كرد كه نقش پررنگ تري در 
داستان داشته باشد، يكي دو شخصيت هم بودند كه به مرور نقش شان در داستان 
كمرنگ و كمرنگ تر شد جوري كه در نهايت مجبور شدم در بازنويسي آنها را حذف 
كنم. اما اينكه از ابتدا فكر كنم كه شخصيت اصلي رمان علي ستوده باشد كه 
حتما اينجور نبوده. از همان ابتدا من دوست داشتم چند روايت مختلف را همزمان
 پيش ببرم كه جريان علي ستوده و رفقايش هم يكي از اين روايت ها بود.&lt;/div&gt;    &lt;br /&gt;    &lt;strong&gt;و كوير دنياي مردانه يي است كه زن ها به آن راه ندارند؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;    حتما
 نه. به نظر من الزامي در اين داستان وجود نداشت كه زن نقش پررنگ تري داشته
 باشد. نمي توانم الان هم بگويم اگر زن در داستانم نقشش پررنگ تر بود بهتر 
مي شد يا بدتر. شايد مي شد و شايد هم نمي شد اما اين را هم كه داستان بدون 
زن يا بدون مرد ناقص است خب از اساس قبول ندارم.&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;




</description>
<pubDate>Wed, 09 May 2012 20:47:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>changizi</dc:creator>
<guid>http://changizi.blogfa.com/post-1428.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اینکه نارنجک نیست/ روزنامه فرهیختگان</title>
<link>http://changizi.blogfa.com/post-1427.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;تقدیم به ناصر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img vspace=&quot;15&quot; hspace=&quot;15&quot; border=&quot;1&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://img4up.com/up2/50995886065130108032.jpg&quot; /&gt;کلاس داشت تمام می‌شد. دو، سه روز به عید مانده بود و از فردا تعطیلات نوروز شروع می‌شد.

کلاس داشت تمام می‌شد. دو، سه روز به عید مانده بود و
 از فردا تعطیلات نوروز شروع می‌شد. خانم معلم داشت از تکالیف شب عید 
می‌گفت که آقای مدیر توی کلاس آمد. خط‌‌‌کشش را توی یک دستش گرفته بود و 
گونی سفید پُر و پیمانی توی دست دیگرش بود. زدم به پهلوی سهراب و گفتم: 
«نگاه کن همین‌ها رو می‌گم.» &lt;br /&gt;

از روی صندلی نیم‌خیز شد، کله کشید تا بهتر گونی و آقای مدیر را ببیند. 
همهمه‌‌ای شده بود که بیا و ببین. این‌ور و آن‌ور بچه‌ها از رو 
صندلی‌هایشان بلند شده بودند و همگی فک می‌زدند. آقای مدیر با خط‌کش 
چوبی‌اش چند ضربه روی میز فلزی خانم معلم زد. خانم معلم که دست‌هایش را روی
 سینه‌اش صلیب کرده بود گره دست‌هایش را وا کرد و انگشتش را روی بینی‌اش 
گذاشت و گفت: «هیس!»&lt;br /&gt;

تا وقتی که صدای خش‌دار و دو رگه آقای مدیر تو کلاس نپیچید کسی سر جایش ننشست. انگار کسی خیال خانه رفتن نداشت. &lt;br /&gt;

«بشین بچه، بشینید تا زودتر کارمون تموم بشه و برید منزل.»&lt;br /&gt;

چقدر دوست داشتم یکی‌شان را توی دستم بگیرم و تو خیالم پرتش کنم و گروپ صدای انفجارش را بشنوم. &lt;br /&gt;

خانم معلم گفت: «به ترتیب از همین ردیف جلو دفتر و دستکتون رو جمع می‌کنید و می‌آیید قلک‌تون رو می‌گیرید و می‌رید، به سلامت.»&lt;br /&gt;

آقای مدیر همین‌جور که خط‌کشش را روی میز می‌کوبید می‌گفت: «بعد از عید، 
همراه تکالیفتون قلک‌ها رو هم پس می‌آرید. نگید گم شد و پاره شد و خراب شد.
 مواظب‌شون باشید و پول توجیبی و عیدی‌تون رو توش بریزید. برای رزمنده‌ها 
که عید رو دور...» &lt;br /&gt;

باقی‌اش را نشنیدم. بعد مدیر بلند گفت: «فهمیدین؟» &lt;br /&gt;

یک‌صدا داد زدیم: «بعله.»&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;




</description>
<pubDate>Wed, 09 May 2012 16:43:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>changizi</dc:creator>
<guid>http://changizi.blogfa.com/post-1427.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امشب از شب های تنهایی است</title>
<link>http://changizi.blogfa.com/post-1426.aspx</link>
<description>
 &lt;o:OfficeDocumentSettings&gt;
  &lt;o:AllowPNG/&gt;
 &lt;/o:OfficeDocumentSettings&gt;

