جامعۀ کهنه

یادداشت‌های علی چنگیزی

  من نمی‌دانم چه رازی است که جایی که فوتبالیست‌ها هستند، بازیگرها و سینماگرها هم هستند و برعکس. مجبوری هر جا، هر مکان، این دو قشر هم خو و هم بو را تماشا کنی و اداهایشان را تاب بیاوری. اخیراً هم چالش سطل آب یخ بهانه‌ای شده است برای نمایش و نمایش هزارباره این‌ دو قشر، البته مجریان سیما را هم به این‌ها اضافه کنید. کارهای بی‌ربط و سطحی انتها ندارد، تنها کافی است نمایشی باشد برای سر زبان‌ها ماندن و به هر وسیله راه پیدا کردن به خانه‌ها و موبایل‌ها و آلات و ادوات نمایش پسامدرن. انتشار بی‌فکری و ترویج هیچ و دور شدن از خردورزی محصول چالش آب یخ است و البته شعارهای تهی سر دادن در حمایت از فلان بیماری بهانه‌ای است برای نمایششان. نمایش، تصویر... بلاهت از این تصویری شدن بی‌نهایت منتشر می‌شود، جای تامل و تعمق و انتقاد. چرا چالش کتابخوانی ندارید شما؟ چرا چهار کلمه حرف حساب نمی‌زنید؟ چالشی که چالش نیست، نمایش پوک آدم‌هایی است که میل بیمارگونی به دیده شدن و شعاردادن دارند. جای اینکار ای کاش کمی مطالعه می‌کردند، بلکه کمی از سطحی نگری دور شوند.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم شهریور 1393ساعت   توسط علی چنگیزی  | 

در این چند روزه که توفیق اجباری داشتم سر کار نروم، کلی کار عقب افتاده یافتم که انجام دادنس را پشت گوش انداخته بودم. رفتم خانه کتاب تا کارت اهل قلم بگیرم. قوانین خاصی دارد که توی سایتشان نوشته است. اما مهم‌ترینش داشتن سه کتاب تالیفی است، کپی کارت ملی و عکس هم می‌خواهد و پرینتی از آثار که در همان خانه کتاب می‌شود تهیه‌اش کرد، زحمت این بخش به عهده بخش روابط عمومیش است که طبقه اول خانه کتاب قرار دارد. بخش صدور کارت هم طبقه دوم، انتهای راهرو سمت چپ است. صدور کارت به آسانی انجام می‌شود اما کارت خرید کتاب الکترونیکی دیگر صادر نمی‌شود. دلیلش هم نامشخص است. به نظرم بدک نبود به نویسنده دست کم بخشی از پول کتابهایی را که در سال می خواند یا باید بخواند بدهند. به هر روی در مجموع کارت اهل قلم کارتی است که استفاده چندانی ندارد. یعنی تقریبا اصلا استفاده‌ای ندارد. اما... صبر کنید! می‌شود با ثبت نام و دریافت کارت اهل قلم از مزایای بیمه و بیمه تکمیلی استفاده کنید. البته اگر ماهی دویست و خرده‌ای هزار تومان ته جیب‌تان داشته باشید. شکر خدا من بیمه هستم. بعد هم می‌توانید فرم معرفی وام را دریافت کنید که این کار یک هفته‌ای طول می‌کشد. این کار را هم کرده‌ام اما هنوز باید نامه معرفی نامه را بگیرم و بروم ارشاد و از آنجا نامه وزیر را بگیرم بعد... انشالله در صف وام از صندوق حمایت از هنرمندان بایستم. این از این. دیشب با بتین رفتیم دربند، عجب ناهاربازاری است. بازار شام و شیرتوشیر محض. از دربند بدم می‌آید. کلا از جایی که کوه باشد و سربالایی نفرت دارم. دربند هم راه به راه بوی خر می‌داد و فاضلاب. هیچ قشنگی خاصی نداشت و دعا دعا می‌کردم زود بیتن خسته شود و برگردیم. برگشتن هم با بتین رفتیم رستورانی که معرکه بود. اسمش را به یاد ندارد. سالادش خودپذیرایی بود اما غذا را باید سفارش می‌دادی. ما، به توصیه بتین، ماهی کبابی سفارش دادیم که فوق العاده بود. کم‌کم به تنبلی و درخانه ماندن عادت کرده‌ام. هوا هم معرکه است و بیشتر وقتم را بیرون می‌گذرانم. این هم از مزایای در خانه ماندن. شادابی، دوری از استرس و فشار اداره و... خلاصه فعلا خوب است. یعنی موقتی بودنش خوب است اگر نه بی‌کاری تحفه‌ای نیست که آدم دلش برایش تنگ شود.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم شهریور 1393ساعت   توسط علی چنگیزی  | 

