تبليغاتX
جامعۀ کهنه

جامعۀ کهنه

یادداشت‌های علی چنگیزی

 آلو تو دهنم خیس نمی‌‌خوره. یعنی اصلاً نمی‌فهمم چرا اینجوره. اما راز داری کاری است که از من یکی برنمی‌آد. انگار حرفه بیخ گلوم رو می‌چسبه و اگر نزنمش خفه می‌شم. امروز هم کم و بیش همین اتفاق افتاد و تو اداره هنوز حرف از دهن رئیس محترم بیرون نیومده بود که از دهن من هم در رفت و بعد پیچید و ... گندش در آمد آخر سر. بعد یک شرمندگی صد البته ساختگی برایم پیش آمد که به خوبی نمایشش دادم که ببخشید و یا دروغکی گفتن که من نبودم و... همه اش هم کشکی. که نمایش خوبی هم از کار درآمد. الحق محشر اجرا شد. چون خب اخوی آلو تو دهن من خیس نمی‌خوره دیگه. بی‌خودی چرا تغییرش بدم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت   توسط علی چنگیزی  | 


بیداری، پریدن با چتر از رویاست
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت   توسط علی چنگیزی  | 

هوای این روزهای تهران گرم‌تر شده. به نظرم مزخرف‌ترین روزهای تهران  روزهای ماه‌های گرمش است، گرمای چرندی دارد این شهر و نمی‌دانی از گرمایش سر به کدام بیابان و کوهستان بگذاری. به هر حال دو سه روزی است که هوا گرم شده است. کولر ماشینم هم که زرتش قمصور شده و خلاص. نمی‌دانم ماشین‌های وطنی را چه جور می‌سازند که یکساله زرت کولر و چند چیز دیگرش با هم در می‌آید به سادگی، عمرشان حیوونی‌ها کوتاه است. قدرتی خدا توی اتاقک ماشین هم جوری گرم می‌شود که همه چیز حتا زر زر رادیو می‌ماسد توی اتاقکش. از اداره هم چند سالی هست توقع اتاق خنک داشتن توقع بی‌جا و نابجایی شده. اینجا به زور آب یخ ساعت‌ها را جلو می‌بریم، هر چند باز یک جایی تو گل و گردنت هست که گرما نابودش می‌کند و کفرت را در می‌آورد به خانه هم نرسیده و رسیده باید بروی زیر آب سرد بلکه دل و بارت و دوزار و نیم عقل و شعوری که کف کاسه سرت مانده دوباره به کار بیفتند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت   توسط علی چنگیزی  | 

این معرفی چهارم است از «پنجاه درجه بالای صفر». هر طوری می‌نویسم جذاب از کار درنمی‌آید. از آن اولی‌اش که یک ماه قبل از عید نوشتم. و باز دوباره و سه باره. هر کاری می‌کنم نمی‌توانم فضای پر از تعلیق و جذاب کتاب را انتقال بدهم. تا می‌آیم ماجرا را تعریف کنم و از شخصیت‌ها بنویسم، انگار تمام آن کشش، قدرت و زیبایی داستان، محو می‌شود و ته آن یک روایت معمولی باقی می‌ماند. شنیده بودم که بعضی وقت‌ها کار دنیا برعکس است. ولی نمی‌دانستم این معکوس شدن‌ها گریبان معرفی‌های مرا هم می‌گیرد. بنابراین شما پیشاپیش بدانید که هر نوع معمولی بودنی به معرفی این جانب که نگارنده باشم، برمی‌گردد نه به کتاب «پنجاه درجه بالای صفر» درست است که فضا زمان و مکان روایت‌ها کاملاً مردانه است هیچ اثری از حضور زنان به صورت فعال و غیرفعال در کار نیست. خودتان فیلم‌های جنگ و... اکثراً خسته کننده، سنگین و کشدارند. هر قدر هم که پرمحتوا باشند یا پرماجرا، عدم حضور زنان به شدت آزادهنده است. این رمان هم کاملاً مردانه است. دو مکان داریم. یکی «زندان» است و دیگری پاسگاهی است به نام «دق پترگان» که راوی‌اش می‌گوید حیاط این پاسگاه حال یک قلعه را دارد: «پاسگاهی با دیوارهای بلند و چهار تا برج گرد سنگی دیدنی در اضلاع قلعه... و من روی یکی از همین برجک‌ها پاس می‌دادم.» و ادامه می‌دهد توصیف این قلعۀ کاملا مردانه را: «آفتاب که به سقف می‌تابد، درست و حسابی آدم را کباب می‌کند برجک که نیست منقل آتش است. ظهر که می‌شود کاسۀ سر آدم مثل دیگ روغن به جوش می‌آید.» جنس خشونت در اینجا، دورافتادگی و پرتی است، تنهایی‌های برهوتی و ترس و دق‌مرگی بیابانی داغ که فصل به فصل در هم گره می‌خورند و بر خشونت داغ و مرموز آن می‌افزایند.

