جامعه کهنه

یادداشت‌های علی چنگیزی

رمان پرسه زير درختان تاغ اولين اثر علي چنگيزي نويسنده جوان است و براي اولين تجربه داستاني، به خصوص با توجه به نثر سليس آن، اثري درخور توجه به شمار مي رود. زير متن اين رمان، رمان هاي واقع گراي مدرن است؛ رمان هايي كه توجه شان بر ويژگي هاي روانشناختي شخصيت ها استوار است. رمان بر دو محور موضوعي تكيه دارد؛ اول ماجراي سرقت مجسمه عتيقه و دوم ماجراي قتل سارا دختر روستايي. مهم ترين شگرد داستاني اين رمان شيوه روايت آن است. اين شيوه بر تركيب راوي هاي اول شخص متكي است، به اين ترتيب كه 12 راوي، 33 بخش اين رمان را روايت مي كنند. سهم هر راوي در ميزان روايت متفاوت است. قاعدتاً ميزان روايت آنها بايد نشان دهنده اهميت شان در ساختار رمان باشد. در اين رمان پرويز 9 بخش، مراد چهار بخش، غلام چهار بخش، سرباز جعفري چهار بخش، استوار غفوري سه بخش، ماه منير دو بخش، فريد دو بخش و بقيه شخصيت ها هر كدام يك بخش را روايت مي كنند. در اين ميان تنها روايت سه راوي اول موجه است و بقيه چه از نظر كميت چه از نظر كيفيت، دليل خاصي بر روايت شان مترتب نيست. اين امر تا حدي باعث تشتت در روايت و گاه نيز اطناب آن شده است. به عبارت ديگر الزامي براي اين تعداد راوي در متن نيست و حذف بعضي از آنها به استحكام ساختار رمان كمك مي كند، به خصوص آنكه گاه جملات برخي از راوي ها با ويژگي هاي فردي- اجتماعي شان همخوان نيست. مثلاً در مطلع فصل گفتار غلام در صفحه 21 درباره مركب خواني و مايه افشاري چيزهايي گفته مي شود كه با شخصيت غلام همخوان نيست. يا لحن و كلمات كل حسن گدا با شخصيتي چون او همخوان نيست. همچنين در مطلع برخي از فصل ها مثل نمايشنامه ها تصور مي شود راوي خطاب به مخاطب معيني سخن مي گويد. صفحه 53: «من كه جعفري ام، از خاك سينه ام مي سوزد» «من كه دخترش سارا هستم، مي گويم» نكته ديگر، روايت تكه تكه رمان بدون ترتيب زماني است، اين امر در مواردي محمل مناسبي در متن دارد و در مواردي هم محمل ندارد. مثلاً محمل ماجراي سارا- غلام- سهرابي به دليل پوشيدگي و ابهام آن رخداد مناسب است ولي ماجراي پرويز، مراد، غلام حول محور سرقت مجسمه، محملي براي اين شيوه روايت ندارد و خلاهايي در درك رخداد از سوي خواننده ايجاد كرده است. به نظر مي رسد با توجه به ويژگي هاي مدرنيستي شخصيت پرويز اگر روايت رمان بر اساس ذهنيت مركزي پرويز صورت مي گرفت، روايت آن يكدست تر، منسجم تر و داراي وحدت تاثير بيشتري مي شد چرا كه او انساني است مساله دار، عصبي، فاقد ويژگي عاطفي خانوادگي، حراف، غرغرو و داراي نوعي ديدگاه اكسپرسيونيستي كه گاه جملات قصاري هم بيان مي كند: «لشگر غم و بي نظمي انگار هميشه فاتح است، هميشه اين خوشي است كه گم مي شود.» البته در اين حالت ماجراي سارا- غلام اهميت خود را از دست مي داد، به خصوص آنكه غلام عامل اتصال دو محور موضوعي رمان است؛ اول اينكه او عامل بيرون آوردن مجسمه زني اسطوره اي از خاك و تصاحب آن است و دوم اينكه همو باعث فرو رفتن زن ديگري يعني سارا در خاك مي شود. نكته ديگر بحث چندصدايي است. در اين رمان تعداد راوي ها 12 است، اما اين امر دليلي بر حضور 12 صدا در رمان نيست و خواننده شاهد سه صداي مسلط در رمان است؛ اول صداي پرويز، دوم صداي غلام، مراد، سالار و بقيه اهالي، و سوم صداي استوار غفوري، سرباز جعفري، سرباز سهرابي و قنبري. اين سه گروه لحن، دايره واژگان، تعبيرها و تفسيرهاي ذهني و نگرش اجتماعي يكساني دارند. با توجه به اينكه در اغلب رمان هاي ايراني تنها يك صدا وجود دارد، همين حضور سه صدا نكته برجسته اي در روايت رمان است.