جامعه کهنه

یادداشت‌های علی چنگیزی

براي خودم يك كفش خريدم. بيشتر از سر اجبار. كفشي كه تابستان  از كاترپيلار خريده بودم مفت نمي‌ارزيد. دو ماهه چنان زهوارش در رفت كه انگار ده سال بود مي‌پوشیدمش. این یکی را که یک کفش کلاسیک مردانه است از نادری خریدم. فروشگاه ناردی، از قراری که بیشتری‌ها می‌دانند، توی خیابان ولی‌عصر است، کم و بیش نزدیک میدان ولی‌عصر. کفش‌هاش نمی‌گویم معرکه اما خوبند و قیمتشان هم با توجه به قیمت‌های این روزها بدک نیست.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی چنگیری  | 

خواب عصر روزهای پاییزی مفت نمی‌ارزد. همچین که آدم از خواب بلند می‌شود کامش مثل دم مار تلخ می‌شود. بعد هم جوری گیج و گول می‌شود که نمی‌داند چه طور کامش را شیرین کند و چه جور دوزار عقلش را رو به راه کند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی چنگیری  | 

چرا پدرام رضایی زاده بعد از چاپ مرگ‌بازی کتابی منتشر نکرده‌؟ و آیا دلیل‌اش ناامیدی از ادبیات است؟

 مرگ‌بازی پاییز 87 منتشر شد، چند ماه بعد، یعنی در بهار 88، من درگیر ماجراهای شکایت ایران خودرو و بازپرسی بودم. با این حال، طرح اولیه‌ی رمانم را دست گرفته بودم و دو فصلش تمام شده بود. بعد ماجراهای انتخابات 88 پیش آمد و حوادث پس از آن. خبرهای آن روزها و اتفاقات ریز و درشت تمرکز و آرامشی باقی نگذاشت که خرج رمان شود. سال هشتاد و نه سعی کردم دوباره برگردم به ماجرا. کمی که پیش رفتم خوردیم به خوابیدن طرح‌ها و پروژه های عمرانی که درگیرش بودیم. شرکتی که برایش کار می‌کردم تقریباً به گل نشست، حقوق‌مان شش ماهی عقب افتاد و آخرش رسیدم به استعفا، یک هفته مانده به نوروز 90. یک ماه نشده رفتم سر کار جدید، با مسوولیت‌های جدید و گرفتاری‌های بیش‌تر. غرق شدم در کار و حساب و کتاب‌های آخر ماه. سال 91 با اصرار یک دوست نویسنده و محبتی که به من و رمانم داشت، نشستیم به نوشتن و شنیدن کار دیگری. کار خیلی خوب پیش می‌رفت و من فقط چند ماه با تمام کردن کارم فاصله داشتم که شهریور 91 رسید. داستانی قدیمی و تمام شده دوباره زنده شد و ماجرای ازدواج من پیش آمد. آن دوست نویسنده رمانش را منتشر کرد و من ازدواج کردم. از اینجا به بعد ماجرا جور دیگری پیش رفت که جای گفتنش اینجا نیست تا رسید به اینجایی که من الان ایستاده‌ام، تنها. حالا تو می‌توانی این‌ها را بگذاری به حساب بهانه تراشی و به جای همه‌ی این حرفها بگویی که «تو هم گند زده‌ای پسر با این تنبلی‌ات»، یا می‌توانی جور دیگری برخورد کنی.

اما واقعیت ماجرا هم این است که بود و نبود ما هم خیلی فرقی ندارد. نه مسابقه‌ای در کار است که آخرش بخواهند به آن‌هایی که سالی یک کتاب منتشر کرده‌اند جایزه بدهند، نه کتابهای ما قرار است گلی به سر ادبیات داستانی بزند. نه شهرتی در کار است و نه پول آن‌چنانی. همین الان حقوق یک ماه خیلی‌ از بچه‌هایی که می‌شناسم از حق التالیف ده درصدی یک کتاب ده هزارتومانی بالاتر است. پس بحث ناامیدی نیست. اصلاً ناامیدی از چی؟ اگر هنوز می‌نویسیم، برای آن است که چاره‌ی دیگری نداریم و چیز دیگری نمی‌تواند نجات‌مان بدهد. حالا بگذریم که فردا همین جمله‌ را چوب می‌کنند و می‌کوبند توی سر خودم، اما تنها چیزی که گاهی ناامیدم می‌کند، ناتوانی خودم است؛ ناتوانی‌ام در تصویر کردن چیزهایی که توی سرم می‌گذرند.


برچسب‌ها: پدرام رضایی زاده
+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی چنگیری  | 

مطالب قدیمی‌تر