آن مکان دیگر، «زندان» است. شخصیت‌ محوری آن علی ستوده است که دو سال از حبسش مانده. از باج‌گیرهاست. سرنوشتش گره خورده به پسری نوجوان که اهل نقاشی است و در آستانۀ اعدام. معلوم نیست این مرد خشن در زندگی بی‌رحم و تنهایی‌های هولناکش چه یافته در این پسرک اعدامی که تمامی زندگی‌اش را به قمار می‌گذارد برای آزادی او و تهیۀ دیۀ او تا از اعدام نجاتش دهد. این دو مکان هیچ ربطی نه در ظاهر با هم پیدا می‌کنند و نه در باطن. فقط جنازه‌هایی، یا استخوان‌هایی برجا مانده از جنازه‌هایی در آن برهوت، این دو را وارد حلقه‌ای دیگر از زندگی می‌کند.

می‌بینید؟ باز هم معرفی‌ام همان شد که گفتم. مثل فضای این دو مکان. ولی فضای این داستان با همۀ مردانگی‌‌اش، پر از ظرافت، دقت و وسواس‌های زبانی است. من از هر طرف که رفته‌ام یا می‌روم برای نشان دادن قدرت‌های این رمان، نوشته‌ام خالی می‌ماند از آن‌ها. برعکس برخی دیگر از معرفی‌هایم. ولی شما به این فقدان جذابیت در معرفی من نگاه نکنید. با این که رمان فضایی کاملاً مردانه دارد با شخصیت‌هایی که شاید از خواننده خیلی خیلی دور باشند و بیگانه، به خصوص برای خانم‌ها.

ولی پیشنهاد من درست به همین خوانندگان و نویسندگان برمی‌گردد که این رمان را باید آن‌ها بخوانند تا شخصیت‌هایی را که اصلاً نه می‌شناسند و نه ارتباطی با آن‌ها دارند و مکان‌هایی که امکان تجربه‌اش را نخواهند داشت، از نزدیک ببینند، بخوانند و بشناسند.

این رمان تا حدودی مرا به یاد مجموعه داستان «باغ‌های شنی» حمیدرضا نجفی می‌اندازد. نه به خاطر شباهت یا تکرار. بیشتر به خاطر تسلط نویسنده بر مکان‌ها، موقعیت‌ها و شخصیت‌هایش و زاویۀ نگاهی که برای روایت‌ها انتخاب کرده. می‌دانم هم‌جنسان من از خواندن این رمان‌های مردانه گریزانند. بیشتر طالب رمان‌هایی زنانه هستند که همۀ مسایل آن دور خانه و خانواده و روابط خانگی می‌گذرد. ولی بد نیست گاهی این پیله که تکراری هم شده، شکافته شود و هوای دیگری هم به کله‌های خانمانۀ ما بخورد. به خصوص وقتی نویسنده از عهدۀ مکان، موقعیت و شخصیت‌هایش تا حد امکان برآمده. و می‌تواند دایره‌های بسته و محدود ذهنی ما را بشکند. و مگر کار داستان و رمان همین نیست؟ همین که هر کتاب و هر داستان بتواند به ما فرصت دیدن و شناختن آدم‌های دیگری غیر از ما را بدهد. آدم‌هایی که اصلاً آن‌ها را نمی‌شناسیم. نه زبان‌شان را می‌فهمیم و نه تا به حال زندگی را از ذهن آن‌ها دیده یا فهمیده‌ایم. باید فرصت‌هایی را که یک نویسنده به ما می‌دهد و ما را از محدوده‌های زیستی خودمان بیرون می‌کشد، بقاپیم و قدرش را بشناسیم. کاری که نویسنده می‌کند تا حدودی شبیه تلاشی است که استوار پاسگاه می‌کند. او می‌خواهد به یک مشت استخوان که در بیابان افتاده، هویت بدهد. می‌خواهد کاری کند که آن‌ها صاحب قبر شوند و مشخصات: «وقتی تموم شد، تموم شده. وقتی کسی رو نداشته باشی که سر قبرت بیاد یعنی اصلاً قبری نداری. وقتی کسی دنبالت نمی‌آد یعنی هیچ وقت زنده نبودی که بمیری. زندگی همینه. شاید واسۀ همین دنبال قاتل‌شون رفتم... واقعاً این حس رو کردم که اونا احتیاج دارن باشن. به یه اسم احتیاج دارن. به یه زندگی، یه پیشینه، اما نشد.» نویسنده توانسته این پیشینه و زندگی را برای شخصیت‌هایش خلق کند. هر چند معرفی چهارم من نتوانست جذاب باشد اما داستان جذاب و خواندنی است، با اینکه کاملاً مردانه است.