از ويژگي هاي روايي ديگر رمان شيوه ارائه اطلاعات داستاني است. اين شيوه بر پنهان كردن و به تعويق انداختن اطلاعات مبتني است. به عنوان نمونه پرويز و مراد نزد غلام مي روند و با او گفت وگو مي كنند. اين مساله تا صفحه 25 بيان مي شود، بعد تا صفحه 71 رخدادهايي اتفاق مي افتد كه خواننده از آن باخبر نمي شود و تنها آنجا است كه در گفتار دروني پرويز، گنگ و گم چيزهايي گفته مي شود. مي توان بر فصل پذيرش مرگ از سوي سارا نيز خرده گرفت؛ زني كه آبستن است و خواهاني همچون سهرابي دارد، زندگي اش از آن خودش تنها نيست و با اين نقطه اتصال ها به زندگي، به سادگي مرگ را نمي پذيرد. به عبارت ديگر صحنه پذيرش مرگ از سوي سارا كاملاً خصلتي رمانتيك و تصنعي دارد و صرفاً احساسات، خواننده را تحريك مي كند.صحنه (مكان): در اين رمان شاهد هماهنگي مكان با رخداد و ذهنيت شخصيت ها هستيم. به عبارت ديگر لازمه آن مكان يعني دشت، كوير، بيابان، خرابه، كاروانسراي متروك، بي آبي، خشكسالي و دشواري معيشت، همين گونه رفتارهاست. مي توان با توجه به نقشي كه صحنه در اين رمان ايفا مي كند، آن را شخصيتي داستاني به حساب آورد. حتي كلافگي و عصبي بودن پرويز بي ارتباط با اين مكان پرت و دورافتاده نيست. انتخاب مكاني با اين ويژگي نشان دهنده زيركي نويسنده در انتخاب صحنه اي كنشمند در رمان است. زمان: حركت زمان در اين رمان خطي و تقويمي نيست و گفتارها پس و پيش روايت مي شوند. مثلاً در صفحه 125 كه راوي آن پرويز است، مجسمه را يافته اند و دست غلام است، اما در صفحه 131 هنوز مجسمه را نيافته اند. درست است كه يكي از ويژگي هاي داستان هاي واقع گراي مدرن، شكست و جابه جايي زمان است، اما هر شگردي در داستان بايد الزامات روايي داشته باشد. در داستان هاي مدرن تمهيد شكست زمان، تفاوت زمان ذهني شخصيت (كه اغلب اول شخص است) با زمان گاهشمارانه است. در صورتي كه در اين رمان چينش فصل ها نه بر اساس حركت ذهني يك شخص، كه بر اساس تغيير راوي ها يا به عبارت ديگر عاملي بيروني است و خود نويسنده است كه تقدم و تاخر روايت شخصيت ها را تعيين كرده است. در اين حالت خود نويسنده بدون در نظر گرفتن الزامات روايي زمان را جا به جا كرده است. امكانات تاويلي: در اين رمان حد و حدود امكانات تاويلي محدود است. نمايش فقر اقتصادي و لازمه اش فقر فرهنگي در جغرافيايي كه تلاش براي زيستن، خود را در دشواري تهيه آب و غذا و عدم امكان كار نشان داده است. نمايش نوعي نگرش اكسپرسيونيستي براي نشان دادن هبوط انسان در كنار تصاويري ناتوراليستي از اشمئزاز و پلشتي كه به عنوان نمونه در صفحه 174 در توصيف خرد شدن استخوان جمجمه مرده به چشم مي خورد. اينها همه عناصري هستند براي توصيف جهاني فقرزده كه نشان دهنده كاركرد گفتمان اقتصادي جامعه است.


