جامعه کهنه

یادداشت‌های علی چنگیزی

امروز روز ملال‌آوری بود و دیر هم گذشت. طرف عصر رفتم تا بیمه ماشین را راست و ریس کنم و بعد هم گفتم تا اینجا که آمده‌ام چند قدم بروم آن طرف‌تر و عوارض شهرداری ماشین را هم بدهم و قال قضیه را بکنم. خود ماشین اما کار زیاد دارد، از لاستیک‌های داغون جلوش بگیر تا نزدیک شدن زمان تعویض تسمه تایم و روغن. خودش کلی مطلب است آن هم آخری سالی. خوشحالم که امسال دارد به پایان می‌رسد. و خوشحال‌ترم که بهار نزدیک است. تو خانه هم سرم را با کتاب گرم کردم و کمی هم آدوری‌ها را پیش بردم. ببینم چی می‌شود. کمی خسته‌ام و باید دست به عصا پیش بروم که چیزی جا نماند و کتابم دست کم از سه چهارتای قبلی بهتر شود. همین تا حدودی البته رضایی‌ام می‌کند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی چنگیزی  | 

پدرم دو سالی هست که بازنشسته شده است.  شصت و یکی دو سالش بود که بعد از سی و سه سال بازنشسته شد.  دوران کاری پر فراز و نشیبی داشت که بالاخره با بازنشستگی‌اش این فراز و فرودها تمام شد. اول که کارمند ایمنی زمینی بود به مدت یازده سال؛ خودش عاشق این دوران کاری‌اش است. بعد درس خواند و لیسانس گرفت و بعد کارشناسی ارشد گرفت و فکر کرد چون درس خوانده است باید پست مناسب بگیرد که هیچ وقت این طور نشد. یک بار هم کرمان که بودیم وسایلش را برداشت و آمد خانه که اداره نمی‌روم. بعد انتقالش به ساری و از آنجا یزد و بعد تهران و آخرش هم بازنشستگی در این کلانشهر. از وقتی که بازنشسته شده است تنها و تنها یک کار را با علاقه انجام می‌دهد: «کتابخواندن.» آن هم فلسفه. هر بار می‌بینمش نشسته روی مبلی که کنار پنجره خانه است و کتاب می‌خواند. با چنان جدیتی که حساب ندارد. اول کل آثار افلاطون را خواند بعد رفت سراغ ارسطو و الان هم تاریخ فلسفه نه جلدی را شروع کرده است. به شوخی بهش می‌گویم سقراط، چون او را بیشتر از همه این‌ها دوست دارد و ارسطو را به هیچ وجه دوست ندارد. دیوژن را می‌پسندد اما از وقتی که کتابی از هیوم خوانده که توش به دیوژن دیوانه تاخته است چندان دل خوشی ازش ندارد. زیاد از سوفسطائیان خوشش نمی‌آید اما فن خطابه‌شان را می‌پسندد. خواهرم که دانشجوی دکتری فلسفه است می‌گوید: «آخرش من باید از بابا بپرسم فلان موضوع را کجا نوشته و فلان فیلسوف چی گفته.» اسم پدرم خسرو است اما بدم نمی‌آید بهش بگویم سقراط. اصولا انسانی را که در این سن و سال جست‌و‌جوگر باشد و اهل مطالعه می‌پسندم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی چنگیزی  | 

هوا خیلی سرد شده است. زمستان هم نم‌نم زور آخرش را می‌زند و کم‌کم بهار سر و کله‌اش پیدا می‌شود. امسال چقدر زود گذشت.  بدک هم نبود. درسم که تمام شد، کار رمانم هم پیش می‌رود و نیمه سال آینده تمام میشود. کم و بیش امسال را آرام سپری کردم. تا اینجا که این طور بوده است. ماه اسفند را دوست دارم. به دلیل آن بی‌خیالی‌ای که توش هست و آن حس پایان و خستگی آخر سال و البته انتظار برای آغاز سال جدید که امیدوارم از امسال بهتر از آب درآید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی چنگیزی  | 

مطالب قدیمی‌تر