جامعه کهنه

یادداشت‌های علی چنگیزی

بيشتر اين روزها را درس خواندم. يكي از درس‌هاي دوست نداشتني مديريت؛ آمار است كه گويا درس مهمي هم هست. به هر حال مشغول آمار بودم. كمتر كتاب داستاني خوانده‌ام، همين موضوع است كه ذهنم را مشغول كرده است. كتاب نخواندن هيچ كاري كه نكند تنبلي ذهني به بار مي‌آورد. شب يلدا و در واقع روز شب يلدا هم رفتم خونه بابا اين‌ها. خواهرم و همسرش هم آمده بودند. خواهرم دختر بامزه‌اي است به هيچ كدام ما نكشيده، چيزي است سوا. اگر همه ما درس‌خوان بوديم، كه بوديم، خواهرم درس نخوان قهاري بود. از سال پنجم دبستان شروع كرد به تجديد شدن، اول هم از ديكته شروع كرد. آخرش هم ديپلم هنرستان گرفت و رفت در دانشگاهي علمي كاربردي، مثل تمام اهل هنر، گرافيك خواند، نقاشي كشيد و بعد رفت به سمت زندگي و بي‌خيال درس شد، رفت سر كار و حالا هم كه ازدواج كرده است. ما سه تاي ديگر جدي‌تر بوديم. زندگي را انقدر جدي گرفتيم كه از ادراك و حس دور شديم. خواهرم كوچكم زندگي را حسي مي‌بيند. اهل شهود است و كاري كه مي‌پسند و قلبش درست مي‌داند انجام مي‌داند، حالا تو و البته تمام مردم دنيا بگويند اشتباه است. خواهر كوچكم را خيلي دوست دارم. از قديم هم اين طور بوده است. از وقتي كه نمرات بدش را با كمك مادرم لاپوشاني مي‌كرديم تا بابا نفهمد، نبادا جور ناجوري توبيخش كند. از وقتي كه بيشتر از امتحانات خودم نگران امتحانات نينا بودم كه نبادا باز تجديد شود. به هر حال روش زندگي كردن او را بيشتر دوست دارم تا روشي كه سه تاي ديگر انتخاب كرديم. انقدر جدي كه دست آخر به چيز خاصي تبديل شد از نوع يكي دو تا مدرك بي‌اثر، يكي دو تا كتاب بي اثرتر و كلي فكر نابارور. همين‌ها. زندگي ما هيچ چيز نشد جز همين چند خط كه نوشتم. دست آورد چنداني نيست براي سي و خرده‌اي سال زندگي سردرگم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی چنگیری  | 

محمد رفیق قدیمی‌ام است. از سال هفتاد و هفت با هم دوستیم. یعنی از سال اول دانشگاه او و سال سوم دانشگاه من. سر کلاس فیزیک با هم آشنا شدیم که هر دو در آن ضعیف بودیم. فیزیک چیزی نیست که بخواهم باز بهش فکر کنم. تا آخر کارشناسی ارشد هم با هم درس خواندیم. محمد همان کرمان مدیری یک کارخانه رنگ شد و من هم که آمدم تهران. بهترین و قدیمی‌ترین دوست من است. گو اینکه در این میان محمد ازدواج کرد و بچه دار شد. این یکی دو روز که محمد تهران بود، مثل قدیم‌ها گشتیم و حرف‌های الکی زدیم و از گذشته و بچه‌های دوران کارشناسی و کارشناسی ارشد حرف زدیم. شب شام را رفتیم پیتزا ای تی ام که سر خیابان رامین در بلوار فردوش قرار دارد. اهل پیتزا نیستم اما اگر هم بودم از پیتزای ای تی ام خوشم نمی‌آمد. خیلی بد و بی‌کیفیت بود. فضاش داخلی بد، با تهویه افتضاح و صندلی‌ها هم ناجور. به هر حال محمد تحمل اینکه باایستیم بلکه سنسو کمی خلوت‌تر بشود را نداشت. هیچ جوره تو کتش نمی‌رفت که باید برای شام هم مدتی معطل شد. راستش کمی هم مسخره هست اما خب اینجا این طور است. سرماخوردگی‌ام باز برگشته  که مجبور شدم باز بروم دکتر و اینبار چرک خشک کن‌های قوی‌تری به نافم بست که هر هشت ساعت یک بار باید زحمت نوش جان کردنش را بکشم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی چنگیری  | 

حرفی نمی‌زنی از عشق

از چیزهای معمولی می‌گویی

از سردی هوا

از باران

از حال بچه‌ها می‌پرسی

از یاران

نه صحبت از نسیم

نه صحبت از بهارو گل یاس می‌کنی

با این همه

احساس می‌کنم که تو احساس می‌کنی.


برچسب‌ها: عمران صلاحی, گزینه اشعار, نشر مروارید
+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی چنگیری  | 

مطالب قدیمی‌تر