برچسب‌ها: محمدرضا گودرزی, پرسه زیر درختان تاغ, شرق
+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی چنگیری  | 

یکی از سوالاتی که مادرم همیشه و هر روز و به طور خستگی ناپذیری می‌پرسد این است: «ناهار چی می‌خورید؟» معمولاً کسی جوابش را نمی‌داد. به خصوص آن‌ها که بیشتر سر غذا اشکال‌تراشی می‌کردند و می‌کنند، یعنی داداشم و پدرم. پدرم محال بود سر غذا اشکالی نگیرد. نمی‌خورم واژه‌ای بود که سال‌ها  و در هر هفته یکی دو باری از دهانش بیرون می‌آمد. بعد مادر می‌گفت: «خب می‌خواستی بگی چی می‌خوری.» چون پدرم به سوال هر روز مادرم جواب روشنی نمی‌داد. سلیقه غذایی پدرم هم نا روشن بود. یک روز این غذا را می‌خورد و یک روز نع. اگر چیزی را دوست نداشت باید از دایره غذاها حذف می‌شد. کوکو، آبگوشت، خورشت بادمجان و... عجالتا هیچ وقت نفهمیدیم پدرم ماکارانی دوست دارد یا ندارد قرمه سبزی می‌خورد یا نه و... هنوز هم جوابش را نمی‌دانم. پدرم عاشق غذاست. احتمالاً مثل بیشتر مردها. چیزی که روشن است این است که غذاهای الکی را بیشتر دوست دارد. فلافل، سمبوسه، کتلت و.. غذاهای کثیف اما خوشمزه. همیشه هم موضوع کتلت و تعریفش از یک کتلتی بر میدان ارگ کرمان مایه خنده ماها می‌شود. موضوع هم اینجور شروع می‌شود: «یک کتلتی هست توی میدان ارگ...» همیشه هم با لذت تعریفش می‌کند و ما می‌خندیم. وقتی که جوان بود مادرم همیشه توی مهمانی‌ها نگران بود که پدرم بگوید این غذای میزبان را نمی‌خورد  و بکشد کنار و بغ کند و غذا را به میزبان و میهمان‌ها کوفت کند. بی‌چاره زودتر دست به کار می‌شد و سری به آشپزخانه می‌زد تا غذای باب میل او را کارسازی کند. دیگر همه فک و فامیل این موضوع را فهمیده بودند و غذایی را که پدر دوست داشت می‌پختند. این‌ها البته تا وقتی بود که پدرم رژیم معروفش را نگرفته بود. پدرم بیش از صد کیلو شده بود صد و ده یا بیست. نفسش تنگ شده بود، راه رفتنش مشکل، دستشویی نمی‌توانست برود و... زد و با اراده‌ای پولادین رژیم گرفت. این رژیم هم مطلب سختی بود. همه غذاها را باید آبپز طبخ  و نوش جان می‌کرد. حالا اگر فکرک نیم جگر آبپز چه کوفتی درمی‌آید آن را ساده تصور نمی‌کردید. یک کف دست نان بیشتر نباید می‌خورد و سه روزی یک بار هم فقط باید میوه می‌خورد. قند هم هرگز، چربی وسرخ کردنی و برنج، هرگز. روزی هم یک ساعت پیاده‌روی تنگ برنامه بود که پدرم ده کیلومتری راه می‌رفت. یعنی درست از فرودگاه کرمان تا میدان آزادی. به مانند همه کارهای پدرم که درونمایه‌ای از افراط و تفریط دارد در این رژیم هم چنان افراط کرد که بیمار شد. در یک مقطعی روزی یک کلیو از وزنش کم می‌شد. و در نهایت این رژیم سخت و سفت نود روزی طول