جامعه کهنه

یادداشت‌های علی چنگیزی

امروز بعد از یکسال حامد را دیدم. توی کتابفروشی نشر چشمه، شعبه کوروش، قرار گذاشتیم. خانواده محترمش و دختر قشنگش، ری را، هم بودند. حامد اسماعیلیون و پیمان اسماعیلی بهترین دوستانم هستند، هر دو هم از یک شهر هستند و در یک مدرسه درس خوانده اند، هر دو جنتل من و آقامنش و هر دو بهترین نویسنده‌های این نسل. با حامد از این در و آن در حرف زدیم و نفهمیدم زمان کی گذشت. از کارهایی که قرار است انجام دهیم حرف زدیم و از کتابهای حامد و مهاجرت و غیره. از دیدن حامد خیلی خوشحال شدم، هم خوشپوش است و هم نویسنده خوبی است هم انسان محترمی است، تو بگو یک ذره تغییر کرده بود، نکرده بود. حامد یک کراوات خوشگل بهم هدیه داد که معرکه است، موضوع بامزه‌ امروز این بود که گوشی هواووی اصلا ندیده بود. توضیح دادم که چینی اصل است. گویا آن ور آب خبری از گوشی هواووی نیست که نیست. بعد هم که خداحافظی کردیم و این حرفها. مدتها بود دلم برای اینجور حرف زدن تنگ شده بود. خب زندگی است دیگر. دیدار با او هم رفت تا یک سال دیگر. حیف.


برچسب‌ها: حامد اسماعیلیون
+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی چنگیری  | 

 نگران نباش

چیز مهمی نیست

به نبودنت عادت می‌کنم

اصلا وقتی نیستی

خلاقیتم گل می‌کند

نمی‌گویم راضی‌ام

اما بارها بعد رفتنت

سر از کشف الکل درآورده‌ام


برچسب‌ها: سجاد گودرزی
+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی چنگیری  | 

زمانی برای نفرت ورزیدن نداشتم

زیرا آن گودال آخرین، بازم می­داشت

و زندگی چندان فراخ نبود

که  بتوانم کینه را به پایان برم

فرصت کافی برای عشق ورزیدن هم نداشتم

اما، از آنجا که هنری باید داشت

اندیشیدم

 رنج کوچکی از عشق

برای من کفایت می کند.


برچسب‌ها: امیلی دیکنسون
+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی چنگیری  | 

مطالب قدیمی‌تر