هرکسی، یک سالی، یک روزی را بهترین روزهای زندگی‌اش می‌داند. برای من فاصله سال هفتاد و پنج تا هشتاد که دانشجوی کارشناسی دانشگاه شهید باهنر کرمان بودم بهترین روزهای عمرم بوده. دورانی پر از سرخوشی، بی‌خیالی و گریز از جدیتی که بعدها، بی‌جهت، اسیرش می‌شویم. محوطه دانشگاه باهنر بزرگ بود. چیزی نزدیک به بیست هزار نفر دانشجو داشت. ساختمان‌هایش تو در تو و نوساز بود و همه ساختمان‌ها به هم وصل بودند. از یک در که وارد می‌شدی به همه‌جا می‌توانستی سرک بکشی. بخش شیمی، که دانشکده ما بود با آزمایشگاه‌های جور به جورش و درست بالا سر بخش زیست‌شناسی بود که رفیق آن روزهایم فرید آنجا تحصیل می‌کرد. دانشجوی بدی هم نبود. به عکس من که بی‌نهایت درسنخوان و سر درگم بودم و بیشتر اوقات را توی محوطه دانشگاه با فرید قدم می‌زدیم و دخترها را تماشا می‌کردیم. هر کدام سلیقه‌ای داشتیم. فرید دختری را دوست داشت که قد بلند بود. با موهای رنگ کرده و سورتی سبزه. زشت بود اما جذاب بود. آن روزها هر چی هر دو فکرمان را روی هم گذاشتیم که چرا این دختر زشت این حس را در آدم ایجاد می‌ند به نتیجه‌ای نرسیدیم که ندرسیدیم. فرید همیشه سعی می‌کرد یک جوری به دختره که وضع و اوضاع خوبی هم داشت و فک و فایلش مثل فک و فامیل فرید مال‌دار و چیزدار بودند کمک کند. فلان جزوه را برایش جور می‌کرد و... اما دست آخر هم این دختر که فکر کنم اسمش یاسمین بود از دانشگاه اخراج شد. سه ترم پشت سر هم مشروط شد. آن روز ما تازه با قوانینی آشنا شدیم که اگر تنبل بودی و درسنخوان به استناد آن قوانین از دانشگاه اخراجت می‌کردند. کمی دست و پایمان را جمع کردیم و کمی، تنها کمی، درس هم خوانیدم. تا مرز اخراج رفتیم اما اخراج نشدیم و بعد هم هر دو کارشناسی ارشد گرفتیم و...  بیشتر اوقاتمان را توی دانشکده کشاورزی می‌گذرانیم. فضایی شبیه پارک داشت. مثل یک گلخانه بزرگ بود. وسط دانشکده کلی گل و گیاه کاشته بودند و دور تا دورش نیمکت بود. حتما هنوز هم هست. آنجا دیگر معرکه بود. دخترهای دانشکده کشاورزی خوشگل‌ترین دخترهای دانشکده بودند. طبق یک فرمولی که همه می‌دانند و ثابت هم شده است دختر هر چه درسنخوان‌تر، خوشگل‌تر. فرید از از یاسمین که خب از دانشکده اخراج شد و رفت دختر دیگری را عاشق شد که فکر کنم اسمش مریم است. این یکی را من ندیدم. دانشگاه آزادی بود که با ما فاصله داشت. تنها گاهی مجبور می‌شدم هدیه این یکی را به آن یکی بدهم. یک بار همین مریم یک هدیه‌ای برای فرید خریده بود شبیه قلب. خیلی تابلو. بعد هم که با فرید درش را باز کردیم کلی خندیدیم. توش حوله و تیغ و فم ریش‌تراشی و این حرف‌ها بود ما بقی فضای قلب هم پر از کاه بود. وای که چقدر خندیدیم. من هم که خوزستانی و طبعا خجالتی مردم و زنده شدم تا کادو را در دانشگاه به دست حضرتش رساندم. جریان مریم هم به جاهای خوبی نرسید. دو سه سال بعد به تیپ و تاپ هم زدند و از هم جدا شدند. آن روز چه اوضاعی شد. بیا و تماشا کن. مگر می‌شد فرید را نگه داری؟ خیر. گفت اگر کارش با مریم درست شود پنجاه هزار تومان نذر می‌کند و... کارش درست شد و پنجاه هزار تومان که آن روزها معادل شهریه یک ترم بود، راست رفت توی صندوق صدقات. هر چه من گفتم فرید پنجاه تومان را حالا ننداز. مگر به گوشش رفت خیر. انداخت بعد از یک هفته دوباره همان آش و همان کاسه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت   توسط علی چنگیزی  | 

مطالب قدیمی‌تر