کشید و وزن پدرم از صد و ده بیست کیلو رسید به هفتاد و سه کیلو. لاغر و باریک شد و مشکل چربی خونش حل شد و... اما در یک مقطعی دوباره خودش را رها کرد و بیست کیلو کشید بالا و شد نود کیلو که وزنش کنونی‌اش است. به هر حال هنوز مادرم می‌پرسد بچه‌ها غذا چی بپزم و هنوز ماها جواب روشنی به این سوالش نمی‌دهیم. هر چند پدرم هم دیگر بهانه گیر نیست و هر چیزی که بگذاری جلویش، به شرطی که شور نباشد، نوش جان می‌کند. حالا اگر فلافل و سمبوسه و کتلت بود که چه بهتر.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی چنگیری  | 

کافی است جست‌و‌جوی مختصری بکنید تا مفهوم سرمایه اجتماعی را دریابید و با همین جست‌و‌جو هواهید فهمید که نویسندگان و به طرو کلی ادبیات ایران سرمایه اجتماعی خودش را از دست داده است. سرمایه اجتماعی  یا social capital سرمایه اجتماعی ، یا بعد معنوی یک اجتماع ، میراثی تاریخی است که از طریق تشویق افراد به «همکاری» و «مشارکت» در تعاملات اجتماعی ، قادر است به حل برخی از معضلات موجود در آن اجتماع  بپردازد. این سرمایه در بین خود نویسندگان هم از بین رفته است. برخی از اشکال سرمایه اجتماعی عبارتند از ، اعتماد، صداقت، سلامتی نفس و فداکاری و... هیچ مجموعه‌ای بدون سرمایه اجتماعی نمی‌تواند اقدام هدفمند و مناسب انجام دهد. نیاز به کند و کاو و دقت چندانی نیست که دریابیم سرمایه اجتماعی در ادبیات از بین رفته است. صداقت، همکاری و... به نظرم در این بین مثلا جایزه‌های ادبی می‌تواند سرمایه اجتماعی هر چند اندکی را تولید کند و یا نشست‌های ادبی، نقدهای ادبی و... این نشست‌ها حتا اگر دوستانه و تنها برای تعریف و تکریم هم باشند برای رشد سرمایه اجتماعی ادبی مناسب هستند. باوجودی که از سر ناآگاهی دیر زمانی مخالف این جلسات بودم اما اشتباه کرده م. جشن رونمایی و هزار و یک رقم دور هم جمع شدن‌ها باعث افزایش هم‌دلی، دوستی و همراهی بین اهالی ادبیات می‌شود.  از بین رفتن سرمایه اجتماعی دغدغه امروز کل جامعه است و تبعاً یکی از دغدغه‌های جامعه کوچک ادبی هم باید باشد. به نظرم وقت آن رسیده است که به تولید و افزایش سرمایه اجتماعی بپردازیم. راه‌هایش را کم و بیش گفتم. دست کم همین راه‌ها موجب می‌شود بیش از این سرمایه اجتماعی نابود نشود. شخصا دوست دارم مقاله مفصلی درباره سرمایه اجتماعی و ادبیات بنویسم تا شاید گشایشی باشد برای ورود و اندیشیدن به این موضوع از دیدگاه اجتماعی چون به گمانم خود ادبیات  (هنر به طور کلی)  می‌تواند به افزایش سرمایه اجتماعی در کل جامعه و مهربان‌تر کردن مردم با یکدیگر نیز کمک زیادی بکند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی چنگیری  | 

مطالب قدیمی‌تر