 &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;شب قشنگی است سرشار از سکوت و عطر گل. انگار امشب هم تاریک نیست
و باد خنک از پنجره اتاق تو می‌ریزد، معطر است و بوی گل را از پارک آن سر خیابان می‌آورد
داخل اتاق. چای درست کرده‌ام و ایستاده‌ام به تماشای شب و کم کم دلم برای شب‌های کرمان
و خواب بالای پشت بام خانه دایی‌ام تنگ می‌شود و آن آسمان محشر کویری، پر از نور و
آن خنکی اول صبح و خزیدن زیر لحاف. شب قشنگی است، بی‌برو برگرد این همه خاطرۀ
شیرین را باد خنک بهاری توی اتاق آورد و کافی است چشم ببندم و خیال کنم که بالای
پشت بام خانه دایی‌ام خوابیده‌ام و به صدای هر و کر پسر دایی‌ام گوش می‌دهم و به
طعم هندوانه‌ای که سر شب روی پشت‌بام حسابش را رسیدیم و چقدر خندیدم و هسته‌هایش
را تف کردیم توی کوچه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



</description>
<pubDate>Tue, 08 May 2012 23:36:12 GMT</pubDate>
<dc:creator>changizi</dc:creator>
<guid>http://changizi.blogfa.com/post-1426.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قیدار و بودای رستوران گردباد</title>
<link>http://changizi.blogfa.com/post-1425.aspx</link>
<description>
 
  
 

 &lt;p&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;&lt;img vspace=&quot;15&quot; hspace=&quot;15&quot; border=&quot;1&quot; align=&quot;left&quot; src=&quot;http://up98.org/upload/server1/02/j/2s9uddwsi1324zory08.jpg&quot; /&gt;این روزها دو سه کتاب خوانده‌ام. یکی از کتاب‌ها مجموعه
داستان حامد حبیبی است، مجموعه داستانی که در مجموع دوستش داشتم، حامد حبیبی از
همان کار اولش نشان داده نویسنده‌ای است خوش ذوق و البته متفاوت. اکثر داستان‌های
مجموعه داستان حامد حبیبی موقعیتی کافکایی دارند اما این موقعیت موجب نشده است فضای
داستان‌ها کافکایی شود، فضای داستان‌های او –حتا اگر کارکترهایش در بدترین موقعیت
مثل خطر اعدام شدن مواجه باشند- شوخ و شنگ و طناز است و داستان‌های حامد حبیبی طنز
تلخ و گزندۀ او را هم دارند که خب کتاب را جذاب کرده‌اند.&lt;br /&gt;دومین کتاب رمان قیدار نوشتۀ رضا امیرخانی است. رمانی که خوب
نوشته شده است. امیرخانی نویسندۀ جدی‌ و باهوشی است اما قیدار را در مجموع با
وجود اینکه رمانی است که خوب نوشته شده است دوست نداشتم، کند بود با زبانی که کوچه
بازاری نیست اما بیش و کم شبیه زبان داش‌مشدی‌های دوران گذشته است. به هر حال
قیدار رمانی نبود که دوستش داشته باشم هر چند گفتم رمانی است که خوب و دقیق نوشته
شده است اما قیدار شخصیت همه چیز تمام و با مرام و مرد رمان قیدار را نه فهمیدم نه
درک کردم. هرچند مطمئن هستم دوستداران رضا امیرخانی این کارش را هم خواهند پسندید،
این هم یعنی دیدگاه نویسنده را به دنیا، در آخرین کتابش، نپسندیدم نه نوشتنش را که خب نویسنده‌ای
است محترم و دوستداشتنی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;







</description>
<pubDate>Tue, 08 May 2012 22:53:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>changizi</dc:creator>
<guid>http://changizi.blogfa.com/post-1425.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در کتابفروشی نشر چشمه</title>
<link>http://changizi.blogfa.com/post-1424.aspx</link>
<description>
 
  
 

 &lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;کتابفروشی نشر چشمه دیروز شلوغ بود، جای کوچکی است اما بودن
و دیدن این همه آدم تو کتابفروشی کیفی دارد و یک جورهایی خستگی آدم را در می‌برد.
امیدوارم روزهای بعد هم همین طور باشد. تو دو سه ساعتی که آنجا بودم دکتر صدر، احمدرضا احمدی، جناب شهسواری،
سینا دادخواه، پوریا سوری، سجاد گودرزی، مهدی یزدانی خرم و... هم سری زدند، جز
کتاب خودم که طرح جلد سفید باحالی دارد، کتاب حامد حبیبی و یک مجموعه داستان طنز
با ترجمه پیمان خاکسار هم منتشر شده بود. من «بودای رستوران گردباد»، مجموعه
داستان حامد حبیبی، را گرفتم که باید کار خوبی باشد. نکته جالبش دو سه جعبه شیرینی
و شکلاتی بود که بی‌دلیل و با دلیل مشتری‌ها برای چشمه آوردند و سه چهار دسته گل
و... &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 10pt; line-height: 115%;&quot;&gt;جدا مردم باحالی داریم.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;




</description>
<pubDate>Fri, 04 May 2012 11:29:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>changizi</dc:creator>
<guid>http://changizi.blogfa.com/post-1424.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کاج های مورب منتشر شد</title>
<link>http://changizi.blogfa.com/post-1423.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img vspace=&quot;15&quot; hspace=&quot;15&quot; border=&quot;1&quot; src=&quot;http://mlf.freeiz.com/photos/a91873a9667a.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Thu, 03 May 2012 16:43:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>changizi</dc:creator>
<guid>http://changizi.blogfa.com/post-1423.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

