جامعه کهنه

یادداشت‌های علی چنگیزی

اصلا وقت نمی‌کنم به هیچ کاری برسم. درس را که قربانش بروم، چند صفحه از این، چند صفحه از آن، بگذار کنار، یکی نیست بگوید مرد حسابی سر پیری درس خواندنت چه بود. هر چند دوستش دارم از خواندنش لذت می‌برم. موهایم  بلند شده و فرفری، چرا انقدر موهایم فرفری است؟ حالا فرفری بودن بهتر از کچل بودن است. موهایم که بلند می‌شوند موهای سفیدم بیشتر معلوم می‌شوند. باقی موها هم که خاکی رنگ و بد رنگ مانده‌اند. انقدر موهایم سفید شده‌اند که همکارها گاهی به شوخی و جدی می‌گویند رنگش کن. از رنگ مو بی‌زارم بی‌زار. اصلا موی سیاه به چروک صورت و گردن قاقاله خشکه نمی‌آید. کتاب خواندن هم که نزدیک به صفرشده است. داستان دو شهر دیکنز را تازگی تمام کردم، بعد از مدت‌ها. یک داستان بلند هم از شیوا ارسطویی خواندم که نشر روزنه منتشر کرده است، اسمش «من و سیمین و مصطفی» بود. نیمه اولش بدک نبود اما نیمه دوم کتاب رها بود، یک چیزی از کتاب کم بود. نیمه اول کتاب را دوست داشتم. داستان درباره سال‌های اول انقلاب و دسته‌جات و گروه‌های سیاسی چپ اول انقلاب است. امروز استخر هم رفتم زیاد کیف نداد. وزنم هم که روندی صعودی پیدا کرده است. افزایش مدام. الان‌هاست که لپم مثل لپ اکبر عبدی توی مجموعه «بازم مدرسه‌‌ام دیر» شد بزند بیرون. خب زیاده عرضی نیست.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی چنگیری  | 

کیشلوفسکی یکی از محبوب‌ترین فیلم‌سازهای سال‌های اخیر در ایران است. اکثرِ آثارِ او بارها در ایران دست به دست شده و انبوهی مقاله درباره‌اش نوشته‌شده است. نشرِ چشمه در روزهای نمایشگاه مجموعه‌ای از سه داستانِ او را منتشر می‌کند که بعدها دست‌مایه‌ی آثارِ سینمایی‌اش نیز قرار گرفتند. در این سه داستان می‌توان فضای رخوت‌زده و دل‌مرده‌ی لهستانِ دهه‌ی هفتاد را مشاهده کرد که در آن اکثرِ آدم‌ها در مسیرِ تندِ فراموش‌شدن قرار گرفته‌اند. از سوی دیگر بیشترِ داستان‌ها بر اساسِ دیالوگ شکل گرفته‌اند و در آن‌ها عناصرِ بصری فراوانی نیز به کار رفته. کیشلوفسکی در مقامِ داستانویس این داستان‌ها را در نقدِ فضای سیاسی روزگارِ خودش نوشته و سعی کرده با پنهان‌کردنِ امرِ بی‌واسطه‌ی سیاسی در میانِ ماجراهای داستان‌ها فرصتِ انتشارشان را به دست آورد. اهمیت این داستان‌ها به عنوانِ آثاری منفک از سینمای او کاملا مبرهن و واضح است و همین امر است که کتابِ او را جذاب کرده‌است. عظیمِ جابری این داستان‌ها را ازفرانسه به فارسی برگردانده‌است. کیشلوفسکی همیشه به ادبیات علاقه‌ی بی و حد و حصری داشت و همین امر باعث شد تا آثارِ سینمایی‌اش نیز رنگ و بویی نز دیک به رمان‌ها و داستان پیدا کنند. مشهورترین آثارِ سینمایی او بی شک تریلوژی سه رنگ»، «زندگی دوگانه‌ی ورونیکا» و «ده فرمان» هستند. او هم‌چنین چند فیلمِ مهم نیز مانندِ «خوره‌ی دوربین» و «شانسِ کور» دارد که این دوتای آخر را بر اساسِ داستان‌هایی ساخته که در این مجموعه آمده‌اند.


برچسب‌ها: کیشلوفسکی, نشر چشمه
+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی چنگیری  | 

بابابزرگم چاق و تپل بود. قد کوتاه با پاهای کوتاهی که معلوم نبود چه طور شکم بزرگش را این‌ور و آن ور می‌کشد. کارگر بشکه‌سازی شرکت نفت بود و بابا این‌ها به شوخی بهش می‌گفتند یک بشکه قورت دادی و سر دلت مانده. بدتر از من، همیشه اخم‌هاش توی هم بود اسمش هم مثل من علی بود. همیشه خدا یک آستین رکابی برش بود که نافش از زیر آستین رکابی‌اش معلوم بود، شلوارک مامان‌دوزی هم که نمی‌دانم کدام عمه بدسلیقه‌ام برایش دوخته بود به پا می‌کرد، به پا که چه عرض کنم تا جایی که شکمش پایان می‌یافت بالا می‌کشید. بابا امروز می‌گفت: «علی تو هم به آقام کشیدی.» گفتم «چرا اونوقت؟» گفت: «محال است جز آستین رکابی چیزی بپوشی.» گفتم: «خب گرمه.» گفت: «این‌ها ژنتیکیه ربطی به گرما نداره. الان همین دادشت رو نگاه کن کشیده به آقای مامانت. تو تابستون هم کلاه سرش می‌گذاشت و با کلاه می‌خوابید.» گفتم: «یعنی همه چیز رو گذاشتی این آستین رکابی پوشیدنم رو دیدی و نتیجه گرفتی کشیدم به بابابزرگ؟» اما به حرفم گوش نمی‌داد. گفت: «من اما نه. من می‌دونی زیر پیرهن نازک دوست دارم. سفید یا هر رنگی. واسه این فصل خوبه. امکان نداره آستین رکابی بپوشم.» گفتم: «بابا تو هیچ وقت بابا بابازگ خوب نبودی.»

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی چنگیری  | 

مطالب قدیمی‌تر