
«پنجاه درجه بالاي صفر» رماني جاده يي و حادثه محور است. رمان در فضايي
كويري و بياباني روايت مي شود و كوير با همه خصوصياتش يكي از اركان «پنجاه
درجه بالاي صفر» است. «ادبيات كوير» نوع خاصي از ادبيات است كه در دشت هاي
پهناور و بي آب و علف روايت مي شود و مملو است از جدال انسان با طبيعت خشن و
گرماي طاقت فرسا، كوه هاي هول انگيز، شن هاي روان، خشكي و خساست طبيعت و
سرانجام جدال بي پايان انسان با مرگ. اين ادبيات روايت انسان هايي است كه
در محيطي خشن ياد گرفته اند كه براي بقا بايد سخت تر بجنگند. در «پنجاه
درجه بالاي صفر» سه روايت به طور همزمان نقل مي شود. يكي از روايت ها
ماجراي سرقتي بدفرجام از يك بانك است. «علي ستوده» كه از زندان گريخته است،
دار و دسته يي جور مي كند تا بانكي را بزند و... . داستان ديگر روايت
جوانكي است كه در يكي از مناطق مرز شرقي خدمت مي كند و قصد دارد به هر طريق
از آنجا بگريزد. روايت سوم كه اول شخص روايت مي شود ماجراي پيگيري براي
يافتن هويت كساني است كه جسدهاي متلاشي شده شان در يكي از خرابه هاي
بياباني لم يزرع پيدا شده است. هر سه روايت به موازات هم نقل مي شوند اما
دو تا از روايت ها در يك زمان رخ مي دهند و روايت ديگر با فاصله يي چند
ماهه نقل مي شود. همه روايت هاي كتاب به نوعي با هم ارتباط دارند و اين
ارتباط به جز ارتباطي است كه فضا و كوير بين آنها برقرار مي كند. رمان نقل
تنهايي انسان و بي پناهي اوست در محيطي كه تن به تسليم نمي دهد و مملو از
خشكي و خشونتي است كه روز به روز پيش تر و پيش تر مي رود و سرزمين هاي
بيشتري را گرفتار مي كند. «پنجاه درجه بالاي صفر» سعي در شناخت انسان
گرفتار در تنهايي بيكران بيابان دارد. اين روزها چاپ دوم اين رمان همراه
شده است با انتشار مجموعه داستان كاج هاي مورب علي چنگيزي .
ايده كوير از كجا در رمان هاي شما اينقدر پررنگ شده است؟ من
جنوبي، اما بزرگ شده حاشيه كوير و بيابان هستم. رمان اولم، «پرسه زير
درختان تاغ»، هم كم و بيش در همين فضا بود. من بسيار اين اقليم را دوست
دارم، نه به اين دليل كه فقط آنجا بزرگ شده ام و برايم جذاب است يا
مثلامرموز است، كه مرموز نيست به نظرم، بلكه به اين دليل كه تا دوردست هايش
را مي شود ديد، تشنه و خشن است، انسان در ميان گستردگي اش هم تنهاست هم
هراس زده و انگار براي بقا در اين اقليم بايد بيشتر بجنگي. علاوه بر اينها
كمتر از اين اقليم داستان گفته شده است. به نظرم رسيد كه گفتن از بيابان
براي خواننده بايد جذاب باشد: خواننده يي كه مي خواهد در ادبيات فضاهاي
ديگري را هم تجربه كند.
ادبيات كوير ويژگي هاي خاص خودش
را دارد، پيش بردن داستاني كه در كوير لخت و عور و خشن مي گذرد، به نظر
نبايد كار آساني باشد، كار را براي نويسنده سخت تر مي كند، اين جور نوشتن
حال و هواي ديگري را مي خواهد؟
به نظرم نه چندان. در اين ادبيات
موضوع صرفا مكان نيست، بلكه استفاده مناسب از مكان براي داستان گويي است
كه اهميت دارد. چيزي كه خواننده از نويسنده انتظار دارد درست داستان گفتن
است: واضح است كه براي درست داستان گفتن بايد به زبان، مكان، شخصيت پردازي و
فضاسازي و ريتم و... هم توجه كرد تا كل ساختار متن انسجام مناسبي پيدا كند
و در نهايت جذاب از آب در بيايد. اما بيابان و كوير اين ويژگي را دارد كه
فضايش بكر و جذاب است و البته پرتحرك. ادبيات بيابان و كوير كمتر زير سقف
محبوس مي ماند و لازمه اش تحرك است و البته خشونت. ادبياتي است كه بيشتر در
راه است تا ساكن و ايستا. جذابيت اين ادبيات براي من همين حركتش است.
و
سه روايت موازي در يك رمان كار دشواري نبود، در واقع اينكه سه روايت را به
شكل موازي و پي درپي پيش ببريد چه قدر برمي گردد به بستر و فضايي كه براي
رمان تان انتخاب كرده بوديد؟
از اول كه شروع به نوشتن اين رمان
كردم مي خواستم كم و بيش همين سه داستان را همزمان نقل كنم و مكان را هم
بيابان انتخاب كرده بودم. در ضمن دلم مي خواست در اين داستان «عامل تصادف»
هم پررنگ باشد.
همه مردان رمان شما دغدغه يي متفاوت
دارند، علي ستوده اما بيشتر از باقي بعد از پايان رمان توي ذهن مي ماند،
زنداني اي كه از بند گريخته و درصدد است دار و دسته يي را جور كند تا از
بانكي سرقت كنند. اينكه رمان روي شانه اين روايت جلو برود از پيش تعيين شده
بود؟ يعني خودتان مي خواستيد علي ستوده پررنگ تر توي ذهن خواننده بماند؟
علي
ستوده در طول داستان خودش اين قابليت را پيدا كرد كه نقش پررنگ تري در
داستان داشته باشد، يكي دو شخصيت هم بودند كه به مرور نقش شان در داستان
كمرنگ و كمرنگ تر شد جوري كه در نهايت مجبور شدم در بازنويسي آنها را حذف
كنم. اما اينكه از ابتدا فكر كنم كه شخصيت اصلي رمان علي ستوده باشد كه
حتما اينجور نبوده. از همان ابتدا من دوست داشتم چند روايت مختلف را همزمان
پيش ببرم كه جريان علي ستوده و رفقايش هم يكي از اين روايت ها بود.
و كوير دنياي مردانه يي است كه زن ها به آن راه ندارند؟ حتما
نه. به نظر من الزامي در اين داستان وجود نداشت كه زن نقش پررنگ تري داشته
باشد. نمي توانم الان هم بگويم اگر زن در داستانم نقشش پررنگ تر بود بهتر
مي شد يا بدتر. شايد مي شد و شايد هم نمي شد اما اين را هم كه داستان بدون
زن يا بدون مرد ناقص است خب از اساس قبول ندارم.
برچسبها:
پنجاه درجه بالای صفر,
روزنامه اعتماد