برو ولگردی کن رفیق/مهدی ربی/نشر چشمه
علی چنگیزی
«برو ولگردی کن
رفیق» عنوان دومین مجموعه داستان «مهدی ربی» است که از سوی «نشر چشمه» منتشر شده
است. پیش از این، از «مهدی ربی» مجموعه داستان «آن گوشه دنج سمت چپ» منتشر شده بود
که به جای خودش بسیار مورد توجه منتقدان و خوانندگان قرار گرفت؛ گو اینکه پیشرفت «مهدی
ربی» در مجموعه داستان دومش کاملاً محسوس است. «مهدی ربی» در مجموعه داستان دومش
بسیار قصهگوتر ظاهر شده است و به اصطلاح داستانهایش در «برو ولگردی کن رفیق»
نفس دارند و خواننده را همراه خود میکشانند هرچند مشخصاً نویسنده از تکنیکهای
داستاننویسی هم غافل نبوده است گو اینکه عملگراتر از مجموعه داستان اولش از تکین
و فرم استفاده کرده است و آنها را در خدمت داستانگویی به کار گرفته است.
«برو ولگردی کن رفیق»
از چهار داستان کوتاه تشکیل شده است که باتوجه به داستانهای کوتاهی که این
روزها منتشر میشود داستانهای نسبتاً بلندی به حساب میآیند. «برو ولگردی کن
رفیق» رنگ و بوی جنوب دارد، نه آن جنوب فقر زده و نکبتزدهای که در آثار «چوبک» و
«احمد محمود» و «ایوبی» میبینیم و نه آن جنوب چسبیده به افکار و خرافات عجیب و غریبی
که در آثار «محمد بهارلو» میبینیم، با آن حس نوستالوژیکش نسبت به آن دیار و نه
حتا آن جنوبی که در داستانهای دیگر نویسندۀ جنوبی «عباس عبدی» میبینیم. جنوب «مهدی ربی» امروزی است با آدمهایی امروزی. آدمهایی با دغدغههایی مدرن، دغدغهها
و گرفتاریهایی که حاصل زندگی شهری و تحصیلات دانشگاهی و دهکده شدن جهان است. شاید
به همین دلایل نسبتاً ساده باشد که آدمهای داستانهای «مهدی ربی»، در این مجموعه
داستان، با آدمهای داستانهای دیگر جنوبینویسان مثقالی هفت صنار توفیر دارد.
اینجا ما آدمهایی نمیبینیم گرفتار متافیزیک و «زار» و خرافات از رنگ و لعاب
افتاده که به درخت «لیل» همچین نگاه میکنند که انگار جن دیدهاند. آدمهایی که
غالباً در آثار سایر نویسندگان جنوب باهاشان روبرو هستیم و کم و بیش در یکی دو مورد
هنوز هستند نویسندگان جنوبیای که به آن جنوبِ دیگر فکر میکنند و در خیالاتشان در
آنجا زندگی میکنند؛ در جایی که هنوز مردمش آبشان را در کوزه و حبانه میریزند و
عقیده دارند اگر توی کوزه یخ بیاندازی دیگر آب را خنک نمیکند و برای خنک شدن و
فرار از گرما به سینما میروند امروز قلیه ماهی میخورند فردا صبور کباب میکنند و
پس فردا دال عدس و... بدتر از آن گرفتار
خرافات خودشان هستند و هنوز تنها تفریحشان این است که لب کارون «لب کارون» بخوانند
و انگار گذشت ایام و توسعه وسایل ارتباط جمعی و ... هیچ تاثیری روی افکار و
زندگیشان نداشته است و جزیرهای جدا هستند که سرشان توی لاک خودشان است و هیچ جوره
هم نمیشود از این لاک خارجشان کرد و اعتقاد راسخی هم به «بابا زار» و از این جور
چیزها دارند.
جنوب در «برو ولگردی کن رفیق» جنوب امروز است. با گرفتاریهای
و معظلات مدرنش. از گرد و غبارهایی که گاه و بیگاه آسمان آن خطه را غبار آلود میکند
بگیرید تا جر و منجرهای سیاسی و اجتماعی در دانشگاهها –جنوب مهدی ربی دانشگاه هم
دارد- در داستانی مثل «برو ولگردی کن
رفیق». از به زمین خوردن پروژههایی مثل نیشکر در اثر سوء مدیریت و زد و بندهای
جورواجور در داستان خواندنیای مثل «تو فقط گرازها رو بکش» بگیر تا عشقهای ممنوعه
در رابطههایی پیچده، آنچنان که در داستان «شما صد و یازده هستید» باهاش روبرو
هستیم.
«برو ولگردی کن رفیق» بیش و کم از نظر ساختاری و داستانگویی
ساختاری یک دست دارد هر چند از این منظر، داستانی مثل «شما صد و یازده هستید» وصلۀ
ناجوری است و نسبت به سه داستان قابل تامل دیگر کتاب از کیفیت پایین تری برخوردار
است. به گمان من این موضوع برمیگردد به استراتژی نویسندهاش در داستانگویی در
این داستان خاص که بیشتر بار داستان را بر دیالوگ گذاشته است و از پس تصویری کردن
دیالوگها هم برنیامده است. منظورم دیالوگهای طولانی تلفنی بین آقای صد و یازده
و خانم مشاور روانشناسش است. نویسنده قصد داشته با این دیالوگها رابطۀ آقای صد و
یازده را با زن صمیمیترین دوستش واکاوی کند که به گمان من موفق نمیشود.
اوج کار «مهدی ربی» در مجموعه داستانش در داستان آخر کتاب
که عنوان مجموعه است اتفاق میافتد. «برو ولگردی کن رفیق» حس نوستالوژیکی دارد از
آنچه برما گذشته است. از برباد رفتن آرزوها و امیدهای آدمهای متولد نیمۀ دوم دهۀ
پنجاه که حدود سالهای هفتاد و شش دانشگاهی بودند. دانشگاهیانی که کمکم با ادبیات
آشنا شدند و به علوم انسانی علاقهمند شدند و ایدهآلیستهایی که حالا آن دورنمایی که آن روزها متصور بودند با آنچه رخ داده در تضاد
کامل است و حالا همانها آدمهایی شدهاند کم طاقت، آدمهایی که مرتب به گذشته
برمیگردند و تو خودشان و زندگیشان میجورند که کجا اشتباه رفتهاند؟ از کجا تباه
کردن زندگیشان را شروع کردهاند؟ راوی داستان «برو ولگردی کن رفیق» آنچنان شبیه ما
است و آنچنان دغدغههایش با دغدغههای ما یکی است که شخصاً یک جاهایی میتوانستم
واکنش راوی خرد شده در روزمرگی زندگی را حدس بزنم و آنچه بر او میگذرد را لمس کنم
و درک کنم که چرا روایتش را اینگونه آغاز میکند: «کاش کسی پیدا میشد و تفنگی روی
شقیقهام میگذاشت و فریا میکشید "خفه شو..." خفهشو و سر جایت بمان.
حرکتی نکن. تصمیمی نگیر. حرفی نزن.»
این حس که راوی به خواننده منتقل میکند حس زندهای است که
هر عملی که انجام میدهیم، دست به هر کاری میزنیم هر تصمیمی که میگیریم اوضاع
را از هر آنچه هست بدتر میکند. باعث ویرانی میشویم. انگار مثل راوی داستان «برو
ولگردی کن رفیق» همیشه خدا همین کار را کردهایم.