جامعه کهنه

یادداشت‌های علی چنگیزی

کافی است جست‌و‌جوی مختصری بکنید تا مفهوم سرمایه اجتماعی را دریابید و با همین جست‌و‌جو هواهید فهمید که نویسندگان و به طرو کلی ادبیات ایران سرمایه اجتماعی خودش را از دست داده است. سرمایه اجتماعی  یا social capital سرمایه اجتماعی ، یا بعد معنوی یک اجتماع ، میراثی تاریخی است که از طریق تشویق افراد به «همکاری» و «مشارکت» در تعاملات اجتماعی ، قادر است به حل برخی از معضلات موجود در آن اجتماع  بپردازد. این سرمایه در بین خود نویسندگان هم از بین رفته است. برخی از اشکال سرمایه اجتماعی عبارتند از ، اعتماد، صداقت، سلامتی نفس و فداکاری و... هیچ مجموعه‌ای بدون سرمایه اجتماعی نمی‌تواند اقدام هدفمند و مناسب انجام دهد. نیاز به کند و کاو و دقت چندانی نیست که دریابیم سرمایه اجتماعی در ادبیات از بین رفته است. صداقت، همکاری و... به نظرم در این بین مثلا جایزه‌های ادبی می‌تواند سرمایه اجتماعی هر چند اندکی را تولید کند و یا نشست‌های ادبی، نقدهای ادبی و... این نشست‌ها حتا اگر دوستانه و تنها برای تعریف و تکریم هم باشند برای رشد سرمایه اجتماعی ادبی مناسب هستند. باوجودی که از سر ناآگاهی دیر زمانی مخالف این جلسات بودم اما اشتباه کرده م. جشن رونمایی و هزار و یک رقم دور هم جمع شدن‌ها باعث افزایش هم‌دلی، دوستی و همراهی بین اهالی ادبیات می‌شود.  از بین رفتن سرمایه اجتماعی دغدغه امروز کل جامعه است و تبعاً یکی از دغدغه‌های جامعه کوچک ادبی هم باید باشد. به نظرم وقت آن رسیده است که به تولید و افزایش سرمایه اجتماعی بپردازیم. راه‌هایش را کم و بیش گفتم. دست کم همین راه‌ها موجب می‌شود بیش از این سرمایه اجتماعی نابود نشود. شخصا دوست دارم مقاله مفصلی درباره سرمایه اجتماعی و ادبیات بنویسم تا شاید گشایشی باشد برای ورود و اندیشیدن به این موضوع از دیدگاه اجتماعی چون به گمانم خود ادبیات  (هنر به طور کلی)  می‌تواند به افزایش سرمایه اجتماعی در کل جامعه و مهربان‌تر کردن مردم با یکدیگر نیز کمک زیادی بکند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی چنگیری  | 

هوای تهران معرکه شده است. خاکستری، خنک و خوشبو و انگار بارش هم نزدیک است. هوا منقلب است و چیزی انگار گرفتار سکون و ثبات نیست و همین شوق می سازد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی چنگیری  | 

پدرم بعد از سی و سه چهار سال کار بازنشست شد. خودش می‌گوید: «حال غریبی است که بعد از این همه مدت، دیگر اداره نروی و توی خانه بنشینی و فکر کنی با چه چیزی می‌توانی سرت را گرم کنی.» خسته نیست، مسن هم نیست. تنها به نظرم کمی متفکر می‌آید. مثل همه کسانی که مویشان سفید شده است و احتمالاً مثل خیلی دیگر  از  آدم‌ها، به آرزوهایی می‌اندیشد که دوست داشت در کارش و فعالیت اجتماعی‌اش بهشان برسد و کنون نرسیده است. من به او می‌گویم بی‌خیال، سرگرمی‌ای برای خودت جور خواهی کرد سفر برو، خارجه داخله. پدرم از سفر بدون ماها بی‌زار است.  پدرم می‌گوید: «دیگر به گذشته فکر نمی‌کنم. از امروز دیگر اداره‌ای برای من وجود ندارد.»  این گذشته یعنی شصت و دو ‌سال عمر که سی و خرده‌ای آن در ادارات طی شده است. یعنی استخدامش در کرمان در ایمنی‌زمینی. شب‌کاری‌هایش و راندن ماشین‌های بزرگ آتش‌نشانی. و ما که بچه بودیم کیف می‌کردیم پدرمان را پشت آن کمپرسی‌های بزرگ می‌دیدیم. یعنی درسخواندنش  و کارشناسی و بعد کارشناسی ارشد گرفتنش. یعنی به دندان گرفتن چهارتا بچه در روزها سخت جنگ  و از پس قرض‌های کمر شکن آن روزها برآمدن. یعنی مهاجرت از آبادان به کرمان، جنگ‌زدگی و دوباره از صفر شروع کردن. یعنی رفتن و کار کردن ناکامش در تهران. برگشتنش به کرمان، یعنی پیشرفت شغلی‌ای که نداشت  و هرگز آنگونه که می‌خواست نشد. یعنی اشنایی‌ و ازدواجش با مامان. اما پدرم می‌گوید: «من شماها رو دارم. من یعنی همین شماها.» عاشقشم. پدرم، خسرو، مرد خوبی است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط علی چنگیری  | 

مطالب قدیمی‌تر