برچسب‌ها: پنجاه درجه بالای صفر, زری نعیمی, جهان کتاب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت   توسط علی چنگیزی  | 


«پنجاه درجه بالاي صفر» رماني جاده يي و حادثه محور است. رمان در فضايي كويري و بياباني روايت مي شود و كوير با همه خصوصياتش يكي از اركان «پنجاه درجه بالاي صفر» است. «ادبيات كوير» نوع خاصي از ادبيات است كه در دشت هاي پهناور و بي آب و علف روايت مي شود و مملو است از جدال انسان با طبيعت خشن و گرماي طاقت فرسا، كوه هاي هول انگيز، شن هاي روان، خشكي و خساست طبيعت و سرانجام جدال بي پايان انسان با مرگ. اين ادبيات روايت انسان هايي است كه در محيطي خشن ياد گرفته اند كه براي بقا بايد سخت تر بجنگند. در «پنجاه درجه بالاي صفر» سه روايت به طور همزمان نقل مي شود. يكي از روايت ها ماجراي سرقتي بدفرجام از يك بانك است. «علي ستوده» كه از زندان گريخته است، دار و دسته يي جور مي كند تا بانكي را بزند و... . داستان ديگر روايت جوانكي است كه در يكي از مناطق مرز شرقي خدمت مي كند و قصد دارد به هر طريق از آنجا بگريزد. روايت سوم كه اول شخص روايت مي شود ماجراي پيگيري براي يافتن هويت كساني است كه جسدهاي متلاشي شده شان در يكي از خرابه هاي بياباني لم يزرع پيدا شده است. هر سه روايت به موازات هم نقل مي شوند اما دو تا از روايت ها در يك زمان رخ مي دهند و روايت ديگر با فاصله يي چند ماهه نقل مي شود. همه روايت هاي كتاب به نوعي با هم ارتباط دارند و اين ارتباط به جز ارتباطي است كه فضا و كوير بين آنها برقرار مي كند. رمان نقل تنهايي انسان و بي پناهي اوست در محيطي كه تن به تسليم نمي دهد و مملو از خشكي و خشونتي است كه روز به روز پيش تر و پيش تر مي رود و سرزمين هاي بيشتري را گرفتار مي كند. «پنجاه درجه بالاي صفر» سعي در شناخت انسان گرفتار در تنهايي بيكران بيابان دارد. اين روزها چاپ دوم اين رمان همراه شده است با انتشار مجموعه داستان كاج هاي مورب علي چنگيزي .
    
    ايده كوير از كجا در رمان هاي شما اينقدر پررنگ شده است؟
    من جنوبي، اما بزرگ شده حاشيه كوير و بيابان هستم. رمان اولم، «پرسه زير درختان تاغ»، هم كم و بيش در همين فضا بود. من بسيار اين اقليم را دوست دارم، نه به اين دليل كه فقط آنجا بزرگ شده ام و برايم جذاب است يا مثلامرموز است، كه مرموز نيست به نظرم، بلكه به اين دليل كه تا دوردست هايش را مي شود ديد، تشنه و خشن است، انسان در ميان گستردگي اش هم تنهاست هم هراس زده و انگار براي بقا در اين اقليم بايد بيشتر بجنگي. علاوه بر اينها كمتر از اين اقليم داستان گفته شده است. به نظرم رسيد كه گفتن از بيابان براي خواننده بايد جذاب باشد: خواننده يي كه مي خواهد در ادبيات فضاهاي ديگري را هم تجربه كند.
    
    ادبيات كوير ويژگي هاي خاص خودش را دارد، پيش بردن داستاني كه در كوير لخت و عور و خشن مي گذرد، به نظر نبايد كار آساني باشد، كار را براي نويسنده سخت تر مي كند، اين جور نوشتن حال و هواي ديگري را مي خواهد؟
    به نظرم نه چندان. در اين ادبيات موضوع صرفا مكان نيست، بلكه استفاده مناسب از مكان براي داستان گويي است كه اهميت دارد. چيزي كه خواننده از نويسنده انتظار دارد درست داستان گفتن است: واضح است كه براي درست داستان گفتن بايد به زبان، مكان، شخصيت پردازي و فضاسازي و ريتم و... هم توجه كرد تا كل ساختار متن انسجام مناسبي پيدا كند و در نهايت جذاب از آب در بيايد. اما بيابان و كوير اين ويژگي را دارد كه فضايش بكر و جذاب است و البته پرتحرك. ادبيات بيابان و كوير كمتر زير سقف محبوس مي ماند و لازمه اش تحرك است و البته خشونت. ادبياتي است كه بيشتر در راه است تا ساكن و ايستا. جذابيت اين ادبيات براي من همين حركتش است.
    
    و سه روايت موازي در يك رمان كار دشواري نبود، در واقع اينكه سه روايت را به شكل موازي و پي درپي پيش ببريد چه قدر برمي گردد به بستر و فضايي كه براي رمان تان انتخاب كرده بوديد؟
    از اول كه شروع به نوشتن اين رمان كردم مي خواستم كم و بيش همين سه داستان را همزمان نقل كنم و مكان را هم بيابان انتخاب كرده بودم. در ضمن دلم مي خواست در اين داستان «عامل تصادف» هم پررنگ باشد.
    
    همه مردان رمان شما دغدغه يي متفاوت دارند، علي ستوده اما بيشتر از باقي بعد از پايان رمان توي ذهن مي ماند، زنداني اي كه از بند گريخته و درصدد است دار و دسته يي را جور كند تا از بانكي سرقت كنند. اينكه رمان روي شانه اين روايت جلو برود از پيش تعيين شده بود؟ يعني خودتان مي خواستيد علي ستوده پررنگ تر توي ذهن خواننده بماند؟
    علي ستوده در طول داستان خودش اين قابليت را پيدا كرد كه نقش پررنگ تري در داستان داشته باشد، يكي دو شخصيت هم بودند كه به مرور نقش شان در داستان كمرنگ و كمرنگ تر شد جوري كه در نهايت مجبور شدم در بازنويسي آنها را حذف كنم. اما اينكه از ابتدا فكر كنم كه شخصيت اصلي رمان علي ستوده باشد كه حتما اينجور نبوده. از همان ابتدا من دوست داشتم چند روايت مختلف را همزمان پيش ببرم كه جريان علي ستوده و رفقايش هم يكي از اين روايت ها بود.
    
    و كوير دنياي مردانه يي است كه زن ها به آن راه ندارند؟
    حتما نه. به نظر من الزامي در اين داستان وجود نداشت كه زن نقش پررنگ تري داشته باشد. نمي توانم الان هم بگويم اگر زن در داستانم نقشش پررنگ تر بود بهتر مي شد يا بدتر. شايد مي شد و شايد هم نمي شد اما اين را هم كه داستان بدون زن يا بدون مرد ناقص است خب از اساس قبول ندارم.


برچسب‌ها: پنجاه درجه بالای صفر, روزنامه اعتماد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت   توسط علی چنگیزی  |